نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
دختری در برج
دختری در برج
 
مهمانی غير منتظره- گوی عناصر قسمت دوم

دختر در برج
فصل دهم
قسمت دوم


 « هري! كجا بودي؟» هرمايني از او پرسيد.
  « دربارة چند دقيقة پيش صحبت مي كنيم!» رون با او موافق بود و به طرز مشكوكي نگاهش مي‌كرد، من رفتيم كه لباس‌هامون رو عوض كنيم ولي تو اونجا نبودي،»
 « من داشتم چند‌تايي از سال‌اولي‌هاي ريونكلا رو از دست مالفوي نجات مي‌دادم.» او دروغ گفت.
  « لعنت به اون مالفوي،» هرمايني اين را گفت در حالي كه از ناراحتي ابروهايش را در هم مي‌كشيد، « من نمي‌تونم تا اون موقعي كه از شرش خلاص بشيم صبر كنم.»
 « ما هيچ‌وقت از شر اون خلاص نمي‌شيم.» هري و رون همصدا با هم اين را گفتند. هر سه نفرشان خنديد و دوستان هري فراموش كردند كه از دست او عصباني بودند. هرمايني گوي كادوپيچ شده را از هري گرفت و آن را روي ميز پر هدايا  در روي بالكن گذاشت، رون و هري در حال گشت و گذار بودند.
  تزئينات واقعاً هيجان‌انگيز بودند،حتي بيشتر از آن چيزي كه فكر مي‌كرد و بالكن پر از آدم بود. تمامي معلم‌ها بودند، به جز عدة معدودي آنها تمامي سال ششمي و هفتمي‌هاي گريفندور را دعوت كرده بودند، همين طور هم ارشدهاي ريونكلا و هافلپاف. سارا هيچ كدام را نمي‌شناخت به همين خاطر هم هرمايني فكر مي‌كرد كه اين كار به او كمك مي‌كند كه دوستان جديدي پيدا كند.
  در وسط پشت‌بام يك حوض سنگي بود كه در ست در وسط ان سه پري دريايي قرار داشتند و از ميان صدف‌هاي حلزوني كه مانند ترومپت جلوي دهانشان نگه داشته بودند، شامپاين درخشان را از بيرون مي‌ريختند. جادوگران و ساحره‌ها همه لباس‌هاي شبانه زيبا پوشيده بودند، بيشتر آنها لباس‌هاي شنل‌داري پوشيده بودند كه از پارچه‌هاي نفيس درست شده بود، اينطرف و آنطرف ايستاده بودند و گيلاس‌هاي بلوريشان را كه نقش و نگار طلايي داشتند سر مي‌كشيدند. رزهاي وحشي رون دور تادور آنها را گرفته بود  و به طرز خيره‌كننده‌اي همه را به خودش جلب مي‌كرد با ساقه‌هايي كه روي تمامي ديوار‌ها را مانند پيچك پوشانده بودند. شمع روي تمامي ميز‌ها روشن بود و ستاره‌هاي هرمايني همچون هزاران الماس ريز بر روي مخمل سياه شب مي‌درخشيدند. گوي‌هاي درخشان هري بي‌هدف در حال گردش بودند، گاهگاهي به سر كساني كه رو سقف بودند مي‌خورد. صحنه بسيار زيبايي بود. خب البته كاملاً هم جادويي بود.
 «‌ عالي شدي، هري.» رون گفت،« با يان وجود تو توي اين شنل مسخره به نظر مياي. و تو اونو اشتباهي گره زدي. اين لباس شنليه. اينجور گره زدن مخصوص خانم‌هاست. تو بايد اونو اينطوري بندازي روي شونه‌ات.» هري قبل از اينكه بتواند جلوي او را بگيرد رون گره را باز كرد و آن را درست كرد.« بعدش هم بيارش پائين اون يكي بازوت و  اونو درو قفسه سينه‌ات ببند،» او كمي عقب رفت،« اينطوري بهتر شد.»
  «از كي تا حالا اينقدر در مورد بستن شنل‌ها اينقدر وارد شدي،رون؟»
رون سرش را به سمت گروه كوچكي از گريفندوري‌ها برگردادند،« هرمايني، منم مال خودم رو مثل دخترا بسته بودم.» او پوزخند زد و هري هم خنديد.
 « به نظر مياد كه اون خيلي هيجان زده‌اس، رون.» هري در مورد هرمايني صحبت مي‌كرد، به سمت او  نگاه مي كرد،« من فكر مي‌كنم كه اين دخترا فقط براي اين اومدن اينجا كه ما رو گيج كنن.»
  « سارا هم بعضي وقتا اينقدر خوب ميشه كه من سرم كاملاً گيج ميره.»
 « من اين رو نمي‌دونستم!» رون خنديد، «پس به همين خاطره كه هرمايني هميشه راه  خودش رو ميره. من حاضرم توي همين حوض لخت برقصم، اگه اون به من بخنده به من بگه اين كار رو بكنم.»
آنها يواشكي به هرمايني نگاه مي كردند، كه داشت حرف مي‌زد و مي‌خنديد، موهاي دوست داشتني‌اش به گوشه‌اي جمع شده بودند و در هم پيچيده شده بودند، با چيزهاي براقي كه در اين نور برق مي‌زدند. او يك لباس ابريشمي پوشيده بود- يك لباس آبي رنگ با خطوط راه‌راه  يك شنل مخملي  كه دور شانه‌اش گره خورده بود . اسنيپ از در وارد شد، عمداً داشت جلويش راه ميرفت و از يك افسون بي‌صدا استفاده مي كرد و صداي آنهارا خاموش مي‌كرد.
  « اون اينجاست! آماده باشين! » فضاي جلوي در به سرعت خالي شد، اسنيپ به كناري رفت، هرمايني جلو آمد و پيش هري و رون ايستاد. دامبلدور هم نزديك آمد همة‌ سروصداها خوابيد. سارا وقتي كه به بالكن آمد، يك دفعه خشكش زد وقتي كه ديد افراد زيادي آنجا دور هم جمع شدند. چشم‌هاي او بر روي صورت‌هاي خندان مي‌گشت، بعد يه تزئينات نگاه كرد. دستش سريع به سمت دهانش رفت كه از تعجب باز مانده بود.
 « سـورپــرايـز!!!»
  اشك از چشمانش فرو مي‌ريخت و صورتش روشن شد حتي مي‌شد خنده‌اش را هم ديد، كه از پشت دستش هم معلوم بود. صداي دست‌ها بلند شد، از هر طرف صداي تولدت مبارك سارا به گوش مي‌رسيد. او به هري، رون و هرمايني نگاه كرد،اشك در چشمانش بود و صورتش را كاملاً خيس كرده بود. او گرمترين خنده‌اش را تحويل آنها داد و زير لب گفت كه ممنونم.


  يك لباس سياه و نقره‌اي شيك پوشيده بود، دراكو يك طرف شنل ابريشمي سبز رنگش را به كناري به يك طرف انداخت، كه آستري از ساتن نازك داشت، و قبل اينكه  جلوي در برج ستاره‌شناسي بايستد، نگاهي به خودش انداخت تا از هماهنگ بودن آنها مطمئن بشود. او چراغهاي مهماني را مي‌توانست ببيند، موسيقي آن را مي‌شنيدو صداي كساني را كه آنجا بودند از سمت برج مي‌شنيد ولي نمي‌توانست صداي كسي را تشخيص بدهد. حس فضولي و كنجكاوي طبيعي او مي‌خواست نزديك‌تر برود اما او مي دانست كه اگر فاصله‌اش را حفظ كند برايش بهتر است. احتمال اينكه كسي او را مي‌ديد يا مي‌شناخت كمتر بود. بعلاوه اگر كسي او را مي‌ديد، محصلي بود كه در برج ستاره‌شناسي در حال نگاه كردن به آسمان شب بود. همچنين به او كمك مي‌كرد كه از آن بالا بتواند وقتي كه آنها در حال رقص بودند بتواند آنها را تماشا كند. اما چيزي كه واقعاً دلش مي‌خواست اين بود كه به جشن برود. دلش مي‌خواست كه بداند كه بودن در كنار آنها چه حسي داشت، بودن در جمع شاد و از ما بهتران، نوشيدن شامپاين و رقص با زيباترين دختر ها (چگونه بود). او در مهماني‌هاي بسياري بود كه خانواده‌اش هر سال  داشتند، اما آنها هيچكدامشان به اين گرمي و نشاطي كه در اين جمع موج مي‌زد نبودند. زيبا بود، با خودش فكر مي‌كرد، درست مانند اينكه از پشت شيشة‌ يخ زدة‌ خانه نگاه بكني و آتش گرمابخشي روشن باشه، روي مبل راحتي اي با يك نوشيدني گرم كه از آن بخار بالا مي‌زند، درست بعد از يك مسافرت طولاني. كه با آن انگشتانت بي حس مي‌شدند.
مهماني‌هاي خانة‌  اشرافي كمتر به آن پنجره و حتي به آن مسافرت در سرما شبيه بود. مرگخوارهاي دور يك دهليز بزرگ جمع مي شدند كه مجسمه‌اي از موجود وحشتناكي وسط آن بود، كه وسط آن يك گيوتين واقعي قرار داشت. جوانترها مي‌رقصيدند، اما موسيقي كمي سنگين بود، سبكي وحشيانه داشت. رقص آرامي اينجا و آنجا در جريان بود اما نه زياد. موسيقي ترسناك بودحتي يك ذره هم حالت رومانتيك نداشت، چون آن را پدرش انتخاب كرده بود، كه شيفته وسايل مشنگي بود. با يك جادو ضبط پرقدرت مشنگي رو به يك مربع شيشه‌اي در گوشه اتاق تبديل كرده بود. ام اين موسيقي بود كه دراكو دوست داشت در جشن‌ها بشنود. آنجا هرگز شامپاين نبود. معمولاً مشروبات قوي و شراب سرخ. خيلي ديگر از معجون‌هاي روان گردان كه خيلي‌ها از آن استفاده مي‌كردند، اما دراكو اين كار را نمي كرد. او فكر مي‌كرد كه جادوگراني كه آنها را مي‌خوردند رفتار عجيبي دارند، حرفهاي نامربوط و مزخرف  مي‌گفتند، او نمي‌خواست كه خودش را احمق نشان بدهد. براي او، اين بزرگترين ترس بود. گذشته از اين، او اغلب اوقات با خيلي از دخترهاي اسلايتريني نوشيدني مي‌خورد ولي هيچ‌وقت فكر قرار ملاقات با آنها را نمي كرد، چيزي كه او اخيراً اسم آن را گردهم‌آيي موجودات جهنمي گذاشته بود، بيشتر به خاطر ترسي كه از پدرش داشت. و همچنين گفتگوها؟ جادوگران سياه وقتي كه داشتند در مورد يكي از خلافها، تبهكاريها،جادوها، نفرينها  و تكنيك‌هايي كه به كار برده بودند صحبت مي كردند، اغلب لبخند به لب داشتند. شام هم  حالت يك  هيولاي وحشتناك را داشت كه تمامي آن را پخته بودند. او هميشه گوشت مي‌خورد حتي اگر حالش هم به هم مي‌خورد چون كه هميشه به او گفته بودند كه اين كار را بكند. غولهايي كه به آنها خدمت مي‌كردند را هميشه در كابوس‌هاي دوران كودكي‌اش مي‌ديد. دراكو وقتي كه متوجه جاروي جديدش شد لبخند زد، تصميم گرفت تا از كمي نزديكتر نگاهي بيندازد.

 

  وقتي كه سارا داشت هدايايش را باز مي كرد شاد بود. يك آينه‌اي نقره‌اي از طرف هرمايني كه وقتي او به آن نگاه مي‌كرد شعرهاي شكسپير را براي او مي‌خواند. يك شانه با الماس‌هاي ريز و ياقوت‌هاي ارغواني رنگ كه به نظر مي‌آمد بيش از آن چيزي باشد كه رون توانايي خريدنش را داشته باشد. او شانه را به دست رون داد و سرش را براي او خم كرد طوري كه انگار او مي‌خواهد تاجي را روي سرش. او آن را با احتياط و خنده در موهايش گذاشت و بعد او را بغل كرد و گونه‌اش را بوسيد. هري كاملاً مطمئن بود كه سارا از اين هديه خوشش آمده، صورت او روشن شده بود، طوري كه براي كسي ديگري اينطور نشد. نه حتي براي معجون پيچيده‌اي كه اسنيپ براي او درست كرده بود، چيزي كه او مي‌دانست بيشتر از هرچيز ديگري به آن علاقه‌مند بود. ولي او وقتي كه سارا اسنيپ را بغل كرد و او را سيوروس صدا كرد در چشمان بقيه دانش‌آموزان حالتي از وحشت را ديد، در واقع همه خنده‌شان گرفته بود و او مي‌توانست كه صداي رون و هرمايني را بشنود كه در كنارش مي‌خنديدند. در بين گريفندوري‌ها، رفتار محبت‌آميز سارا در مقابل اسنيپ گونه‌اي خيانت محسوب مي‌شد. هري  همين‌طور كه او داشت هديه‌هايش را باز مي‌كرد مي‌خنديد،  فكر مي‌كرد كه او واقعا زيبا شده است. چند دقيقه بعد از اينكه آمده بود، سارا بازوي هرمايني را گرفته بود و او را به اتاق لباس‌ها برده بود. وقتي كه دوباره برگشت، سارا يك لباس سياه نازك مانند هرمايني پوشيده بود ، با صندل‌هاي سياه ظريف و يك لباس شب شنل‌دار از ساتن ارغواني پوشيده بود كه آستر آن رنگ ملايم‌تري داشت. موهايش درست شده بودند، در هم پيچ خورده بودند و نوارهاي زيبايي در ميان آنها بود، درست مثل هرمايني، كه تكه‌هاي براقي كه در ميان موهايش برق مي‌زدند. مثل هميشه صورتش سرزنده بود، گرمي در لبخندش بود، آهنگي كه در خنده‌اش بود كم‌كم اين حالت را به اطرافيان خودش هم انتقال داد. همراه با سارا در زير آسمان پر از ستاره‌هاي چشمك زن مي‌رقصيد، به او خيره شده بود و زمين زير پايشان به حركت درآمده بود، براي هميشه در حافظه‌اش ماندگار شد.
 
سارا براي دو هديه باقي مانده نشست. مال هري و يك جعبة‌  مربع كوچك. يك كارت كوچك هم روي آن بود كه رويش نوشته شده بود؛

بدون اين كه صبر كني، توي خلوت بازش كن.
د‌.م

 « هري؟ اين هدية‌ مال توئه؟»  او به جعبه بزرگتر اشاره كرد و وقتي كه همه داشتند به آن نگاه مي كردند هديه مالفوي را در جيبش گذاشت.« هوم...آره.» 
  « پس بذار يه وقت ديگه بازش كنيم. من بايد يه چيزي رو بررسي كنم.» قبل از اينكه سارا از جايش بلند شود، ميهمان‌ها با هم شروع به صحبت كردند و او از اينكه كسي نگاهش نمي‌كند بسيار خوشحال بود، به او سمت هري رفت و به آرامي در گوشش گفت.« با من بيا.»
 « تو فكر مي‌كني اين چيه؟» اين را گفت و پشت در بسته اتاق خواب سارا داشتند به هديه نگاه مي‌كردند،« تو فكر مي‌كني كه من بايد اينو باز كنم؟»
  « بزار من اين كار رو بكنم.» هري اين را گفت و چوبدستي‌اش را درآورد.« برو پشت سر من.»
با يك ضربه كاغذ كادو محو شد و جعبة‌ مخملي باز شد. يك گردنبند عجيب و غريب طلايي بود، رگه‌هاي طلا به طرز عجيب و غريبي دور يك الماس دايره‌اي شكل را احاته كرده بودند، كه دو  خط قرمز رنگ در داخل آن بود كه مثل آب‌نبات  نعنايي دور هم پيچيده بودند. اين خيلي زيباست! سارا اين را از پشت شانه‌هاي هري گفت، هري، خيلي قشنگه! يه يادادشت هم هست. هري اين را گفت و تاي كاغذي را كه در جعبه بود باز كرد. آن را كه باز كرد هر دو شروع به خواندن كردند،.
 
سارا،
  
  اين يك طلسم محافظه. او دو فضاي خالي هر كدام حاوي خون دو جادوگر قدرتمنده. هري و من، البته. اونو كه به گردنت بندازي ازت محافظت ميشه، با تمام قدرتش. تو هيچوقت نمي‌توني كه بفهمي كه كي بهش احتياج پيدا مي كني. تولدت مبارك
 
دراكو

پس از آن هري بدون اينكه هيچ فكر بكند طلسم را از جعبه‌اش درآورد و آن را به گردن هري انداخت. وقتي كه برگشت تا در آئينه نگاهي بياندازد، ضربة‌ آرامي به در خورد.« هري؟ سارا؟»
دامبلدور بود. هري در را باز كرد.« بايد بگم كه اتاق دنجي رو انتخاب كردين.»
 « نزديك‌ترين بود.» سارا جواب داد.
  «عزيزم اون چيه كه انداختي گردنت؟ من مطمئنم كه اين همون چيزيه كه چند دقيقة‌ قبل تو توي جيبت گذاشتي.» دامبلدور گردنبندي كه اندازة آن نصف كف دستش بود با انگشتانش گرفت و از نزديك به آن نگاه كرد. «بايد بگم كه! اين از كجا اومده!»
هري هنوز داشت فكر مي‌كرد كه چه بگويد كه سارا به صدا درآمد و گفت،« دراكو مالفوي.»
 « براي اولين بار آقاي مالفوي منو شگفت زده كرد! اين يه طلسم محافظه، هديه گرانبهاييه! اونها خيلي قدرتمند هستن و قيمتشون هم  كمياب بودنشون رو تصديق مي كنه. جادوگري كه اين رو درست كرد خيلي وقت پيش مرد، خيلي سال پيش. اما اگه خوب يادم باشه وقتي كه من به دنيا اومدم چيز زيادي نگذشته بود. متاسفانه، اون هيچ دستورالعملي رو بعد از خودش به جا نذاشت. هيچ‌كسي نمي‌دونه كه اين چطوري كار مي‌كنه.» سارا طلسم را لمس كرد و به هري نگاه كرد. انتظار داشت كه او از واقعيت كه مالفوي به او يك هديه خيلي گران‌قيمت داده ناراحت شود ولي دوباره خنده بر لبش نشست، پيش خودش فكر مي‌كرد كه او به نظر كمي.... خيالش راحت بود؟ 
دامبلدور ادامه داد، «خود ولدمورت هم مي‌تونه خونش رو اين تو بريزه، اما اين بيشتر به تو كمك مي‌كنه. نمي‌خواد راجع به آثار بد اون فكر كني. حالا بياين، همه منتظرن تا هديه هري رو ببينن. با اين وجود، فقط يك كلمه مي‌گم سارا. ما يه افسون تغيير شكل روي اون اجرا كرديم به همين خاطر كسي نمي‌دونه كه اون واقعاً چيه. شبيه همون چيزيه كه بايد باشه، اما هيچ كدومشون نيست، حالا اگه دنبال من بياين. توضيحات لازم رو در اسرع وقت بهت مي دم، اما مي‌خوام كه هرچه زودتر به او دست بزني.
  « من كم‌كم دارم عصبي مي‌شم؟»
 « نباش.» هري لبخند زد، «بيا، برگرديم تو جشن. »
  «آه و سه چيز ديگه سارا؟ امشب توي نوشيدن شامپاين زياده روي نكن، باشه؟»
 


  كسي براي سارا و هري از گل‌هاي رز وحشي و بنفشه تاج درست كرده بود و دراكو ديد كه طولي نكشيد كه بقيه هم چيزهايي شبيه آن به سر زدند. پاتر با آن تاج گلي كه به سرش گذاشته بود شبيه احمق‌ها شده بود، اما سارا شبيه شاهزادة‌ پريان شده بود. او شنلش را مثل خيلي‌هاي ديگر در آورده بود و درخشش اطلسي وار شانه‌هاي عريانش حتي از نقطه نزديك بالكن هم مشخص بود. با آن سياهي خيره كننده بود، با خودش داشت فكر مي‌كرد كه با آن موهاي بلوند و چشمان آبي كه با سياهي لباسش جمع شده بود. او زيباتر از هر كدام از آن مدلهاي لباسي بود كه در هفته‌نامه جادوگر مي‌زد. او خيلي ظريف بود، تقريباً حالتي اشراف مآبانه داشت. او شبيه هيچكدام از آنهايي نبود كه تابحال ديده بود. او حتي اهميتي نمي‌داد اگر كسي شبيه او پيدا شود. آنها او را متهم كرده بودند، براي چيزي كه خودش هم در اين مورد مطمئن بود، اما كاملاً اين را ميدانست كه چيزي مابين او سارا بود. او نمي‌خواست كه اين را بگويد كه جرأت رفتن به جشن را نداشت، چيزي كه خيلي شرم‌آور بود، اما حقيقت داشت. سارا گردن‌بند را پوشيده بود، او مي‌توانست ببيند و گوي عناصر همانجا با ديگر هديه‌ها روي ميز گذاشته شده بود. او صورتش را مجسم كرد وقتي كه آن را باز مي كرد، صورتي كه وقتي آن را از جعبه بيرون مي‌آورد سرخ مي‌شود و پسرك رنگ پريده هم كاملاً سرخ مي‌شود وقتي كه سارا او را بغل مي‌كند و لبانش را مي‌بوسد. كه اين كار با تشويق حضار و جمع عظيمي كه آنجا بودند مواجه مي‌شود.
  چندش آور بود. دراكو با خودش فكر كرد، اما حاضر بود همه چيزش را به دهد كه همين الان به جاي هري پاتر باشد. به جهنم، او حتي آن گلهاي مسخره را هم به سرش مي‌زد! حسادت به او چنگ مي‌انداخت و او متوجه شد كه كمي افسره شده، در اين هنگام آهي كشيد وقتي كه ديد آنها دارند با آهنگ فرشته مشنگ از سارا مك لك‌لن مي‌رقصند، كه جديداً در اخبار موسيقي مشنگي هم طرفدار پيدا كرده بود،- بيشتر سبكي شبيه، بيتلز، رولينگ استون و التون جان داشت.-
  دراكو به موسقي آن زن گوش مي‌داد، اما شنيدن آن باعث مي‌شد كه او به سارا ليمك فكر كند كه الان سرش را بر روي شانه‌هاي هري پاتر گذاشته بود و كاملاً گيلاس شامپاين را در دست زيبايش فراموش كرده بود و بازويش را  پشت سر او نگه داشته بود و با ديگري دست او را گرفته بود،با آرامي در يك محيط دايره‌اي مي‌رقصيدند.
  وقتي كه آهنگ تمام شد دراكو شوكه شد وقتي كه اسنيپ وارد شد. پاتر كمي مكث كرد ، گونة‌ سارا را بوسيد، بدون هيچ كلمه‌اي جدا شد. واقعاً عجيب بود حتي جالب چون كه اسنيپ يك رقاص حرفه اي بود. او سيموس فينيگان و دين را ديد كه بچگانه داشتند روي ميز غذا با هم ديگر شوخي مي‌كردند. نويل لانگ‌باتم خيلي افتضاح داشت با پرفسور اسپروت مي‌رقصيد. گرنجر و ويزيلي هم با هم مي‌رقصيدند، اما آنها كمتر تكان مي خوردند، كاملا دور و اطرافشان را فراموش كرده بودند. دامبلدور و مك‌گونگال هم داشتند مثل آدم‌هاي پير با هم مي‌رقصيدند، خيلي با احتياط، دراكو مي‌توانست كه قسم  بخورد كه صدا استخوانهاي آنها را مي شيند. آن پيش‌گوي متقلب، تريلاني هم تنها مانده بود و  پشت‌سرهم تا سر چشمة‌ شامپاين مي‌رفت و بر مي‌گشت. رقت‌انگيز بود.
  هري هم خودش را قاطي كرده بود، دراكو متوجه شد، همينطور كه منتظر بود كه رقص سارا و اسنيپ هم تمام شود در ميان گروههايي از هافلپاف، ريونكلا و گريفندوري‌ها مي‌چرخيد. اما اسلايتريني آنجا نبود. آنها دعوت نشده بودند. نفس مالفوي در سينه‌اش تنگ شد، براي اولين بار در عمرش از اينكه يكي از آنهاست احساس پشيماني مي‌كرد. قبلاً چنين چيزي را نديده بود ولي كاملاً مشخص شده بود كه اسلايتريني‌ها كاملاً كنار گذاشته شده بودند. كساني كه ديگر جايشان در اين مدرسه نبود. غرق در روياهايش بود كه ديد بيشتر مهمانها در حال ترك جشن بودند و حالا هم تعداد بيشتري داشتند مي‌رفتند. تقريبا ساعت 2:30 صبح بود كه چشمان دراكو سنگين شدند. تنها ده نفر ديگر بر روي سقف مانده بودند. او مي‌توانست هري و سارا، گرنجر، ويزيلي، مك‌گونگال، دامبلدور، اسنيپ، سيموس، دين و نويل را ببيند. آنها دور ميز هدايا جمع شده بودند، حرف مي‌زدند، مي‌خنديدند و گه‌گاهي يكي از هديه‌ها را بلند مي‌كردند. همه چيز ناگهاني اتفاق افتاد...
خيلي ناگهاني. بيش از بيست مرگ‌خوار بر روي سقف افتادند. نويل جيغ كشيد، هرمايني و سارا نفس عميق صدا داري كشيدند.«آه!»
 « اونا نه!» رون اين را گفت و دشمن‌ياب ديوانه‌وار بر روي ميز مي‌چرخيد. هري شنيد كه درها محكم پشت سرشان بسته شدند و صداي قفل آنها را هم شنيد. تنها راه فرار آنها هم بسته شد. همينطور كه مرگ‌خوارها نزديك مي‌شدند، آنها دايره‌اي دور ميز هدايا تشكيل دادند، جادوگران بزرگتر كه لباس مهماني به تن داشتند، چوب‌دستي‌شان را جلوي رويشان نگه داشتند. همه به جز دامبلدور كه يك چوبدست ديگر هم داشت و همين طور سارا كه هيچ‌كس تا بحال نديده بود كه چوبدستي داشته باشد. آنها يك برتري نسبي داشتند كه هري به آن حسوديش مي‌شد. به نظر مي‌آمد كه آنها مي‌خواستند تهديدشان را كاملاً عملي كنند. يك دفعه هرمايني فرياد زد،« اكسپليارموس!»
 « ريكتوس‌امپرا!» سارا فرياد زد. ناگهان از همه طرف نفرين‌ها پرتاب مي‌شدند، چهار مرگ‌خوار بر روي زمين افتادند، هدف سيموس آتش گرفته بود، دامبلدور با يك اشاره سه نفر را گيج كرده بود. يكي بعد از ديگري جادوگرهاي سياه بر روي زمين مي‌افتادند و وقتي كه آخرين نفر هم افتاد، آنها تازه متوجه سر اسكلت بزرگي شدند كه معلق درآسمان بالاي برج  قرار داشت. علامت شوم.
  « آه، لعنتي! » سيموس اين را گفت. رون جوابش را داد.« عجب افتضاحي! ولدمورت.»
هري گفت،« اون اينجاست. »دامبلدور از روي شانه‌اش نگاهي به ديگران انداخت،« همه تا آخرين لحظه مقاومت مي كنيم، همينطوره؟»
يكدفعه چندين مرگ‌خوار از روي ديوار بالا آمدند ، گروه كرچكي از آنها به سمت درها رفتند. يكي ديگر از همان نمايش‌هاي چاپلوسانه در حال شكل گيري بود. او ايستاد تا همه در سر جاي خودشان بايستند. او تكامل يافته‌تر از چيزي بود كه هري قبلاً با آن مواجه شده بود، وقتي كه داشت به سمت سارا مي‌رفت، هري چوبدستي‌اش را بلند كرد.
ولدمورت با صداي مار مانندي گفت، « بنظر مي‌ياد كه من جشنتون رو خراب كردم.جشن تولد دختره‌اس.» او در چند قدمي‌اش متوقف شد. سارا داشت مي‌لرزيد، ولي سرجايش ايستاد، به چشمان او نگاه مي‌كرد. او ترس را احساس مي‌كرد، اما احساسات ديگري هم در حال جان گرفتن بودند، كه او را دلگرم مي‌كردند. هري جرأت پيدا كرد و دراكو همانجا مانده بود. طلسم محافظ را در چنگش گرفته بود. هري جلوي سارا آمد و ولدمورت خنديد، خشن و كم صدا در همين حين هري چوبدستي‌اش را نگه داشته بود، دست چپش را پشت سرش برد تا دست سارا را بگيرد.اسنيپ و مك‌گونگال دور جادوگر پليد را گرفتند ، دامبلدور هم آمد و در كنار هري ايستاد. در يك چشم به هم زدن ولدمورت چوبدستش را بلند كرد و هري بدون اين اينكه متوجه بشو كه چه اتفاقي برايش افتاده در هوا پرواز كرد و محكم به در خورد. دامبلدور هم بر روي زمين افتاد و طلسم معلم‌هاي ديگر هم منحرف شد و به او آسيبي نرسيد. بقية‌ آنها، هرمايني، رون و بقية‌ گريفندوري‌ها توسط مرگ‌خوارها محاصره شده بودند ولي وقتي كه هري از كنارشان رد شد، عصباني شدند و يك جنگ تمام عيار شروع شد. اساتيد متوجه شدند كه نمي‌توانند هيچ آسيبي به ولدمورت برسانند. برگشتند تا به دانش آموزها كمك كنند. او را به عهدة‌ سارا و دامبلدور گذاشتند. روي سقف سر وصداي زيادي بلند شده بود. دامبلدور هنوز سرپا بود و هري هم از پشت او را پوشش مي‌داد، ولدمورت قدمي نزديك‌تر آمد و سارا سريع يك قدم عقب‌تر رفت، محكم به ميز هدايا برخورد كرد. به طور غريزي سرش را برگرداند و متوجه شد كه گوي داشت بر روي زمين مي‌افتاد.
« سارا نه!!» هري فرياد زد اما خيلي دير شده بود، او آن را گرفته بود و ترس او فوراً به گوي انتقال پيدا كرد. نور صورتي به تمام اطراف پراكنده شد، درخشان بود. اما خيره كننده نبود، هيچ‌سايه‌اي را باقي نگذاشت. هري به اطراف نگاه كرد، به جادگران نگاه مي‌كرد، سياه يا غير سياه، همديگر را طلسم مي كردند ولي هيچ اثري نداشت. خيلي از آنها با تعجب به چوبدستي‌هايشان نگاه مي‌كردند، بعضي‌ها مدام تلاش مي‌كردند تا شايد بتوانند نتيجه‌اي بگيرند. هيچ اتفاقي نيافتاد.
هري متوجه شد كه در اين لحظه‌خودش هم قدرت جادوئي ندارد و مرگ‌خوارها هم تعدادشان بيشتر و همچنين قوي‌تر از آنها بودند، به جز اسنيپ و سيموس. او فقط اميدوار بود كه كسي حواسش به هرمايني باشد. هري دو باره جلوي ولدمورت ايستاد، دوباره براي اينكه از كسي محافظت كند، او در مقابل پروفسور دامبلدور ايستاد، كه اكنون بدون جادو كاملاً ضعيف و آسيب‌پذير بود. سارا تنها كسي بود كه تمام نيروهاي خودش را داشت، هري او را به حال خودش گذاشت چون مي‌توانست از خودش محافظت كند. ولدمورت نيشخند زد و چوبدستي‌اش را به سمت هري بلند كرد اما سارا دستش را بالا آورد. هري تنفر محض را مي‌توانست در صدايش تشخيص داد وقتي كه او داشت يك نفرين طولاني را مي‌خواند كه هري هرگز چنين چيزي را نشنيده بود. ولدمورت كمي تلوتلو خورد اما خيلي زود تسلط خودش را بدست آورد. « بجنب، سارا!» هري به او اصرار مي‌كرد، خودش هيچ نيرويي نداشت.« حسابش رو برس.»
گفت.« اون نميتونه به من آسيب برسونه ولي به تو مي‌تونه. به همة‌ شما. من چكار كنم هري، كمكم كن!» هري كمي تأمل كرد، سعي مي‌كرد كه چيزي پيدا كند، اما متوجه شد كه يك هواپيماي كاغذي درست روبروي صورتش در حال بال‌بال زدن است. او آن رادر هوا قاپيد و آن را باز كرد. فقط سه كلمه روي آن نوشته شده بود، اما هري موقعيت هري در آن وضعيت خيلي بهتر شده بود.
 
از چوبدستت استفاده كن.

 « تو نفر بعدي هستي، هري پاتر. »ولدمورت با زبان مار مانندش اين را گفت و به سمت سارا حركت كرد ، طوري كه انگار مي‌خواست چيزي را به سمت او بياندازد تا او را به زمين بزند ولي كاري نكرد.» هري چوبدستي‌اش را بيرون آورد و تا لرد سياه كاملاً غافل گير شده بود به زمين خورد.« سارا خاموشش كن! خاموشش كن!» هري اينرا گفت در حالي كه داشت دشمن درجة‌ يك خودش را با هر نفرين و طلسمي كه به ذهنش مي‌رسيد نفرين مي كرد،اما اينها براي مدت زيادي عمل نمي‌كردند. ولدمورت بالاخره تلاش‌هاي هري را متوقف كرد، و دوباره بر روي پاهاي خودش ايستاد، خيلي سريع به سمت هري آمد در همين حال سارا داشت براي جدا كردن گوي تلاش مي‌كرد. هري بر اثر يك نفرين نيرومند محكم به سنگ‌ها برخورد كرد ولي حالش خوب بود، متوجه شد كه پشت دامبلدور را خالي گذاشته است. او سريع روي پاهايش بلندش شد ولي ولدمورت قبلاً هدف گيري‌اش را انجام داده بود. هري در مقابل طلسم محافظ را بر روي دامبلدور اجرا كرد، كه از دو چوبدستي هم زمان استفاده مي‌كرد، يكي براي دفاع از خودش و ديگري براي حمله. طلسم عجي‌مجي‌لاترجي خيلي ناجور با جادوگر پير برخورد كرد، اما به صدها تكة‌ سبز رنگ روشن تبديل شد. طلسم هري براي نجات دادن زندگي او كافي بود، ولي اينقدر نبود كه غير قابل نفوذ باشد. همينكه دامبلدور بر روي زمين نشست، ولدمورت يك‌دفعه روي زانوهايش نشست، « سارا گوي را جدا كرده بود.»  نويل لانگ‌باتم پشت سر جادوگر سياه ايستاده بود، چوبدستي سوخته‌اش در كمر جادوگر شيطاني فرو  رفته بود. جادوي آن توسط كسي كه آن را گم كرده بود كنترل مي‌شد، نويل يك كلمه بيشتر نگفت،« كرشيو!»  چيزي كه باعث تعجب شد اين بود كه ولدمورت به جاي اينكه با آن مقابله كند، در خودش مچاله‌شد، نمي‌توانست بر روي پاهايش بايستد ، سعي مي كرد كه از شر آن خلاص بشود.
 « هري!» دامبلدور اين را گفت، هيكل سنگينش را بر روي شانة‌ هري انداخت،   « منو ببر اون ور، هري! به بقيه هم بگو بيان.»
 « اساتيد!» هري فرياد زد. اسنيپ و مك‌گونگال نگاهي به دامبلدور انداختند و آمدند تا پوششي براي هري در مقابل مرگ‌خوارهاي باقي مانده درست كنند. هري در كنار ولدمورت ايستاد، جايي كه نويل هنوز داشت چوبدستي‌اش را تاب مي داد كه هنوز در پشت ولدموت فرو رفته بود، خون قرمز تيره‌اي بر روي آن جريان داشت. دامبلدور هم روي زمين نشست، دستش را بر روي چوبدستي نويل گذاشت و گفت،« كرشيو!»
 ولدمورت از درد فرياد كشيد و به خودش مي‌پيچيد، با اين وجود كاملاً مشكل بود. خيلي سريع هري، اسنيپ و مك‌گونگال چوبدستي‌هايشان را به سمت كمر او گرفتند و نفرين نابخشودني را اجرا كردند. چوبدستي ديگري به سمت شنل خوني گرفته شد و صداي آشنايي همان كلمه را تكرار كرد. شكاف‌هاي خيلي ريزي بوجود آمدند كه از ميان آنها نور سبز رنگي به چشم مي خورد، هري مي‌توانست صداي دامبلدور را بشنود كه افسوني را به زباني قديمي مي‌خواند. هري هم دستش را بر روي دست پينه بسته او گذاشت و آنها با همديگر افسون پراكندگي خرده‌جادوها را اجرا كردند. شكاف بزرگتر و بزرگتر شد، در يك لحظه ولدمورت به صورت ابري از ذرات فسفري در آمد كه، كه به عنوان خاك پريان يا خرده‌جادو شناخته مي شد. روحي از آن بيرون آمد و هري متوجه شد كه همه چيز تمام شده.


 « وقتش رسيده بود... تو به ما ملحق شدي... آقاي مالفوي.» دامبلدور اين را با دردي كه در صدايش بود گفت، « من فكر كردم كه شما فقط دارين... روي اون بالكن نگاه مي‌كنين... و از نمايش لذت مي‌برين!»
  « شما ولدمورت رو كشتيد! من كه نمي‌تونستم كه بذارم همة‌ افتخار نصيب پاتر بشه. ما به سختي اونو كشتيم!»
مك‌گونگال وسط حرفشان پريد، صورتش نشان مي داد كه خستگي او ر از پا درآورده،« تنها كاري كه ما كرديم اينه كه اونو از  بدنش جدا كرديم. اون هنوز زنده‌اس،»
 « دراكو..»
  « همينطوره، مينروا.» دامبلدور با آه اين را گفت.
« هري.» مك‌گونگال گفت، داشت به او نگاه مي كرد كه در كنار مدير زخمي نشسته بود،« پرندة‌ سارا بفرست دنبال خانم پامفري، ما به كمكش احتياج داريم.» من خودم ميرم دنبالش. هري اين را گفت و سريع به جاروي آذرخش درجه يك مالفوي اشاره كرد، هري به سمت در اتاق سارا رفت و آن را با چوبدستي‌اش باز كرد. او خيلي سريع از پله‌هاي تنگ به پايين شيرجه زد، طوري كه انگار مي خواهد گوي زرين را بگيرد، در پايين را براي اينكه از سر راهش كند برود كاملاً از ريشه درآورد. حالا در راهرو باز شده بود، او مي‌توانست با مي‌توانست با بهترين جاروي مسابقه را با سرعتي نامحدود ره حركت در بياورد. اگر هم كسي او را مي‌ديد، تنها چيزي را كه مي‌ديد. يك تصوير محو بود كه به سرعت برق از كنارش مي‌گذشت. هري به آساني از عهدة‌ كنترل جارو برمي‌آمد. گردش‌هاي سريع در راهروها خيلي خطرناك بودند اگر كسي اطلاع كافي در اين مورد نداشت، اما هري در كار خودش مهارت داشت.   « خانم پامفري!!»
او نزديك در درمانگاه فرياد زد، «خانم پامفري!! بلند شين!!!» 
هري اينقدر سريع پرواز مي‌كرد كه فرصت استفاده از چوبدستي اش را پيدا نكرد به همين خاطر هم به شدت به در برخورد كرد، از جاروي چندهزار گاليوني دراكو به عنوان دژكوب ( وسيله‌اي كه براي باز كردن در قلعه‌ها در قديم استفاده مي‌كردند،) استفاده كرده بود، از وسط تلي از چوب‌ها بلند شده بود، اما جارو سالم مانده بود. او كاملا  ايستاد و در اتاق خواب او شناور ماند. او از خواب بلند شده بود ، يك لباس خواب به تن داشت كه ردايش را بر روي آن پوشيد، از اينكه ديده بود در ورودي اتاقش به طور كلي منهدم شده، شوكه شده بود.
 « سوار بشين.» حالت نگراني كه در صورت او بود به درمانگر فهماند كه حتماً كار خيلي ضروري پيش آمده به همين خاطر بدون اينكه سؤالي بپرسد پشت جاروي او سوار شد.»
هري بلافاصله به راهرو برگشت و آماده شد تا سرعت را زياد كند.« براي دامبلدوره.» او جوابش را بدون اينكه رويش را برگرداند داد . به او براي اخطار گفت،« محكم منو بگيرين.»
كاملاً ميدانست كه هري چگونه پرواز مي كرد، خانم پامفري از ترس جانش دستانش را بدور كمر او محكم حلقه كرد.
 « مديون افسون‌هاي نابخشودني هستيم.» مك‌گونگال داشت به خانم پامفري توضيح مي‌داد، هر دو كنار دامبلدور زانوزده بودند، « ما همه بي دفاع بوديم، همة‌ ما بجز او دوتا بچه و اسمشونبر. اون مي‌خواست كه آلبوس رو بكشه.»
 « هري زندگي منو نجات داد.» دامبلدور اين را گفت و لبخندي بر روي صورت رنگ پريده‌اش بوجود آمد.
  « هنوز درد دارين.» هري اين را گفت، هرگز تا بحال اينقدر در زندگي‌اش نگران نشده بود.
 « آره. اما نمردم.» خانم پامفري براي اولين بار از وقتي كه آمده بود از دامبلدور چشم برداشت. ديده كه دانش‌آموزان با لباس‌ها پاره و خوني دورشان جمع مي‌شوند، در حالي كه يك دست روي بدترين زخمشان گذاشته بودند و آن يكي را دور شانة‌ دوستشان گذاشته بود و به او تكيه كرده بودند. او همة‌ آنها را فوراً به درمانگاه فرستاد. پرستاراني آنجا بودند كه مي‌توانستند به زخم‌هاي آنها رسيدگي كنند. سارا پيش آنها ماند چون صدمه‌اي نديده بود، اما دراكو همراهشان رفت، وقتي با عجله سعي داشت خودش را براي كشتن ولدمورت به آنها برساند پشتش رگ به رگ شده بود. او جارويش را از هري پس گرفت، كه حالا آذرخش خودش را پيدا كرده بود، - كه حتي مدل پارسال هم نبود و بلكه از آن قديمي‌تر بود- كنار ديگر جاروها بغل ديوار بالاي پله‌ها قرار داشت.
او دليلش را نمي‌دانست ولي دراكو پيش بقيه ماند، با تمام گريفندوري‌هايي كه از او متنفر بودند و او هم از آنها متنفر بود، در اين مورد شك نداشت. هرمايني به او خيره شد. « تو چطوري زخمي شدي؟ تو فقط سرو كله‌ات آخر سر پيدا شد، ميخواي يه كم افتخار جمع كني!»
 « از روي جاروم پريدم پائين.»
  « اما كار پيچيده‌اي نبود.» رون نيشخند زد. « مثل يكي از ما زخمي شدي.»
  « هرمايني؟ تو چت شده؟» هري اين پرسيد، براي اولين بار متوجه شد كه او سراپا غرق در خون است. لباسش لكه‌دار شده بود، موها، بازوها و صورتش سرخ شده بودند. رون هم تقريبا شبيه او بود. آش و لاش. اين را گفت و چوبدستي‌اش را در جيب شنل نقره‌اي تكه پاره‌اش غلاف كرد.
 « گوي جادوي ما رو گرفت، يادت مي‌ياد؟ من خيلي ضعيف بودم، هري ، من هيچ شانسي نداشتم.ما هر دوتامون جدا افتاديم. من اصلاً باورم نميشه كه تو به اين فكر نكردي، منو رون هر كاري كه از دستمون بر مي آومد رو انجام داديم.»
  « هي!» رون اين را گفت، زخم زوي صورتش را به ياد آورد،» تو چطوري قدرت جادوئي داشتي؟»
 «هري برگشت و به مالفوي لبخند زد كه هنوز روي جارويش بود. « يه نفر حتماً خيلي دلش به حال من سوخته!»  مالفوي خندة‌ هري را پاسخ داد.
  « بياين بريم، بچه‌ها!» سيموس اين را گفت و بر روي جاروي مدرسه سوار شد، «بريم تا يه كمي تعمير بشيم. نويل تو با من مياي، چون ميدونم كه از روي جارو پرت ميشي پائين.»او كمي مكث كرد،« من حس مي‌كنم كه قطار هاگوارتز از روي تنم عبور كرده. شوخي نمي‌كنم!»
 نويل با او موافق بود،« ما چند ساعت قبل تازه از درمانگاه اومديم بيرون!»
 « من فكر ميكنم كه معجون فلفلي بتونه كاري بكنه.» رون گفت،« تنها چيزي كه من الان مي‌خوام اينه كه دوباره سرپا بشم.»
همه سوار جاروهايشان شدند غير از هرمايني كه مدتي بود سر پا ايستاده بود، متوجه شدند كه چشمهايش گشاد شده‌اند. بعد به لكنت زبان افتاد و غش كرد.   « هرمايني!»
هري و رو به كنار او رسيدند. «اون حالش خوبه،» دين به آنها گفت، نفس مي كشه.» هري اور ا از زمين بلند كرد و رون او را به روي جاروي خودش گذاشت و دستش را دور او پيچيد. هري، هرمايني را بر روي زانوي دوستش رها كرد و رون او را روي سينة‌ خودش گذاشت.
 « من فكر كنم كه تو بايد مواظبش مي‌بودي!» هري يك دفعه فرياد زد.
  « من سعي خودم رو كردم.» رون از خودش دفاع كرد،« هري، اونا تعدادشون زياد بود! اونم كه گفت حالش خوبه!»
 « فقط برو.» هري گفت « و عجله كن.»
  « دنبال من بيا ويزيلي.» دراكو اين را گفت و در جائي قرار گرفت كه براحتي مي‌توانست مراقب جاوري رون باشد. همة‌ آنها در يك رديف به هوا بلند شدند. شش گريفندوري كه يك اسلايتريني آنها را رهبري مي‌كرد.

پايان فصل دهم

لینک مطلب


مهمانی‌ عير منتظره- گوس عناصر قسمت دوم

دختري در برج
فصل دهم
قسمت اول
 
 « هري، تو بايد تو تزئينات به من كمك كني! »هرمايني اصرار مي كرد. « من نميتونم باور كنم! امشب مهموني ساراست! نمي‌تونم اونقدر منتظر بمونم!»
  « چقدر برات مشكله؟ يه دور چوبدستي خودتو تكون بده توي يه چشم به هم زدن آماده مي‌شه!» هري داشت بحث مي‌كرد، « گذشته از اين، ما بعد بايد ترئين كنيم. اگه سارا يه دفه برگرده به برجش چي؟»
 « بعداً؟داري شوخي مي‌كني؟ تو رون رو فراموش كردي؟ دوستت؟»  هري لبش را گاز گرفت. هرمايني كمتر او را ناراحت مي‌كرد ولي اين حرف روي او به شدت تاثير گذاشت. « من وقتي كه معجون درست بشه اونجام.»
  « اميدوارم ، هري.» او كارش را رها كرد،« من فقط مي‌خوام براي سارا همة‌ كارها بدون نقص پيش بره. گذشته از اين‌ها سارا تا حالا خيلي سختي كشيده.»
 « تو داري اينو به من ميگي؟ واقعاً!»
هري رويش را بر گرداند، عصباني شده بود. اين طبيعي نبود، در واقع او هيچ وقت از دست هرمايني عصباني نمي شد، به همين خاطر آن را به حساب فشاري كه بر روي خودش حس مي‌كرد گذاشت. گذشته از اين، چيزهاي زيادي در ذهنش بود. هر روز نبود كه او خون خودش را به افرادي مثل دراكو مي‌داد. « هرمايني، من كمكت مي‌كنم. هر چقدر هم كه طول بكشه. اما چند چيز هست كه من بايد اول از همه به اونا رسيدگي كنم، باشه؟ اينقدر سخت‌گير نباش. فقط... برو...مطالعه كن يا يه كار ديگه‌اي انجام بده.»  او سوزش نگاه او را بر روي خودش وقتي كه داشت برايش دست تكان مي‌داد حس كرد، لب‌هايش را به هم فشرده بود طوري كه آنها سفيد شده بودند، بازوهايش را روي سينه‌اش قفل كرده بود. او هم لبخند نصفه و نيمه‌اي را تحويلش داده بود و او رويش را برگرداند، او را  بود ترك كرد. در اين هنگام حس بدي او را فرا گرفت. او اين دو روز را به خواندن مطالب بي انتها و نگراني براي رون گذرانده بود. هري ناگهان خودش را يك موجود بدون قلب و موذي احساس كرد. هرمايني!
 
 
فرياد زد اما او به گوشه‌اي پيچيد و ناپديد شد. هري آهي كشيد و با عجله به سمت جغدداني رفت. هدويگ اگر مي‌فهميد كه او از يك جغد مدرسه استفاده مي‌كرد حتماً از دستش ناراحت مي‌شد، اما همه در هاگوارتز، مخصوصاً اسلايتريني‌ها ميدانستند، كه هدويگ متعلق مال اوست. او نياز داشت كه اين كار را مخفيانه انجام بدهد، هم بخاطر مالفوي هم بخاطر خودش. اگر افراد گروهش مي‌فهميدند كه او براي دراكو يادداشت فرستاده حتماً از او توضيح مي‌خواستند مي‌كردند. او چه مي‌توانست بگويد؟ او يادداشت را براي آخرين بار خواند قبل از اينكه آن را به جغد انباري كه منتظر بود بدهد.

سارا تو رو مي‌بينه. ما رو توي اتاق خالي ملاقات كن،راهروي طبقة‌ دوم، پنج در بعد از اتاق زره‌ها سمت راست. ده دقيقة‌ ديگه. اين بهتر بود.
 
 او يادداشت را براي روز مبادا امضانكرد.
 

اون كجاست؟ اون يه كم ديگه مياد. هري پاسخش را داد، اما اول همه من مي‌خواستم كه با تو صحبت كنم. من مي‌دونستم كه بايد دير بيام. مالفوي آهي كشيد و بر روي يكي از چهار صندلي خاكي نشست. خب؟
 
 
چيه؟ تو چقدر مي‌دوني؟ همونطور كه گفتم، من نمي‌تونم به تو بگم. حتي اينجا؟ توي اين اتاق؟ تو هيچ وقت نميتوني بفهمي كه چه كسي ممكنه گوش وايساده باشه،پاتر. هر كدوم از ما رو مي‌تونستن تعقيب كرده باشن. يك عنكبوت روي ديوار ممكنه يك مرگ‌خوار تغيير شكل يافته باشه، تو خودت اينو مي‌دوني. بهتره جانب احتياط رو داشته باشيم تا بعداً تاسف بخوريم. من مثل مرد كليشه‌اي تو رو به ميخ نمي‌كشم. خفه شو، پاتر. من نمي تونم به تو چيزي بگم. اين رو توي اون كلة‌ پوكت فرو كن. براي اين نيست كه نمي خوام. خيلي دلم ميخواد هرچي رو كه ميدونم بريزم بيرون تا پسر قهرمان بتونه زمين و زمان رو نجات بده. بدبختانه به خاطر خودم، نمي‌تونم همچين كاري رو بكنم. آيا احتياج داشتن به خون من ربطي به اون صفح‌حة‌ گم شده از كتاب پدرت داره؟ امكانش هست. همون چيزيه كه من ازش مي‌ترسيدم. هري اينرا گفت و عرض اتاق خاكي را طي كرد،و مستقيم روبروي صندلي پسر مو بود ايستاد. چرا تو ميخواي منو سارا براي اين مورد بهت اعتماد كنيم؟ اين يه بازي نيست، مالفوي. زنگي مردم شرط‌بندي كه نيست. اين تمام چيزيه كه من سعي دارم به تو بفهمونم. هري به چشمان دراكو نگاه كرد. آيا براي ما خطري وجود داره؟ مالفوي ايستاد، چشمانش را ثابت نگه داشته بود، هري تكان نمي‌خورد. آنها روبروي هم ايستادند، شم‌هاي آبي سرد در  سبز زمردي، تنها يك اينچ مابين آنها فاصله بود. دراكو دست در جيب ردايش كرد و  شيشة‌ كوچكي را درآورد. آن را جلوي روي هري نگه داشت. خون تو، پاتر. من ازت خواستم كه بهم اعتماد كني. اگه نه بگيريش. هري آن را گرفت و قدمي به عقب گذاشت، اما آن را در جيبش نگذاشت، فقط نگهش داشته بود ، آن را بررسي مي‌كرد. من ديشب رفتم هاگزميد كه يه دشمن تاب بخرم. يه نفر اوني رو كه رون به من داده بود رو شكونده.~ تو مي‌خواستي ببيني كه من دشمنم يا نه؟ اين نقشه‌ات بود؟ آره.
 
 
پس اونو در بيار،پاتر. براي اينكه حقيقت رو بگه، من جدي مي‌گم. من هنوز از تو متنفرم، اما همون‌طوري كه گفتم، نيتم در اين مورد كاملاً خيره. من نمي‌تونم، چون يه نفر همة‌ اونا رو با هم خريده. مايلها دور از اينجا يه دونه هم پيدا نميشه. تعجب و گيجي كه هري در صورت مالفوي ديده بود جايش را به اطمينان خاطر داد. او مطمئن بود كه مالفوي و پولش نقش مهمي را اين وسط بازي مي‌كرد. بد رفتار كرد تا بحال اينقدر او را خوشحال نكرده بود كه الان بود. چي، دامبلدور براي كريسمس اين چيزا رو بيرون آورده؟ مشكوكه.
 
 
هري گفت، در حالي كه شيشه خون را محكم در دستش گرفته بود . من فكر ميكنم كه يه نفر مي‌خواد كه من ندونم چطور اعتماد كنم يا اينكه به كسي كه نبايد اعتماد كنم. من عصبي‌ام دراكو. من فكر مي‌كنم كه دلم مي‌خواد كه بهت اعتماد كنم. من نمي‌دونم كه بايد چكار كنم. تو نمي‌خواد كاري بكني. اون چيزي رو كه توي دستته به من بده من تو رو مطمئن مي‌كنم. دراكو اين را گفت و دستش را باز كرد. به آرامي، در حالي كه داشت گوشه و كنار اتاق را نگاه مي‌كرد، به هري گفت؛ و چوبدستيت رو امشب دم دست بذار. صورت هري خشك شد. مهماني سارا امشب بود. او شيشه را به دراكو پس داد. يك صداي تق آرام به در توجه‌شان را جلب كرد و بعد باز شد، سارا وارد شد؟ قبل از اينكه بيرون بيايد به راهرو نگاهي انداخت. او با قيافة‌ جدي كه هيچ اثري از شادي با ديدن دراكو در آن به چشم نمي‌خورد وارد شد، اما خيلي زود قيافه‌اش تغيير كرد. شما خيلي فرق كردين. اين را  گفت و به او نزديك شد، بي‌توجه هري،  روي يكي از صندلي‌هاي تار عنكبوت گرفته نشست. شما تغيير كردين. اگه اين چيزيه كه سما ميخواين اسمش رو بذارين. دراكو اين را با آه گفت. سارا، من ميخوام براي رفتاري كه در حضور شما داشتم معذرت‌خواهي كنم. من بي‌ادب بودم، واقعاً خشن  و گستاخ بودم. غيرقابل بخششه، مي‌دونم، اما هيچ وقت نمي‌خواستم كه توي كلوپ شما رو بترسونم. اشكالي نداره مالفوي. شما به چيزي رسيدين كه مستحقش بودين. او به هري نگاه كرد و لبخند گرمي زد. من عذرخواهي شما رو مي‌پذيرم اما با يه شرط. دراكو در اول با آسودگي لبخند زد و بعد متوجه شد كه اين ممكن بود كه برايش گران تمام شود و حس كرد كه ابروانش در هم گره خوردند. بشين. به من اجازه بدين كه يه نگاهي به كف دستتون بندازم. همه‌اش همين؟ دراكو خنديد، من داشتم كم‌كم نگران مي‌شدم. او روي نزديك‌ترين صندلي نشست و سارا هم روي صندلي كناري نشست، با طلسمي خاك را از روي آن پاك كرد و روبروي او نشست. دستش را گرفت. قبل از اينكه به آن نگاهي بياندازد صورتش از آن حالت خوشحالي به حالتي كه انگار شوكه شده يا ترسيده تغيير شكل داد. هري بدون اينكه رويش را برگرداند، ما رو تنها بذار. من ميخوام باهاش صحبت كنم. نه.
 
 
فقط بيرون در وايسا مشكلي نيست. سارا من تو رو با اين تنها نمي‌ذارم. اين كار رو مي‌كني، هري. بخاطر اينكه من از تو مي‌خوام. اگه اون بخواد منو ببوسه جيغ مي‌كشم. لبخند نصف و نيمه‌اي زد و مالفوي هم خجالت زده شد. لطفاً به من اعتماد كن. تا ابد.
 
 
هري ايستاد و گفت، قسم مي‌خورم، مالفوي، اگه كوچكترين حركتي بكني كاري مي‌كنم كه با جارو تيكه‌هاتو از روي زمين جمع كنن. دراكو دهانش را باز كرد كه با كنايه‌اي جواب او را بدهد كه سارا به او نگاه كرد و دهانش را بست. هري با كمي تأخير به سمت در رفت، از آن بيرون رفت.
 
*****
اين وقتيه كه شما مياين اينجا. هرمايني اينرا گفت، خشمگين به نظر مي‌رسيد، همين الان اسنيپ داره داروها رو بهشون ميده! شما تقريباً از دستش دادين. او نگاه خيره‌اش را به سمت هري گردانده بود، تصورش رو بكن كه رون اگه چشاش رو باز مي‌كرد و تو رو نمي‌ديد چه احساسي پيدا مي‌كرد. سارا بازو را روي شانة‌ هرمايني گذاشت. تقصير من بود، واقعاً. به هري سخت نگير. من بخاطر امروط متاسفم. هري گفت، سرش را تكان داد، اين براي من خيلي سخت بود، ولي من شرط مي‌بندم كه اين براي تو سخت‌تر بوده. من اصلاً فكر نكردم. من خيلي خودخواه بودم و متأسفم. صورت هرمايني سرخ شد. اشكالي نداره، هري. نمي‌خواد كه نگران باشي. من هم درست با تو رفتار نكردم. هري فقط لبخند زدؤ در همين هنگامي سر ور صدائي به گوش رسيد. هري  و سارا برگشتند و ديدند كه اسنيپ و خانم پامفري با سيني كه چهار فنجان در آن بود به سمت تختها مي‌آيند. هرمايني ايستاد و از جلوي راهشان كنار رفت. سارا و اسنيپ دو فنجان برداشتند و هر كدام به  سمت دين و سيموس رفتند كه روي دورترين تخت‌ها خوابيده بودند ، خانم پامفري هم يك فنجان را برداشت و آخرين فنجان را هم به دست هرمايني داد كه با رضايت لبخند مي‌زد. تو اون بيدار كن، عزيزم. خانم پامفري اين را گفت ، من با تو شرط مي‌بندم كه اون ترجيح ميده كه وقتي چشماش رو باز مي‌كنه صورت تو رو ببينه نه من. سر و كلة‌ دامبلدور پيدا شد با اين وجود كسي دقيق نمي‌دانست كه از چه موقع آنجا بود، و او داشت به هري نگاه مي كرد كه بالش زير سر رون را بلند مي‌كرد تا هرمايني شربت را در دهان او بريزد. او بيدار شد! سارا اين را در مورد سيموس مي‌گفت. همين‌طور آقاي لانگ‌باتم. خانم پامفري اين را گفت، آقاي توماس چطوره سيوروس؟ به زندگي برگشته، معلومه. رون!
 
 
صداي منو ميشنوي؟ هرمايني هنگامي كه مژه‌هاي رون شروع به لرزيدن كردند اين را گفت. حالت خوبه؟ خوبه، به خاطر خدا دختر، يه كم بهش وقت بده! اين يه معجونه، نه يه اسپري فوري. سر اون داد نزن سيوروس! سارا داشت او را نصيحت مي‌كرد، اون خيلي براش نگرانه! خانم پامفري هم سرش را تكان داد، صداتون رو پائين بيارين! اين پسرها دارن از خواب كابوس‌هايي كه مي‌ديدن بلند مي‌شن! شما اونا رو ميترسونين! كاملاً درسته. دامبلدور اين را گفت و با دست به وسط درمانگاه اشاره كرد، همگي، بياين عقب و منتظر بمونين. سكوت برقرار شد ولي كسي عقب نيامد. هري و هرمايني حواسشان به رون بود، نشست، او روي تخت نزديكش نشسته بود و هري هم از پشت بالش او را گرفته بود. خانم پامفري بالاي سر نويل بود و سارا كنار سيموس نشسته، كسي كه هرگز با آن آشنا نشده بود و دست او را در دست گرفته بود و فكر مي‌كرد كه هنگامي كه او از خواب بلند مي‌شود نياز دارد كه كسي او را آرام كند. دين توماس، بدشانس ترين بود، وقتي كه چشمانش را باز مي‌كرد بايد با سيوروس روبرو مي‌شد و هري اصلا متعجب نمي‌شد كه وقتي دين از خواب بلند مي‌شد هنوز فكر مي‌كرد كه دارد كابوس مي‌بيند. او تقريبا داشت مي‌خنديد، اما رون چشمانش را باز كرده بود. يك موش، با يك انگشت كم، با عجله  عرض اتاق را طي كرد و زير يكي از تخت‌هاي خالي قايم شد، كسي آن را نمي‌ديد.
 
  
  « من نمي‌تونم به اون نزديك بشم.»  مارجيو در اتاق قدم مي‌زد،« اون احمق با شلوغ بازي كه در آورد باعث شد كه دامبلدور گوي عناصر رو با خودش ببره به دفترش.»
  « خب ما چكار بايد بكنيم؟ پس من براي چي اينهمه كار كردم تا پاتر به من اعتماد كنه؟» دراكو از او جواب مي‌خواست،« پس من با خون اون هيچ كاري نمي‌تونم بكنم؟»
 « مسئوليت اين كار روي شونه‌هاي تو مي‌افته، دراكو.»
  « منظورت چيه؟»
 « براي من امكان نداره كه بتونم وارد دفتر مدير بشم اما تو ميتوني! يه فكري به ذهنم رسيد.»
مارجيو روي صندلي بزرگش پشت ميز نشست، قلم را برداشت.« بيا،» در حالي كه داشت مي‌نوشت اين را گفت، «اين كلمه‌هايي هستن كه تو احتياج داري.»  او تكة‌ كاغذ را به دراكو داد كه آن را در جيبش گذاشت، « خودت رو به اون گوي برسون، دراكو. بدستش بيار حتي اگه براي يه مدت كوتاه باشه.»
 « انگاري يه كار قهرمانانه پيش اومده، مارجيو. شايد بايد به يه نفر ديگه كه شايستگي بيشتري داره بگيم. كسي كه من اونو  يه قهرمان واقعي مي‌بينم، اسنيپ ميتونه. پس چرا افتخار اين كار رو به اون نميدي؟»
  « مثل يك بزدل واقعي داري صحبت مي‌كني.»
دراكو چشمان آبي سردش را تنگ كرد.« استاد، مراقب باش چي داري مي‌گي. مالفوي‌ها زياد با توهين جور نيستن.»
 « پس شايد مالفوي‌ها نبايد خودشون رو جلو بندازن. اما جواب سؤالت اينه، سيوروس خيلي در مورد دختره، سارا حساسه. مثل دخترش به اون علاقه‌منده. اگه هم بفهمه كه چه اتفاقي قراره بيفته ديگه هيچ جشني برگزار نمي‌شه. خيانت من در اين مورد معلوم مي‌شه.»
  « مي‌فهمم.» دراكو اين را گفت و ايستاد،« من تمام سعي خودم رو ميكنم، اما اگه پاتر خودش رو به كشتن داد چي؟»
 « از بعضي چيزها نمي‌تونيم فرار كنيم.» دراكو كمي به اين فكر كرد.« من اشتباه مي‌كردم، مارجيو. پدر من دوستت نداره، عاشقته. »
  « يه جورايي من در اين مورد شك ندارم. خيلي در اين مورد مطمئنم.»
 « من تمام سعي‌ام رو مي‌كنم. دراكو به ساعت مچي گرانقيمتش نگاهي انداخت، «مهموني يك ساعت ديگه شروع ميشه و ويزيلي هم تا حالا بايد حالش خوب شده باشه. اون يه مانع بزرگه. هري به من اعتماد كرد ولي ويزيلي هرگز اين كار رو نمي‌كنه.» او براي لحظه‌اي فكر كرد، «ميتونم يه جغد قرض بگيرم؟»


  « من دارم بهت مي‌گم هري، اين معجون فلفلي چيز واقعاً خارق‌العاده‌ايه! من حالم كاملاً خوبه!» رون اين را گفت  و در همين هنگام از نوك چوب‌دستي‌اش گل‌هاي سرخ وحشي بيرون مي‌آمدند،« كي ميدونست كه اسنيپ اينقدر مهربونه؟ من كه سر تا پام گرم شده.»
 « اون نمي‌خواست كه امشب سارا رو نگران كنه، رون.» هرمايني اين را گفت و هزاران ستاره مانند ستارگاني كه بر روي پشت بام برج سارا بود بوجود آورد، درست مثل چراغ‌هاي درخت كريسمسبودند ، هر چه بود تولدش بود. هري هم در حال درست كردن يك دسته بادبادك بود كه با رنگ‌هاي ارغواني و نقره‌اي در  كنار ديوار قرار مي‌گرفتند.
  « من نمي‌دونم كه بايد گوي رو بهش بدم يا نه. همونطوري كه خودت گفتي هرمايني، اون ممكنه كه بيشتر از قبل براش دردسر درست كنه.»
 «اما تو نمي‌توني اونو ازش بگيري.» او اين را گفت و در همين حال داشت روميزي‌هاي ارغواني رنگ را پهن مي‌كرد، كه با كاغذ رنگي‌هاي نقره‌اي و طلائي و نوارهاي بنفشي كه دور تمام ميزهايي كه از سرسراي اصلي آورده بودند تزئين شده بودند.« هري، تو اين حق رو نداري. تو هيچ‌وقت نمي‌دوني كه اون چه موقع به اين احتياج پيدا مي‌كنه.»
  « درسته هري،» رون اضافه كرد،« با اين وجود اين بستگي به خودش داره كه از اون استفاده كنه. اون شايد تصميم بگيره كه هيچ‌وقت اين كار رو نكنه، اون وقت تو هيچ‌وقت خودت رو براي اينكه هيچ اتفاقي نيافتاده بود نمي‌بخشي. چيزي كه ميتونستي ازش جلوگيري كني.»
 « اما اگه اين كار اونو به كشتن داد چي؟ يا بدتر از اون؟» هري در حالي كه داشت حباب‌هاي نوراني درست مي كرد گفت،« اگه اين كاري كه من مي‌كنم بدترين كار باشه چي؟»
هرمايني از روشن كردن بقيه شمع‌ها دست كشيد و دست هري را گرفت.« تو حرف دامبلدور رو شنيدي. اون مال خودشه. هري، اون هم  دائيشه. اون خودش مي‌دونه كه چي براش مفيده. مي‌خواد كه اون داشته باشدش.»
  « باشه.» او لبخند زد، بار سنگنين اين تصميم از روي شانه‌هايش بلند شده بود.« اگه دامبلدور هم ميخواد كه اون داشته باشدش، منم همين رو مي خوام.» هرمايني لبخند زد و به كار تزئينات برگشت. رون هم هرجا را كه مي‌توانست با گلهاي سرخ مي‌پوشاند، هري متوجه جغدي شد كه نامه‌اي را به همراه داشت. پرنده سياه مثل بقيه جغدها  كه بسته را به آرامي رها مي‌كردند اين كار را نكرد بلكه بيشتر بنظر مي‌آمد كه آن را پرتاب كرده ولي باز هم هدف‌گيري‌اش خوب بود. به دور اطراف نگاهي انداخت و ديد دوستانش گرفتارتر از آن بودند كه به اين مسئله توجه كنند، به همين خاطر هم سريع آن را در جيبش گذاشت و به اتاق سارا رفت. بعد از چند دقيقه برگشت و گفت كه چند دقيقة‌ ديگر بر مي‌گردد. رون چيزي نگفت ولي هرمايني نگاهي عصباني و شكاك به او كرد.


خانم هوچ برنامه‌اي ريخته بود تا از جاروهاي مدرسه براي انتقال ميهمان‌ها به برج كمك بگيرند تا آنها صدها پله‌اي را كه به برج ختم مي‌شد را طي كنند، اما هري به اين فكر افتاد كه از آذرخش استفاده كند تا سريع‌تر كارش را انجام دهد. آنرا در پائين گذاشت و با عجله به دفتر دامبلدور رفت.

 

  « من به گوي احتياج دارم، پروفسور. من بايد قبل از اينكه مهموني شروع بشه اونو بسته بندي كنم.»
 « من دلم مي‌خواست كه اون رو همراه با خودم به برج سارا بيارم، هري.»  دامبلدرو با كنجكاوي او را زير نظر گرفت،« من مطمئن نيستم كه اين كار امن باشه كه تو با اون دور و اطراف قدم بزني.»
  « من هيچيم نميشه قربان.» هري به او اطمينان داد،« هر چي باشه، من كه مي‌دونم كه يه كسي دنبال اينه. من مواظبم.»
 « من مطمئنم كه هستي. اگرچه تا موقعي كه سارا گوي رو لمس نكرده در امان نيست . تا اون موقع ، هر دزد با هوشي ميتونه به اون دست بزنه. كاغذ كادوها رو بيار اينجا.»
  « خواهش ميكنم، قربان.»
 « من وقت زيادي ندارم. اسنيپ تا بيست دقيقه ديگه با سارا به برجش برمي‌گرده، من هنوز لباس‌هام رو هم نپوشيدم. من نميذارم كه هيچ اتفاقي بيافته.»
  « هري؟» دامبلدور ابروهايش را بالا برد و با تردد پرسيد، « چيزي هست كه تو بايد به من بگي؟» او كمي تأمل كرد، ميدانست كه دامبلدور متوجه نگراني‌اش شده، اما با اين حال هم تصميم گرفت كه به او چيزي نگويد. دادن خونش به مالفوي به سختي قابل توجيه بود. در واقع نيازمند بررسي دقيق بود. اخطار دراكو در ذهنش مي‌چرخيد، اما هري آن را به كناري مي‌زد. او مهماني سارا را خراب نمي‌كرد.
 « نه، قربان. »جادوگر پير از زوي سرگرمي خنده‌اي كرد. جواب اين سؤال هميشه نه بود، « گوي رو ببر هري. اگه تو دير برسي سارا نااميد مي‌شه.»
  « متشكرم، پروفسور.» همينطور كه دامبلدور داشت قفل در كمدي را كه هدية‌ تولد سارا در آن بود را باز مي‌كرد، هري متوجه شد كه او مي‌توانست با كمترين حرفي كه مي‌زند بيشترين معاني را بيان كند. حقيقتاً اگر او مي‌گفت، من مي دانم كه اتفاقي در حال رخ دادن است ولي به تو اعتماد مي كنم همانطوري كه قبلاً هم به تواعتماد كرده بودم، چه مي‌شد. تنها اميد هري اين بود كه مربي‌اش چيزي را كه در پشت اين تشكر بود متوجه مي شد. دامبلدور جعبه را به هري داد.
 « وقتي كه چند هفتة‌ قبل برات نامه نوشتم، گفتم كه چيزهاي جديدي در مورد ولدمورت متوجه شدم.»
  « يادم هست.» هري اين گفت، از آن موقع به بعد در مورد اين موضوع به شدت كنجكاو شده بود.
 « وقتي كه ما آزمايش‌هاي زيادي رو روي شنلي كه توي پاتيل درزدار جامونده بود انجام داديم، متوجه شديم كه دشمن‌مون داره يه تيكه‌هاي جادويي رو براي خودش جمع مي كنه كه بهشون ميگن خُرده‌جادو(magitites). اين تيكه‌هاي توي تمام چيزهاي روي زمين، پيدا مي‌شن، ولي مقدارشون بسيار ناچيزه، خيلي كم پيدا ميشه كه بتوني به رگه‌هاي قوي از اونا برسي.»
  « با اونا چكار مي‌كنه؟»
 « براي درست كردن يه بدن از اونا استفاده مي‌كنه، چيزي كه به اون اجازه ميده كه بتونه از تمام قدرتش استفاده كنه. خرده‌جادوها ميتونن به هر چيزي تبديل بشن، مثلاً گوشت انسان و عملاً هم شكست ناپذيرن. در اون لحظه، اون از قوي‌ترين مادة‌ موجود در اين سياره درست شده و روز به روز قوي‌تر ميشه.»
  « پس ما اون رو قبل از اينكه بتونه كامل بشه مي كشيمش.»
 « اين كار آسوني نيست هري. با اينكه جمع كردن خرده‌جادوها مشكل‌تر از پراكنده كردن اوناست، اما كار خيلي آسوني هم نيست. به چندين جادوگر كاردان نياز داريم كه يك افسون پيچيده رو اجرا كنن. ما بايد اول اونو شكست بديم تا بتونيم اين كار رو بكنيم.»

 

دراكو غرغر ميكرد و در اتاق قدم مي‌زد كه هري با عجله وارد اتاقي شد كه آنها براي آخرين بار همديگر را ديدند. يك ميز كهنه و خاكي بود كه در گوشة‌ اتاق قرار داشت و دراكو هري را به طرف آن برد تا گوي را بر روي آن بگذارد. هنگامي كه هري آن را از جعبه‌اش درآورد، دراكو نگاهي به او انداخت و سرش را تكان داد.
  « تو كه نميخواي كه اينجوري به مهموني دوست‌دخترت بري، ميخواي؟ »
 « البته كه نه!» هري اين را گفت،« حالا وقت زيادي براي اين كار ندارم، من بايد لباس‌هام رو عوض كنم، هر كاري كه مي خواي همين الان بكن.»
  « توي راهرو منتظر باش، پاتر. هيچ راهي بجز در ورودي وجود نداره كه من بتونم از اينجا خارج بشم. تو بايد اين كار رو بكني. من فقط يه دقيقه وقت مي‌خوام بعدش تو ميتوني اون لباس‌هات رو در بياري.»
هري كمي گيج شده بود بعد خنديد. « تو خيلي بامزه‌اي مالفوي، ولي من از اون آدما نيستم.»
اينبار نوبت دراكو بود كه تعجب كند ولي بعد ازاينكه متوجه منظور او شد خودش هم شروع به خنده كرد. «پاتر،» در ميان خنده گفت، « تو اگه فقط يكي از جوراباتو هم جلوي من در بياري من تو رو مي‌كشم.»
صورت هري يكدفعه جدي شد. « من فقط اميدوارم كه اين همون كاري نباشه كه الان هم ميخواي انجامش بدي.» او با چانه‌اش به گوي اشاره كرد. « يه دقيقه وقت داري.»
برگشت واز اتاق بيرون رفت و در را پشت سرش بست. مالفوي به در نگاه كرد، خنده در گلويش خشكيد، لبخندش محو شد.« منم همينطور.» اين را گفت.
 « ما داريم احساساتي مي شيم؟» صدايي آرامي را از يك گوشه شنيد.
  « خفه شو، فقط كارتو بكن.» خال‌خالي به دم‌باريك تبديل شد، از سايه به سمت جايي كه گوي بود آمد. او يك ظرف كوچك از جيبش در آورد و مايع درون آن را بر روي سطح گوي خالي كرد. بعد تاي كاغذي را باز كرد كه علائم و نشانه‌هايي كه بر روي آن بود نشان مي داد كه از يك كتاب كنده شده است. او چهار خط آن را از روي حفظ خواند. دراكو انتظار داشت كه زمين زير پايشان بلرزد يا يك چنين چيزي، اما تنها چيزي كه اتفاق افتاد اين بود كه چند ثانيه‌اي از وسط گوي نورهايي بيرون ‌زد كه نشان ميداد كه افسون به درستي كار كرده است. دم‌باريك از خودش راضي به نظر مي‌آمد.
 « حالا عجله كن، به مارجيو بگو كه تموم شد. سريع.»
دم‌باريك به خال خالي تغيير شكل داد و به سرعت  از ميان يكي از  سوراخها كه در گوشه‌اي تاريك از اتاق بود  عبور كرد. دراكو دومين بطري را درآورد و قبل از آنكه چوب‌پنبة‌ آن را در بياورد به آن خوب نگاه كرد تا اشتباهي رخ ندهد.

ادامه دارد...

لینک مطلب


خون و اعتماد

دختري در برج
فصل نهم
قسمت دوم

 « هري من بايد با تو صحبت كنم،» هرمايني اين را گفت وقتي كه داشت به سرعت ساندويچش را در دستمال سفره‌اش مي‌گذاشت.« فقط چند دقيقه طول مي‌كشه.» براي خودش كمي آبميوه ريخت،« سلام سارا! پيشگوئي چطور بود؟ به اندازة كافي برات گرم بود.»
  « اين زنه بايد آب يخ توي خونش در جريان باشه! قسم مي‌خورم، فكر مي‌كنم كه نيم‌پز شده باشم!»
هرمايني خنديد،« بهش بگو كه تو دانش‌آموزاي بسياري رو ديدي كه بر اثرگرما از حال رفتن( پيشگوئي‌ كن). اون حتماً حرف تو رو باور مي‌كنه. هر چي باشه هري و رون براي تكاليفشون اينقدر پيشگوئي مسخره دربارة خودشون انجام دادن كه اونو به هيجان آوردن. اگه اون حرف اين دو تا رو باور كرده پس اون هر چيزي رو باور مي‌كنه، مخصوصاً حرف يه پيشگوي واقعي رو.»
 « بهش فكر ميكنم. سر شام مي‌بينمتون؟»
  « اميدوارم.» او ليوان و آب كدو‌حلوايي را بلند كرد.« بعداً سارا.»
 « خداحافظ.»
هري هرمايني را تا راهرويي كه به سمت كتابخانه ميرفت همراهي كرد، اميدوار بودند كه كسي گوش نايستاده باشد.
  « چيه؟ چي پيدا كردي؟»
 « اون يه وسيلة محافظه.»
  « گوي بلورين؟»
 « اون فقز يك گوي بلورين نيست، هري.»
  « اون چه كار مي‌كنه؟ چطوري كار مي‌كنه؟»
 « اون فقز به المنتال‌ها واكنش نشون ميده، البته، بصورت موقتي هر كسي رو كه در نوري كه توليد مي‌كنه قرار  بگيره خلع سلاح مي‌كنه و هيچ نفريني تا موقعي كه اون در نور قرار داره بهش آسيب نمي‌رسونه.»
  « با يك چوب‌دست هم مي‌شه همچين كاري كرد؟ اون كافيه از اكسپليارموس استفاده كنه.»
 « نه، احمقانه‌‌اس. اون جادوشون رو خنثي مي‌كنه، اشخاص رو بدون قدرت مي‌كنه تا بشه به اون حمله كرد. در تمامي طول تاريخ جادوگران سياه به دنبال المنتال‌ها بودن. گوي با قدرت سيري ناپذيري ارباب سياهي كه در وجودش قرار داره درست شده، به همين خاطر هم كسي نمي‌تونه اونو بدزده. به محض اينكه سارا براي اولين بار اونو لمس كنه اون سارا رو به عنوان يك المنتال شناسائي مي‌كنه و كسي ديگري به جز اون نمي‌تونه كه حركتش بده. تنها مشكل اينه كه، تو يا هر كس ديگه‌اي كه باشه قدرتش رو كاملاً از دست مي‌ده.»
  « هسچ راهي وجود نداره كه بهش بگيم با من كاري نداشته باشه؟»
 « هست.»
  « خب؟ چطوري ميشه؟»
 « من نميدونم. اون صفحه پاره شده.»
  « پاره شده؟ من فكر نمي‌كنم كه كسي يكدفعه مي‌خواسته دماغشو پاك كنه.»
 « من تعجب مي‌كنم كه چي توي اون صفحه بود، هري. بايد چيز مهمي باشه.»
  « بايد باشه. حداقلش اينه كه ما ميدونيم چطور ازش استفاده كنيم. ولدمورت ديگه نمي‌تونه نزديك اون بياد.»
 « ولي در اين نظريه يه مشكلي وجود داره.»
  « من مطمئنم كه تو مي‌خواي كه به يك نكته كه منو نگران مي‌كنه اشاره كني؟»
 « آره همينطوره. در حلقة دوستي كوچيك ما فكر كنم كه اين وظيفه منه، اينطور نيست؟» خنديد، « براي اينكه خوب فكر كني؟ اگه ازش استفاده كنه اون بدون هيچ شك و شبهه‌اي ميفهمه كه حدسش درست بوده و بيشتر از گذشته به دنبال اون مي‌ياد. حتي گوي هم نمي‌تونه از اون در مقابل افراد زياد و با قدرت بدني بالا محافظت كنه. اگه يه گردوه از مرگ‌خوارها دست اونو ببندن تنها كاري كه مي‌تونه بكنه اينه كه بارون يا زلزله درست كنه. تو بايد مراقب باشي.»
 « آذرخش چطور؟»
  « نه بدون دستاش.»
 « آه.» هري ترسان به پاهايش نگاه كرد.« خب، دامبلدور چي‌ ميگه؟»
  « من به زودي ميرم تا به اون خبر بدم. يه سري چزئيات هست كه ميخوام قبل از اينكه چيزايي رو كه پيدا كردم بهش تحويل بدم، بهشون اضافه كنم.»
 « كارت عالي بود، هرمايني. واقعاً. ما امروز صبح هيچي راجع به اون نمي‌دونستيم.»
  « ممنون، هري. بعداً مي‌بينمت.»


بخاطر اينكه سارا كلاس پيشگوئي ديگري بعد از ناهار داشت كمي زودتر رفت تا قبل از اينكه تريلاني بيايد هواي آنجا را كمي عوض كند و هري هم به سمت دخمه‌ها رفت.
بر طبق برنامه كلاس بيست دقيقه ديگر شروع مي‌شد، به همين خاطر او در دفتر اسنيپ شروع به گشت كرد ، روي صندلي اسنيپ نشست و پاهايش را بر روي ميز گذاشت. چشمش به عكسي خورد و تعجب كرد كه چرا قبلاً آن را نديده بود. پاهايش را با خنده روي زمين گذاشت، قاب عكس را از جايش بلند كرد. آنها در جلوي كريترون ايستاده بودند و اسنيپ براي رون،هرمايني و خود هري سبيل مصنوعي كشيده بود. تنها عكس سارا بدون تغيير مانده بود. او چوبدستش را در آورد تا كار هنري اضافه را از روي آن پاك كند، خوب كه فكر كرد ديد كه خيلي سرگرم‌كننده بود.
هري از اين كار دست كشيد و دكمه ردايش را باز كرد  و گذاشت كه از پشت صندلي به پائين بيافتد، در خيالاتش غرق شد و به رون، سبيل مصنوعي و خيلي چيز‌هاي ديگه فكر مي‌كرد. به عكس نگاه مي‌كرد و حرفهاي اسنيپ را به ياد مي‌آورد.
اونها اينطوري ديوونه ميشن يا اينكه صدمة غيرقابل جبراني مي‌بينن...
هري نميداست كه اسنيپ چه مي‌خواست درست كند، مطمئناً او به لندن پرواز كرده بود يا اينكه به هاگزميد رفته بود و از پودر پرواز يا چيزي شبيه به اين استفاده كرده بود ولي سوار قطار نشده بود. او خيلي وقت بود كه رفته بود و هري كم‌كم داشت نگران مي‌شد كه مبادا آن چيزي را كه مي‌خواهد پيدا نكند.
 « توئي!!!»
هري خيلي سريع از جايش پريد و به محبوب‌ترين شخصي كه مي‌شناخت نگاه كرد كه متعجب در روبرويش قرار داشت، حالتي پرسشگرانه در چشمانش بود. « من؟ آره، آخرين بار هم دارم چك مي‌كنم.»
  « چي پيش خودت فكر كردي، اينجا روي صندلي اسنيپ نشستي؟ اِ راستي! من هيچ دلم نمي‌خواد كه جاي تو باشم وقتي كه بفهمه تو داشتي توي دفترش دزدي مي‌كردي.»
 « خبرا كمي دير به تو رسيده، اينطور نيست ، مالفوي؟ اسنيپ يه روزي اينجا نيست. دامبلدور از من خواست كه كلاس اونو اداره كنم. با اين وجود به سختي ميشه اسم روي صندلي نشستن رو دزدي گذاشت.»
  « اون چرا از تو خواست؟» دراكو غرولندي كرد،« مدير بايد مغزش رو يك آزمايشي بكنه. من قسم مي‌خورم،اگه بابام بفهمه....»
 « مالفوي؟» هري وسط حرفش پريد، نگاهش به چشمان آبي سردش افتاد،« پدر تو يه شيطان، ديوانه و مجنونه. تاثيري نداره.»
هري كاملاً شوكه شد وقتي كه ديد دراكو هم لبخند زد،« ميدونم.»
  « پس براي چي هميشه...»
 « براي اين پاتر. اون مردم رو ميترسونه. من از چيزي استفاده مي‌كنم كه كار كنه، من يه اسلايترني‌ام اينطور نيست؟»
  « آره ولي من متأسفم كه اينو اقرار مي‌كنم.»
 « ولي نه شايد به اين شدت. از تو و حقة ورونسكي‌ ممنونم. اونا فكر مي‌كنن كه من يه جوكم.»
  « من بايد در اين مورد ناراحت بشم؟ خودت تو هم يه بار لباس ديونه‌سازها روپوشيدي، نپوشيدي؟ »
دراكو پوزخند زد.« من حدس ميزدم كه تو هيچ وقت از كاري كه مي‌كني خجالت نمي‌كشي. ولي هنوز از اين بابت مطمئن نبودم، اما ميدونم وقتي كه دستم به اون ويزيلي‌هاي لعنتي برسه با همين دستام خفه‌شون مي‌كنم.»
 « تو عكس رو ديدي درسته؟»
  « ديدمش؟ همه يك كپي ازش دارن! من نمي‌تونم كه نبينمش.»
هري خنديد، نمي‌توانست در اين مورد به او كمكي كند.
 « اَه، خفه شو پاتر.» مالفوي بازوهايش را جمع كرد و اخمهايش را در هم كشيد. «به هر حال، بلوز قشنگيه.»
  « ممنون.»
 « مال تو هم بد نيست، ولي تو مطمئناً خودت اينو ميدوني.»
  « چي شده؟ با اتوبوس شواليه تصادف كردي؟»
هري به آرامي دستي بر روي گونه‌اي كبود شده‌اش كشيد،« آخ.»
 « يه آدم بدجنس رو ادب كردي. به هر حال، من مي‌خواستم با تو صحبت كنم.»
  « هوم، باشه آره. بايد جالب باشه.»هري ايستاد و منتظر بود.
 « من مي‌خوام با سارا صحبت كنم و اجازة‌ تو رو مي‌خوام.»
  « چرا؟اون با تو صحبت نمي‌كنه حتي اگه من بهش بگم.»
« طلسم حافظه باطل شد. »هري به اين حرف فكر كرد، چه معني مي‌توانست داشته باشد. هري با خودش فكر كرد كه مالفوي به ياد آورده كه او با آذرخش او را خودش دور كرده.
  « ادامه بده. من گوش ميدم.»
 « من نمي‌خواستم كه اونو بترسونم. من خيلي پست بودم. حالا من مي‌فهمم كه چرا توي ( كلوپ) شبح اون از من مي‌ترسيد.»
 « اون از تو ميترسه چون تو به زور سعي مي‌كردي كه اونو ببوسي و وقتي هم كه اون سعي كرد كه از خودش محافظت كنه تو چوبدستت رو در آوردي! گذشته از اين، اون قبل از اين هم به تو علاقه‌اي نداشت. فكر مي‌كنم كه كلمه‌اي كه در موردت به كار برد،پست بود. كه مطمئناً به شخصيت تو همچين كلمه‌اي برازنده است.»
  « من اسلايتريني‌ام، پاتر. اونها اين روش رو بيشتر دوست دارن. من فكر ميكنم كه من نميدونستم كه در مقابل دختراي عادي مثل سارا چطور بايد رفتار كنم. من وقتي اونو ديده‌ام خيلي سرزده وارد شده بودم و انتظار داشتم كه اونم منو تحويلم بگيره، مي‌دوني بيشتر دخترا تو اين موقعيت كاري نمي‌كنن ، اما وقتي كه اون اين كار رو كرد منم اصرار كردم. اما اون دوست دختر تو بود !!! من بايد به يه توله سگ خودم رو تبديل كنم.»
 « تو عاشق اوني! »
  « نميدونم. چرا داري اينو به من مي‌گي؟ »
 « اون دوست دختر منه! منم عاشقشم. » هري احساس كرد كه داشت مي‌لرزيد و آرام ساز را از جيبش بيرون آرود. « من با اون صحبت مي‌كنم ولي اگه اون قبول كرد منم بايد اونجا باشم.»
  « خوبه.» مالفوي گفت: « فقط منو نزن. الان كه دارم به صورتت نگاه مي‌كنم، عصبانيت كمي برات دردسر درست مي‌كنه.»
 « اين؟» هري چشمان سياه‌اش را نشان داد، « اين فقط براي سرگرمي بود. »
  « هري يه خواهش ديگه هم هست كه من ميخوام از تو بكنم. »
 « چه بلايي سر يه پاتر اومده؟ »( كه تو بايد ازش خواهش كني.)
  « اين فرق مي‌كنه. تو توي خطري و همينطور هم سارا.»
 « اينجا من بايد به دست و پاي تو بيفتم ازت تشكر كنم؟ سارا خيلي وقته كه در خطره. چرا تو فكر نميكني كه كساي ديگه هم هستن كه ميدونن اون اينجاست؟ اين به خاطر افسون حافظه‌است و همينطور خود من؟ خطر اسم وسطي منه. ولي مثل اينكه تو اون فيلمه رو اصلاً نديدي(1).»
  « فيلم؟» 
 « چي...»
  « اه، فرقي نمي‌كنه. »دراكو نفس عميقي كشيد، « فقط يه كم از خونت رو مي‌خوام.»
 « روي چهار دست و پا بايست، دو تا دندون تيز بزار و بعد بريم توي كوهستان، اينطوري قبوله.»
 هري پوزخند زد.
دراكو نااميد شد. « تو حداقل براي امنيت سارا اهميتي قائل نيستي؟ تو واقعاً دلت ميخواد كه بذاري اون صدمه ببينه.»
  « من با زندگي‌ام ازش محافظت مي‌كنم، ابله. »
 « پاتر، تو با زندگيت تنها يه ميمون رو مي‌توني نجات بدي. اينا اصلاً اهميت نداره. تو فكر ميكني اگه تو اونجا نباشي كه ازش محافظت كني چه اتفاقي براش مي‌افته؟ من به اون خون احتياج دارم. من ازت خواهش مي‌كنم. »
  « دراكو، تو گفتي كه توي خونتون به خاطر من خيلي تو رو مسخره كردن. تازه،اون موقعي كه من بيني تو رو شكستم قول دادي كه انتقام مي‌گيري. تو هميشه از من متنفر بودي و حالا من بايد به اين حرفت اطمينان كنم كه نيت خوبي داري؟ حرفهايي رو كه ميزني كوركورانه باور كنم. من كه ديشب به دنيا نيومدم. گم شو.»
مالفوي اين را نديده گرفت،« درسته، من از تو نفرت دارم اما هر كاري كه در مقابل تو انجام دادم براي سرگرمي بود. من نميخواستم كه تو بميري. ميتوني منو فقط دراكو صدا كني؟»
 « من فكر نمي‌كنم كه دلت ميخواست كه من بميرم، ولي اين فكر رو هم نمي‌كنم اگه من مي‌مردم تو اصلا اهميت ميدادي. حالا تو از من ميخواي كه بهت كمك كنم ولي به من نميگي كه چي ميدوني.»
  « من نمي‌تونم، لطفاً من ميخوام كه فقط به من اعتماد كني.»
 « حالا لطفاً؟»
  « يه مالفوي هيچ وقت نميگه لطفاً و من ممكنه خيلي چيزا باشم، پاتر اما من دروغگو نيستم. تو بايد بفهمي كه من دارم راستش رو به تو ميگم.»
 « پس چرا خودت اونو نجات نمي‌دي؟ اون حتما فكر مي‌كنه كه تو يه قهرماني. »
  « اينا چيزي روي تغيير نميده. من از جنس قهرمان‌ها نيستم. اين قسمت مال توئه.»
 ‌« مالفوي، قهرماني توسط كارايي كه يك فرد انجام ميده تعيين ميشه. هر كسي مي‌تونه باشه.»
  « كارها؟ تو يادت مياد كه سال اول اونشبي رو كه با هم بوديم؟ وقتي كه وارد جنگل شديم؟ ما كنار هم  ايستاديم كه ولدمورت از روي نعش تك‌شاخ مرده بلند شد. تو موندي. من فرار كردم.»
 « تو يازده سالت بود. هري، تو تنها كسي هستي كه مي‌توني در مقابلش بايستي.»
هري به چشمان مالفوي نگاه كرد و هيچكدام از شيطنت‌هاي معمول را در آنها نديد، فقط صداقت و بي‌قراري. و ترس. مقداري از آن هم بود. هري آهي كشيد و آستينش را بالا زد.
  « باشه. يك چيزي بيار تا اينو توش بريزي.»

 

 « من نميتونم باور كنم كه اينقدر بدشانس باشيم. هرمايني اين را گفت و كيفش را بر روي ميز گذاشت. هري در اتاق عمومي تنها بود، داشت بازي كارتهاي انفجاري را انجام مي‌داد كه با اين كاركارتها منفجرشدند و به گوشه و كنار پرتاب ‌شدند. « ممنون، هرمايني.»
هري به كيف او نگاه كرد كه چطوري كارهايش را به هم ريخته. «اكســـيـــو...»
كارت‌ها دوباره در دستش قرار گرفتند. «بدشانسي؟ من كه الان حالم بهتره. »
  « من فوراً يك جغد به فلوريش و بلاتز فرستادم. پيشگويان و وسايلشان توسط يك انتشارات خانگي در سال 1723 منتشر شده. تنها دو كپي از اين كتاب موجوده. اسم صاحبان هر دو كتاب هم در وزارت سحر و جادو هست، كه يكي ازكپي‌ها از خانة‌ سر تام ريدل بدست اومده. و اون يكي....»
 « اينقدر الكي احساساتي نشو هرمايني! فقط بگو. صاحب اون ....»
  « لوسيوس مالفويه.»
رنگ صورت هري سفيد شد. « دامبلدور براي گرفتن كپي اون صفحه با وزارت تماس گرفت ولي به نظر مي‌آيد كه تنها كپي كه اونها داشتند از بين رفته.»
 « ما كدوم يكي رو داريم؟» هري متعجب بود، فكر مي‌كرد كه چه احمق بود كه به دراكو مالفوي اعتماد كرد.
 « هيچ راهي براي دونستنش نيست.»  كمي تأمل كرد،« هري؟ چي شده. تو انگاري مريض شدي.»
  « به نظر تو آيا همه اينها برنامه‌ريز‌ي نشدن؟ يا من دارم ديوونه ميشم؟
 « من نمي‌دونم.»  او صادقانه جواب داد،« همه چيز تصادفي بود. تو گوي عناصر رو بعد از چهارصد سال پيدا مي‌كني، من بطرز باور نكردني به يه كتاب بر مي‌خورم كه خيلي بهم كمك ميكنه، كتابي كه خيلي كميابه و اينكه هر دو كتاب موجود، يه جوري به ولدمورت گره خوردن. ولي به نظر مي‌اومد كه اون چيزي در مورد گوي نمي‌دونه. تو درست ميگفتي. اينطوري داشتن بدست آوردن اين‌چيزا برامون معنا پيدا مي‌كنه. چيزايي كه اينقدر ارزش داشتن كه يك نفر بخاطرشون به چهار دانش‌آموز كه توي رختخوابشون خوابيدن حمله كنه تا اونا رو پيدا كنه. اين نظريه همون چيزيه كه همة‌ تيكه‌ها رو به هم متصل مي‌كنه.»
  « ولي تا موقعي كه ما اينو با تكه‌هاي مجهول ماجرا ربط نديم بي‌فايده‌اس. دامبلدور چي مي‌گه؟ »
 « اون هم هيچ ايده‌اي در مورد اينكه چه اتفاقي افتاده نداره، ولي موقعي كه من اونجا بودم اسنيپ هم اومد. اون از اينكه تو كلاس‌هاش رو اداره كردي واقعاً عصباني بود.» هرمايني كمي مكث كرد، وقتي كه ديد او پوزخند مي‌زند،« خيلي بلند داشت فرياد مي‌زد، با وجود اينكه من  توي راهروي بيرون بودم صداش مي‌اومد، من از اون دور كه داشتم گوش ميدادم اسم‌هاي زهرةگرگ(2) و افسنطين و يه چيزاي ديگه رو شنيدم. هري، هر كسي كه اون معجون رو درست كرده همين‌جا درستش كرده.»
  « مارجيو.» 
 « منم همين فكر رو كردم، اما چرا اون؟ ما كه نمي‌تونيم به طور خودكار استاد هاي دفاع در برابر جادوي سياه رو مقصر بدونيم، هر چقدر هم كه شك‌مون درست باشه. »
  « اون خودش هم مي‌دونه مشخص‌ترين مظنون ماست. اون(ولدمورت)  خيلي راحت مي‌تونه كسي را سپر بلاي خودش بكنه.»
 « اون توي دخمه‌ها زندگي ميكنه و رابطه‌اش با اسنيپ هم خوبه. براي وزارت‌خونه كار مي‌كرد و به كتابخونة‌ اونا دسترسي داشت. بايد خودش باشه! »
  « كس ديگه‌اي هم ميتونه باشه.» هرميون ادامه داد، « دراكو مالفوي. پدر او يكي از كتابها رو داره. اونا تمام اين مدت ميتونستن كه گوي را قايم كرده باشن. اونا يكي از خانواده‌هاي جادوگر قديمي هستن، اونا پولدارن و  بعلاوه يه خونة‌ اشرافي برزگ دارن. كاملاً ممكنه. »
 « من نمي‌تونم باور كنم كه دراكو باشه. اين كار از سر اون زياده. گذشته از اين،اون هيچ وقت توي معجون‌سازي پيشرفت درست و حسابي نداشته. اون نمي‌تونه باشه.»
هري براي لحظه‌اي فكر كرد، « شايد اونا وقتي اون گوي رو خريدم فهميدن كه من گوي رو بدست آوردم؟ بعد جريان شب قبل كاملاً طبيعيه.»
 « اما كتاب؟ من اونرو دو هفته پيش پيدا كردم ... آه آره. دو روز بعد از اينكه تو گوي رو خريدي.»
  « من فكر مي‌كنم كه ما بايد حواسمون به مارجيو باشه.»
 « هري. تقريباً هر باري كه ما زود نتيجه‌گيري كرديم اشتباه بوده. من نمي‌خوام كه بگم ما اينجوريم، ولي بايد كمي فكرمون رو باز كنيم.»
  « قبول دارم.» هري آهي كشيد. « درمانگاه رفتي؟»
كمي جا خورد، لحن او ملايم بود، ساكت بود. «آره. هيچ تغييري نيست.» هري مايوس شد،« من ميخواستم كه رون رو افسون كنم....»
 « چي؟»
  « براي خواب راحت. خانم پامفري سرم داد كشيد و منو انداخت بيرون. من فقط ميخواستم كمك كنم، ولي اون درست مي‌گفت. احمقي از من بود. من نمي‌دونستم كه چكار مي‌كنم.»
 « زياد به خودت سخت نگير، هري.» او از آنطرف ميز آمد و دستش را گرفت، « اون حالش خوب ميشه.» به چشم‌هايش كه نگاه كرد و ديد كه او كاملاً به اين حرفش اعتقاد دارد. « عجله كن، بيا بريم آزمايشگاه معجون‌ها، بذار ببينيم اجازه ميده كمي بهش كمك كنيم.»
  « باشه، ولي يه كاري هست كه من بايد انجامش بدم. هر چه زودتر بهتر. در واقع، تو بايد بدون من بري.»


هري بيرون از تابلو ايستاده بود و شنل نامرئي‌اش را پوشيده بود، نگران و منتظر به صداهايي كه در دوردست مي‌آمد گوش مي‌داد. هيچ كس به اينجا نمي‌آمد. بالاخره،  عزمش را جزم كرد و آرام‌ساز را لمس كرد، او رمزي را كه تقريباً از يادش رفته بود به زبان آورد و به داخل دري كه پشت مجسمه باز شده بود خزيد.

پايان فصل نهم 

لینک مطلب


خون و اعتماد

دختري در برج
فصل نهم
قسمت اول

 « سلام هدويگ!» سارا به پرندة هري لبخند مي‌زد،« چي برام آوردي؟» هدويگ يك برگة كاغذ را انداخت و دايره وار مي‌چرخيد، آمد و بر روي شانة سارا نشست. سارا قبل از اينكه آن را بخواند پرهايش را نوازش كرد.

سارا،
قصه‌اش طولانيه، ولي رون و بقية هم اتاقي‌هام الان توي درمانگاه هستن. يه معجون خوابه، اونا حالشون خوب مي‌شه. اسنيپ بايد مي‌رفت يه چيزايي براي معجون معكوس مي‌خريد و من امروز به جاي اون درس مي‌دم.- تهوع آوره-
ميخواستم وقتي كه سر كلاس تاريخ جادوگري نيومدم نگران نشي. من الان بايد برنامة درس‌ها رو پيدا كنم، فكر كنم كه موقع ناهار هم ديگه رو ببينيم.
دوستت دارم
هري

 « هري؟» او از جغد پرسيد،« معجون‌سازي درس ميده؟ من نمي‌دونم كه سيورس چه احساسي در اين مورد داره؟» لبخند سارا به خند‌ه‌اي سرگرم كننده تبديل شد، وقتي به ياد مي‌آورد كه ديشب آنها با هم روي زمين مي‌غلتيدن و هم ديگر را كتك مي‌زدند. او نيشخندشان را به ياد مي‌اورد وقتي كه داشتند به هم ديگر مشت مي‌زدند و هر كدامشان سعي مي‌كرد كه ديگري را از ميدان بدر كند. شايد آن دو نفرشان   ميتوانستند تا مدتي خودشان را جلوي او نگه دارند، وگرنه او ديگر مويي در سرش باقي نمي‌گذاشت. 
  « بريم براي هري آرزوي موفقيت كنيم، هدويگ.» او اين را گفت و چيزي را در جيب رداي بنفشش گذاشت. « من چند دقيقه كار دارم، بعدش خودم شخصاً تو رو ميبرم.»
 « هري! تو خيلي ... خوب بنظر مياي. حتي با اون زخم‌ها و كبودي‌ها. در واقع من فكر مي‌كنم كه اونا قيافه‌تو بهتر مي‌كنن.» لاوندر فكورانه لبخندي زد و به او و لباسهاي  فاخرش نگاهي انداخت.
  « ممنون.» هري اين را گفت، لبخند كم‌رمقي را تحويل آن دو دلقك اغواگر داد. او هيچوقت از اين دو دختري كه وارد كلاس خالي معجون‌ها شده بودند خوشش نمي‌آمد.« چي شما رو اينجا كشونده؟»
 « همايني به ما گفت، ما بايد خودمون مي‌ديديم! پروفسور هري پاتر. من هميشه فكر مي‌كردم كه تو خيلي با‌هوشي ، هري.» لاوندر كمي جلوتر آمد.
هري ديد كه آنها دارند جلوتر مي‌آيند و با احساس عقب نشيني (او) مبارزه مي‌كنند. « من حتماً وقتي هرمايني رو ديدم ازش تشكر مي‌كنم.» هري اين را گفت و سعي كرد كه توجه‌اش را بر روي برنامة درسي كه باز روي ميز گذاشته شده بود جلب كند، با اين وجود چشمش به يه سومين دكمه از بلوز لاوندر خورد. يكباره صداي آهي تحريك كننده را شنيد و سريع نگاهش را منحرف كرد.
  « قبل از اينكه از گريفندور امتياز كم كنم، لباساتو درست كن.
 « ما وانمود مي‌كنيم كه اين حرف رو نشنيديم» پتي خنديد، صورت او توسط حقيقتي كه هري متوجه آن شده بود روشن شد.« ولي به من بگو هري، تو با خودت چي‌كار كردي؟ تو خيلي ... جذاب شدي. من هيچ وقت متوجه نشده بودم. و چشمات. اونا خيلي ...»
  « سبزن.» لاوندر ايستاد، خيلي به هري نزديك شده بود تا اينكه خودش را به زور بين ميز و هري جا داد، طوري كه بر روي ن خم شده بود. هري با خودش فكر ميكرد كه رفتار آنها بسيار زننده بود و اميدوار بود كه آنها هر چه زودتر او را رها كنند. اگرچه كاملاً مشخص بود كه اين شروع كارشان است.
 « تو داري چكار ميكني؟» با سردي از لاوندر پرسيد،« تو نشستي روي برنامة درسي اسنيپّ!» لاوندر لبخندي زد و هري متوجه شد كه پتي پتيل هم كنارش نشسته است، اينقدر نزديك كه هري مي‌توانست صداي نفس‌هايش را بشنود، دستش را بر روي بازوي او گذاشته بود. شوري عجيب درون او به پا شده بود ولي نا‌اميدانه قسمتياز وجودش ميخواست بداند كه بعد از آن چه اتفاقي مي‌افتد. او نمي‌توانست حركت كند، در ميان در دختر زيبا گير افتاده بود، ذهنش در تلاطم بود، سعي مي‌كرد راهي بيابد تا بتواند از دست اين خانم‌ها با آرايش خيلي غليظ فرار كند.
  « ببخشيد كه مزاحم شدم.» صدايي از سمت در آمد.
هر سه سر برگشتن و سارا آنجا بود، هدويگ بر روي شانه‌اش بود، موهاي بلوند لَخت و مواج بر ريو شانه‌اش ريخته بودند، رشتة سياد در موهايش فقط يك اينچ بزرگ شده بود. چشمان آبي او در كنار رداي اطلسي ارغواني او بنفش رنگ نشان مي‌داد و هري با ديدن او نفس راحتي كشيد.
 « سارا!» اين را گفت تقريباً پتي را هل داد. هدويگ بلند شد تا جايي ديگر بنشيند و هري هم محكم سارا را بغل كرد.« نجاتم دادي.» اين را به آرامي در گوش سارا گفت. در حالي كه لاوندر و پتي خشمناك به آنها خير شده بودند لبانش را به آرامي بوسيد. « هري عزيزم، دوستات كي هستن؟»
  « لاوندر و پتي. اونا هم اتاقي هرمايني هستن.»
او به سمت هم‌گروهان گريفندرويش برگشت، در حالي كه با خودش فكر مي‌كرد كه آنها در كنار سارا خيلي كم اهميت جلوه مي‌كردند، او را به عنوان دوست دخترش معرفي كرد. واكنش آنها سرد ولي مؤدبانه بود.
 « سارا من در مورد ديشب متاسفم.»
  « نگران اون نباش.» سارا لبخند شيريني زد، كبودي روي گونه‌اش را لمس كرد،« الان همه چي تموم شده. همه چي خوبه، مگه نه؟»
 « آره.»
چشمانشان روي همديگر قفل شد و كاملاً دو دختري را كه داشتند به آنها نگاه مي‌كردند فراموش كرده بودند.
  « اون فكر مي‌كنه كيه؟» لاوندر به آرامي اين را به دوستش گفت:« اون تازه ديروز اومده! ما اونو چند ساليه كه مي‌شناسيم!»
 « بي سروپا.»  پتي ابروهايش را در هم كشيد.« من شرط مي‌بندم كه موهاي بلوندش گلاه‌گيسه.»
  « من يه چيزي برات آوردم هري.» سارا درون جيب بلندش به جستجو پرداخت،« ايناهاش.» او آن چيز را در دست او گذاشت. 
 « اين چيه؟» او اين را پرسيد و كنجكاوانه به گوي شيشه‌اي كه ابرهاي ارغواني در آن در گردش بودند نگاه مي‌كرد،« اين چيكار ميكنه؟»
  « اين آرام سازه. اين كمي از ناراحتي‌هاي منو برطرف كرده. توي جيبت بذارش. اگه عصبي شدي يا اينكه نگران بودي فقط لمسش كن حالت بهتر ميشه.»
 « من الان هم حالم كاملاً خوبه.» او در چشمانش لبخند زد، آرام‌سازش را در جيب گذاشت.
  « اين بخاطر اينه كه تو آرام‌ساز رو لمس كردي.»
 « شايد، شايدم نه.» خنديد و رنگ او كمي سرخ شد.« امروز موفق باشي سارا. كاري كن كه تريلاني پنجره‌ها رو باز كنه. اينقدر اونجا رو گرم ميكنه كه آدم غش ميكنه. اوه، دخترا، من فراموش كردم كه شما اونجائين. اوم، ميشه ما رو ببخشين؟»
  « باشه، بعداً مي‌بينيمت هري.» لاوندر اين را گفت، لحن گفتارش كمي زهر‌آگين بود.
 « از ملاقاتت خوشحال شدم.» پتي هم به سارا پوزخند زد، با همان لحن جواب داد.
سارا با بازيگوشي لبخند زد، سعي كرد كه كه تا موقعي كه آنها كاملاً دور نشدند جلوي خندة خودش را بگيرد.« من فكر مي‌كردم كه اونا ميخوان بهت حمله كنن.»
  « ممنون كه نجاتم دادي.» هري خنديد،« من نميتونستم جلوشون بايستم.»
 « اونا شبيه فاحشه‌هان.» اين را به آرامي گفت با اينكه آنها تنها بودند. « بنظر مياد كه اونا از تو خوششون اومده، هري.»
  « اونا از هركسي كه توي لباس پوشيدن خوب بنظر نياد خوششون مي‌ياد. سال پيش هرمايني گفته كه بدجوري توي نخ نيك سر بريده رفته بودند!»
 « يه روح، اوه خداي من. شايد من بايد آرام‌ساز رو به اونا بدم. بنظر مياد كه اونا به اين از تو بيشتر نياز داشته باشن.»
  « من در اين مورد مطمئن نيستم. داشتم از ترس مي‌مردم.»
 « تو؟ كاپيتان پاتر نترس؟ مي‌بيني هري. تو حالت خوبه.»
  « اميدوارم.»
 « هري، چه بلايي سر رون اومده؟»
 هري تمام داستان را گفت، گفت كه نمي‌داند كه متجاوز دنبال چه چيزي مي‌گشت  و اينكه مرگ در حال زندگي چه خطراتي دارد، اينكه تمام مدت كابوسهاي وحشتناك و بي انتها مي‌بيني، و در آخر هم گفت كه دامبلدور به هرمايني گفته از كلاسهاي امروز مرخص است تا در اين مورد تحقيق كند.
  « من چند دقيقه‌اي قبل از تاريخ جادوگري وقت دارم، پس مي‌يام ببينم كه چكار مي‌كني.»
 « خوبه.» هري عاشقانه به او لبخند زد.« پس مي‌بينمت. اولين كلاست داره دير ميشه.»
سارا به ساعت زيباي طلائي‌اش كه با الماس پوشيده شده بود نگاهي انداخت و صورتش كمي در هم رفت.
 « بهتره كه بدوم!» خيلي سريع او را بغل كرد گونه‌اش را نوازش كرد و سريع اتاق را ترك كرد.


 « اون اصلاً به خوابگاهش برنگشت! من نصف شب رو توي سالن عمومي گريفندور نشستم! من بايد قبل از اينكه برم سر كلاس يه كم بخوابم، ميدوني، من بايد به برنامة كلاس‌هام برسم. به هر حال تا ساعت يك و نيم كه اونجا بودم برنگشته بود، به همين خاطر هم به اتاقش رفتم، ويزيلي و بقيه اونجا بودند ولي توي رختخواب هري متكا رو به جاي خودش پيدا كردم. بعد برگشتم و خوابيدم.»
  « سالن عمومي؟» مارجيو اين را پرسيد، تعجب از سر رويش مي‌باريد.« تو چطوري اين كار رو كردي؟ تو چطوري تونستي وارد اونجا بشي؟»
 « آسون بود. من يكي از ردا‌هاي گريفندوري‌ها رو از حمام ارشد‌ها دزديدم، چند‌تا سال اولي رو دنبال كردم تا اينكه از يك تابلو عبور كرديم و بعد يه جاي خوب قايم شدم كه بتونم خوب همه چيز رو ببينم. من مي‌تونستم ببينم كه كي  مياد و مي‌ره. كاملاً گوشامو تيز كزده بودم. باورم نميشد كه اين آدما تابستون رو چطوري تموم كردن.»
  « اون حتماً ديشب يه دختري رو ملاقات كرده.» مارجيو مكث كرد، با دستش چانه‌اش را مي‌خاراند.
با اشاره كردن به دوست دختر هري، دراكو او را همانطوري كه ديشب بود تصور كرد، نفسش وقتي كه از ميز اساتيد لبخند زد بند آمد، لباس‌هايش اراسته بودند و درست همان چيزي بود كه او عاشقش بود. او بياد آورد كه در هنگام شام وقتي كه او نسبت به هري مهرباني نشان مي‌داد، شادي كه در صورتش بود به طريقي او را اذيت مي‌كرد. ولي الان او اسمش را مي‌دانست. سارا ليمك. از موقعي كه او را در (كلوپ) شبح ديده بود به آن فكر مي‌كرد و همين‌طور كه پژواك اين اسم در ذهنش مي‌پيچيد تصاويري در ذهنش جان مي‌گرفت. چيزي كه انگار فراموش كرده بود، آهنگ، دوست‌داشتني و آرام، در گوش‌هايش مي‌پيچيد و او در نور ماه ايستاده بود. نسيم آرامي مو‌هاي ظريف او را به هم مي‌ريخت. لباس شبي بلند و سفيد كه بر روي پوستش كشيده بود، شنل نيمه شب ارغواني رنگي مخملي كه دور شانة ظريفش بسته شده بود.
و اسم شما چيه؟ تو هنوز اسمت رو به من نگفتي.
سارا. حالا شب  بخير آقاي مالفوي.
اوه! از او نفرت داشت!
چيزي بر روي سينه‌اش سنگيني مي‌كرد وقتي كه او را در راهرو به ياد آورد، كه خيلي دوست داشت كه او را ببوسد، كه چطور عطرش زانوانش را سست كرده بود. اينكه چطور با خودش فكر مي‌كرد كه اگر او از آنجا برود مي‌ميرد و افسون دردناكي كه او به كار برد. او را بر روي زمين پرتاب كرد. او هيچوقت در عمرش چنين چيزي را نديده بود و به يكباره از او ترسيد.
با خودش فكر كرد، افسون حافظه، اونا مجبورش كردند كه او را فراموش كند. اين توضيح مي‌داد كه چرا وقتي كه او را در كلوپ ديد، اينقدر به طرف او كشيده شد. نگاه ترساني كه در چشمانش بود او را متعجب كرده بود و او مي‌خواست كه بداند كه او كيست و براي چه اينقدر برايش آشناست. او دوباره سعي داشت فرار كند و دوباره همان احساس نا‌اميدي به سراغش آمد. او را به ديوار چسباند، تمام سعي‌اش را كرد كه به او بفهماند كه نمي‌خواهد به او آسيب برساند. بعد سرو كلة پاتر پيدا شد. صورتش را زخمي كرد.
 «حالت... خوبه؟» مارجيو پرسيد.
  « ها؟ اوه، آره. من خيلي بد رفتار كردم. من بايد معذرت‌خواهي كنم.» دراكو اين ار گفت و بلند شد، « من خوني رو كه ميخواين تهيه مي‌كنم.»
 « خوبه. وقت كمي داريم، دراكو. حرف وقت رو زديم بهتره كه به كلاس‌هامون برسيم. ما كه نمي‌خوايم الان توجه همه رو به خودمون جلب كنيم.»

هري كمي وقتي كه فكر چشمهاي كوچولوئي را مي‌كرد كه به او نگاه مي‌كردند و مي‌خواستند كه او چيزي بگويد، بي‌اختيار تنش مي‌لرزيد. نفس عميقي كشيد و آرام‌ساز را لمس كرد و به سال اولي‌ها نگاهي انداخت.
 « من هري پاترم.» اين را گفت و منتظر ماند كه همان پچ‌پچ هميشگي در فضا به كار خودش ادامه بدهد، وقتي كه يكبار ديگر حواس‌ها به او جلب شدند، ادامه داد:« پروفسور اسنيپ، استاد معجون سازي، يه كار فوري براشون پيش اومده بود و به همين خاطر سر و كارتون با من افتاده.»
خندة هري لبيخندي را به لبان هافلپاف‌ها و ريونكلاهاي نيم وجبي آورد و هري آرامشش را بدست آورد، خودش هم خنديد.
  « من سال هفتمي هستم و تا حالا كلاسي رو اداره نكردم پس نمي‌خواد نگران چيزي باشيد هر سؤالي كه مي‌خواين بپرسيد.»
دستي بالا رفت.
 « بله؟»
پسر قد كوتاهي با صورت كك مكي با كمروئي از جايش بلند شد.« مي‌تونيم زخم شما رو ببينيم، پروفسور پاتر؟»
هري خنديد و موهايش  را به كناري زد. چشمان كنجكاو براي اينكه نگاه بهتري را بندازند به جلو خم شدند.« ايناهاش و منم پروفسور صدا نكن.»
دست ديگري بالا رفت. دختري كه بيشتر شبيه چو‌چانگ بود ير پا ايستاد.« آقاي پاتر.»
  « هري، من هنوز يك دانش‌آموز مجردم.» همينطور كه صورت او سرخ مي‌شد، خنديد. 
 « هري تو ميخواي اسمشونبر رو بكشي؟»
  « منظورت ولدمورته؟»
تمامي كلاس براي يك لحظه ساكت شدند.« آره خودش.»
 « من نمي‌خوام كسي رو بكشم. من نميدونم كه حتي بتونم اونو بكشم. من فكر نمي‌كنم كسي بتونه.» هري براي لحظه‌اي به فكر فرو رفت.«من نمي‌دونم توي آنده چه اتفاقي مي‌افته.»
او برنامه درسي را در آورد و دفتر مخصوص اسنيپ را در آورد و سريع نگاهي به آن انداخت. در حالي كه همه براي شروع كلاس لحظه شماري مي‌كردند، اولين كلاسش را شروع كرد.
  « پروفسور به شما مي‌گه كه معجون‌سازي يك هنر كامله. اون درست مي‌گه، با يك اشتباه كوچولو تمام معجونتون تغيير مي‌كنه.» هري به خاطره‌اي كه در اين مورد به يادش آمده بود خنديد،« من يه دوستي داشتم كه از موي گربه به جاي انسان در معجون      استفاده كرد. براي مدتي در درمانگاه بستري بود. واقعاً خنده‌دار بود ولي در اون زمان ما نمي‌دونستيم كه برگشت پذيره يا نه.»
دست ديگري دوباره بالا رفت، دباره همان هافلپاف كك مكي بود. « معجون      چيه؟»
 « اگه من يه تيكه از موي تو، يا يه تيكه از ناخن تو رو توي معجون      بندازم، من براي يك ساعت به تو تبديل مي‌شم. براي بعضي از شرايط كاملاً قابل استفاده‌اس، ولي متاسفانه خلاف قوانينه. با اين وجود، اين جور معجون‌ها جزء جادو‌هاي پيشرفته و خطرناك به شمار مي‌رن.»
  « ما مي‌تونيم معجون عسق درست كنيم؟» يكي از ريونكلا اين را پرسيد.
 « كاملاً غير‌قانونيه.» هري نيشخند زد، «  با اين وجود مي‌تونين دفتر تون رو باز كنين.»


وقتي كه كلاس دو ساعته دوم شروع شد، نگراني دوباره سرتاپاي هري را فرا گرفت. اينها سال دوم بودن. او بايد به آنها معجوني مي‌داد كه درست كنند، كه به اين معني بود كه بايد تمام حواسش را به آنها مي‌دادو اينكه خودشان بايد معجونشان را درست مي‌كردند. هري دعا مي‌كرد كه سر و كار هيچ‌كدامشان به درمانگاه نيافتد. اسنيپ مطمئناً اگر اتفاقي مي‌افتاد خرخره‌اش را مي‌جويد.
 سارا همين‌كه آنها پشت پاتيل‌هايشان قرار گرفتند سر رسيد و هري با ديدن او نفس راحتي كشيد.
  « اوه، گريفندوري‌ها و هافلپاف‌ها!» اين را بلند گفت، حواس همه را به خودش جلب كرد،« امروز چه معجوني درست مي‌كنين؟»
 « شربت ضد سرفه.» هري جواب داد.
  « شربت ضد سرفه؟»‌ سارا بينيش را فر كرد،« چقدر خسته‌كننده‌اس،» لبخندي به معناي موافق بودن با او بر صورت تمام كساني كه در اتاق بودند نشست.
 « اين توي برنامة درسي نوشته شده.»
  « نظرت در اين مورد چيه،» چشمكي به كلاس زد، « ما اين شربت سرفه رو به حال خودش ميذاريم و ميريم سراغ، بذار ببينم، معجون فلفلي؟ »
 « نميتونيم، مال سال چهارمه.»‌
  « در مورد معجون دودي چي؟ خيلي سرگرم كننده‌اس.»
 « سال دومي‌ها اين ور و اونور راه برن و با نفسشون دود بيرون بدن؟ دامبلدور منو مي‌كشه.»
  « من ميتونم كه به دخترا معجون فر كردن مو رو ياد بدم. كاملاً بي‌خطره.» صداي‌هاي زنانه‌اي كه بلند شد فكر ميكردند كه اين كار عقيده خوبي است.
 « پس پسرا چي؟»
  « من نميدونم، پسرا چي دوست دارن؟»
 « دختر.»
سارا خنديد.« تو ميتوني معجون رسد ماهيچه رو درست كني.»
  « به نطر تو من اين يكي رو خوب بلدم؟»
 « اوه، ها، ببخشيد.»
هري خنده‌اش گرفت.« پسرا دوست دارن مردم رو دور خودشون جمع كنن.
  «نظرت راجع به موهاي زنده چيه؟ اينم همون كار رو مي‌كنه.»
 « عاليه،»


سارا با استعداد ذاتي خودش دختر‌ها را راهنمايي مي‌كرد تا معجون فر كردن مو‌ي خودشان را آماده كنند. او كاملاً راحت بود، به نظر مي‌آمد كه بچه‌ها هم عاشق او بودند، هري به آرامش بي‌نقص او غبطه مي‌خورد. او خوشحال بود كه قسمتي از آن را به همراه خودش داشت و هنگامي كه با ناشي‌گري پسر‌ها را راهنمايي مي‌كرد اغلب آرام‌ساز را در جيبش لمس مي‌كرد، نگرانيش كاملاً بر طرف مي‌شد انگار كه محكم او را بغل كرده بود.
با پايان يافتن دو ساعت سارا كاملاً كلاس تاريخ جادوگري را از داده بود. همة دختر‌ها با زلف‌هاي پيچانشان قشنگ شده بودند و پسرها هم كه موهايشان سيخ ايستاده بود و آخر هر تا مو مانند يك مار كوچك به هم پيچيده شده بود. هري نمي‌توانست تا ديدن واكنش‌هاي بقيه هنگام ناهار صبر كند. موهاي زنده هم مي‌توانست باعث خندة اساتيد بشود و هم باعث ناراحتي آنها بشود. يكدفعه هري آرزو كرد كه اي كاش بر اساس برنامة كلاسي جلو مي‌رفت. 
 « خداحافظ.» سارا گفت:« خوشحال شدم كه با شما ملاقات كردم. حالا مطمئن شدم كه شما به همه مي‌گين كه هري استاد جالبيه.»
بچه‌ها به صورت گروههاي كوچك جمع شدند، هر كدام براي بهترين كلاس معجوني‌ كه تابحال داشتند از هري و سارا تشكر كردند و خيلي‌ها پرسيدندك آيا اسنيپ دوباره بر مي‌گردد. وقتي كه از بازگشت اسنيپ مطمئن شدند چهره‌هايشان در هم رفت.
بعد از رفتن آنها سارا برگشت و به هري لبخند زد،« مي‌بيني پروفسور پاتر؟ الان وقت ناهاره و تو حالت كاملاً خوبه.»
  « آره، ولي آرام‌ساز تو بيشتر از اون موقعي كه لاوندر و پتي با هم اومدن كمك كرد.»
سارا بلند خنديد،« فراموش كردم، دوستاي نقاشي شده‌ات.» انگشتانش را بر روي قزن رداي او كشيد،« جالب بود، ايني كه ديدم اينطوري دور و برت بودن. تا حالا به اين فكر نكرده بودم كه دختراي ديگه هم ممكنه نسبت به تو كششي داشته باشن.»
 « هوم ممنون. اين آرام‌ساز كجاست؟ يه دفعه به ذهنم رسيد كه بهش احتياج دارم.»
  « منظورم اينه كه تا فقط منو تو بوديم. توي اون برج تنها كسي كه براي تو وجوو داشته من بودم.»
 « هنوز هم هستي. اگر هم فكر ميكني من ميذارم پتي و لاوندر هر‌طوري كه دلشون مي‌خواد با من رفتار كنن سخت در اشتباهي. اونا در كنار تو اصلاً به حساب نميان،‌سارا. تو اينقدر زيبايي كه فكر كردن به يك نفر ديگه خيلي مشكله.»
  « و تو هم خيلي مهربوني! اما هري، تو كاپيتان كوئيديچي. تو بي‌نقصي. حالا تو يه جورايي استاد هم شدي، تو مشهوري! تو پسري هستي كه زنده موند. كدوم دختر هست كه دلش نخواد با هري پاتر باشه؟»
 « مطلقاً هيچكدومشون! بغير از تو تنها يه دختر بود كه من علاقه نشون داد، اين ساحره‌هاي رنگاوارنگ حتي بعد از اولين ديدار نگاهي هم به من نيانداخته بودند تا اينكه فهميدن كه من قرار معجون‌سازي درس بدم. در اصل، مشهور بودن به معناي محبوب بودن نيست.» هري گفت،« در واقع من اغلب تعجب مي‌كنم كه تو منو دوست داري. من زياد خوش‌قيافه نيستم. لباس‌هام اصلاً درست نيست، خب اونا هم همين‌كار رو مي‌كننن. من توي كوئيديچ پوزه اونا رو به خاك مي‌مالم، اين غرور منو ببخش ، ولي من دوست ندارم مشهور باشم. من خيلي از وظايف مهمم رو انجام نمي‌دم. و سارا، تو عجيب و غريبي، واقعاً. تو ميتوني كه با هر كسي كه دوست داري باشي! چرا من؟»
من كي رو مي‌تونم بيشتر دوست داشته باشم؟ مالفوي؟ به خودت بيا هري.» او به چشمانش نگاه كرد و به گرمي  لبخند زد طوري كه او هم آن را حس كرد. « تو نمو مي‌فهمي. تو بردبار و دلسوزي. من اگه بخوام براي دوستام ارزش‌گذاري كنم تو نفر اولي. آدمايي مثل مالفوي وقت رفاقت فقط و فقط فكر سود خودشونن، نگاه ميكنن ببينن كه در اين بين چي گيرشون مي‌ياد. تو اينطوري نيستي. تو تمام چيز‌هايي كه يك دختر در يك مرد دلش مي‌خواد داري! و تو خوش‌قيافه‌اي! من دوست دارم كه به صورتت نگاه كنم. من چشماي سبزت رو دوست دارم، اونطوري كه بهم نگاه مي‌كني. من از رنگ موهات خوشم مي‌ياد. من حتي عاشق اون زخمم. تو بدون اون خودت نيستي. هري، من عاشقتم. ( و) هر چيزي كه مربوط به تو مي‌شه. من هيچ‌وقت نمي‌تونم كه در مورد كس ديگه‌اي همچين احساسي داشته باشم.»
 « خب، اين حرفا الان وقتش نيست، چون من دارم از گرسنگي مي‌ميرم.»
سارا  به او خنديد و همينطور كه او سعي مي‌كرد كه به سمت در برود بازويش را گرفت.« فقط يه سؤال. اون دختري كه علاقه‌اش رو به تو نشون داد كي بود؟»
  « هرمايني نبود، اگه اون چيزي كه تو فكرته اينه.»
 « البته كه نه. من ديدم كه اون به تو چطوري نگاه مي‌كنه. با عشق و احترام، ولي نه اونطوري كه به رون نگاه مي‌كنه. اون كاملاً فرق مي‌كنه.» او پوزخند زد.« اين همون دختريه كه تو اونو يه بار بوسيدي؟»
  « آره. ولي همونطوري كه گفتم، من اونطوري دوستش نداشتم.» هري كاملاً بهم ريخته بود.« حالا كتاباتو به من بده،  ساحرة من. من براي ناهار همراهيت مي‌كنم.»

ادامه دارد...

 

لینک مطلب


گوی عناصر

دختري در برج
فصل هشتم
قسمت دوم

 پروفسور دامبلدور
ميدونم كه الان خيلي زوده و شما فردا صبح يه قرار ملاقات با اسنيپ داريم، ولي فكر ميكنم كه شما بايد به اتاق من يه سري بزنين. يه نفر تمامي وسايل منو بهم ريخته، ولي انگار چيزي گم نشده. البته تنها اين نيست، شما بايد يه نگاهي هم به رون، سيموس، دين و نويل بندازين. اونا زنده‌ان، ولي به طور غير طبيعي ساكتن. اونا از خواب بيدار نميشن.

     هري

هدويگ، نيمه خواب هوهويي به نشانة اعتراض كرد، وقتي كه اضطراب و تشويش هري را حس كرد سريعا نامه را با خود برد. او از تختي به تخت ديگر ميرفت و آنها را تكان ميداد به صورتشان سيلي ميزد، با تمام قوا فرياد ميزد ، حتي سعي كرد كه آنها را سرپا نگه دارد. فايده‌اي نداشت. بايد افسوني براي اين كار وجود داشته باشد،ولي هرچه كه بيشتر با چوبدستيش تلاش ميكرد و فكرش را متمركز ميكرد ( طلسم) انوريت كار نمي كرد. فينيتي‌اينكانتيوم هم بي‌فايده بود. خيلي نگران شده بود. آنها بايد با هر كدام از اين افسونهاي باطل كننده‌‌ بطور ناگهاني از خواب بلند ميشدند(ولي) به صورتشان كه نگاه ميكرد سكوت ترسناكي بر آنها حاكم بود.
فكري به ذهن هري رسيد، او از اتاق بيرون رفت و از پله‌ها پائين آمد و از اتاق عمومي گذشت و وارد خوابگاه دخترها شد. براي اين كار ممكن بود كه به سختي تنبيه شود( اين اشكال به خاطر اينه كه داستان قبل از محفل ققنوس نوشته شده.)  حتي ممكن بود كه خراج شود ولي مطمئن بود كه دامبلدور ميفهمد كه او چرا اين كار را كرده است.
هرمايني با بي ميلي چشمانش را باز كرد، ولي به سرعت هوشياريش را به دست آورد و متوجه موضوع شد، پتو را از روي خودش كنار كشيد. هري ردايش را به او داد و او بدون هيچ حرفي به دنبال او به خوابگاه پسرها رفت. او نيازي نداشت كه سؤالي بپرسد. او با نگاه كردي به صورت او متوجه شد كه براي رون اتفاقي افتاده. خيلي ضروري بود و هرمايني سعي ميكرد كه ترش را از خودش دور كند. هر چه كه بود، اينقدر مهم بود كه هري را مجبور كند كه با اولين اشعه‌هاي خورشيد به خوابگاهي بيايد كه پر از دختر بود و او را از رختخوابش بيرون بكشد. ترس به گلويش چنگ انداخته بود و دنبال هري ميرفت، كه حالا ديگر داشت ميدويد.
تاريكي كاملاً با شعاع نور كوچك و نقره‌اي طلوع از بين رفته بود، ولي هرمايني چوبدستيش را به سمت شمع‌ها گرفت و سايه‌هاي را با نوري طلايي پر كرد. او بر روي تختخواب رون نشست، چوبدستيش آماده بود. هري سريعاً به سراغ نويل رفت و او را تكان داد. ابروهاي نويل تكاني خورد و با ناله‌هاي آرامي كه به سختي ميشد‌ آنها را شنيد پاسخش را داد. بدبختي ازسر و رويش مي‌باريد. با نا‌اميدي به هرمايني نگاه كرد.
  « چند وقته كه اينطورين؟»
 « من ده دقيقه‌اس كه اومدم.»
  « انوريت!!!»
 « كار نميكنه.»
  « فينيتي....»
 « هيچكدومشون كار نميكنن.»
  « بيا دونفري امتحان كنيم.»
هري به كنار رون رفت و چوبدستيش را به سمت سينة دوستش نشانه رفت. هرمايني هم همين كار را كرد.پرسيد:« آماده‌اي؟»
هري سرش را تكان داد.
 «انوريـــــــــــــت!!!!»
اتفاقي نيفتاد.
هري اشاره كرد كه دوباره تلاششان را بكنند.
  « فيـنيـتي‌ايـنكانتيـــــوم!!!!» همصدا با هم اين را گفتند و به عقب برگشتند تا ببينند كه كار مي‌كند. رون مانند قبل به خواب فرو رفته بود، نگاه دردناك او سر جايش بود و هري احساس درماندگي ميكرد. او ديد كه هرمايني كمي به هم ريخته بود و دائماً به مغزش فشار مي‌آورد شايد بتواند از ميان درسها گذشته يا چيزهايي كه در كتابها خوانده بود يا در داستاني قديمي نكته‌اي را براي بيدار كردن پسرها از اين وضعيت پيدا كند. نا‌اميدي كاملاً در صورتش معلوم بود و به هري ميگفت كه او چيزي دستگيرش نشده است.
 « هري،» با صداي لرزاني گفت،« اين جادوي سياهه، دامبلدور رو خبر كن.»
  « احتياجي نيست دوشيزه گرنجر.» دامبلدور اين حرف را در چهارچوب در زد،« گفتي جادوي سياهه؟»
هرمايني از جلوي او كنار رفت تا مدير مدرسه بتواند رون را كه خوابيده بود خوب ببيند. اسنپ دركنار او ظاهر شد.
 « من و هري سعي كرديم كه با هم ديگه بيدارش كنيم. هيچ كدوم عمل نكردند.»
  « من هيچ وقت افسوني مثل اين نديدم.» دامبلدور حرفش را قبول كرد.« بنطر مياد كه دارن كابوس ميبينن. فقط به صورت پسره نگاه كن.»
 « من فكر نمي‌كنم كه افسون باشه.» هرمايني جواب داد.« فكر كنم كه معجون باشه.»
با بردن اسم معجون اسنيپ كه داشت ديگر تختخوابها را بازرسي ميكرد هري را به كناري زد و بالاي سر رون آمد.« بقية پسر‌ها هم كابوس دارن. حلقة سياه دور چشم. رنگ زرد. دماي بدن بسيار پائين. ويزيلي هم كه اينجاست هم سرده. گفتي كه شما سعي كردين كه بيدارش كنين؟ همزمان؟» او به هرمايني خيره شد، كه سرش را تكان داد، نگاه سنگيني تحويلش داد.« اين شروع مرگ زنده است.» او گفت.« ولي كابوسها وحشتناكن. همشون عادي نيستن.»
  « اين غير قانوني نيست؟» هري اين را قبل از اينكه بتواند جلوي خودش را بگيرد پرسيد. البته كه جواب سؤال خودش را ميدانست. هرمايني برحسب عادت هميشگيش سريع جواب او را داد.« اونا رو در حالي كه زنده‌ان خاك ميكنن.»
 « تمام جادوهاي سياه غير قانوني هستن، پاتر. براي تو كه ميخواي كاراگاه بشي بايد اين چيزا رو بدوني.»
هرمايني نگاه تيزي به هري انداخت. معلوم كه او اصلاً نميدانسته كه هري چنين تصميمي گرفته‌است.
  « ميخواين به خانوم پامفري بگم؟» دامبلدور اين را پرسيد، چشمانش نگران بودند و آن را نشان ميدادند. برق هميشگي از آنها رفته بود. هري اين حالت را قبلا ديده بود كه معنا‌هاي بسياري داشت ولي هيچكدامشان خوب نبودند. كمترين آنها اين بود كه هري فكر ميكرد كه مدير كاملاً نگران است.
 « اونها بايد به درمانگاه منتقل بشن، ولي الان جاشون خوبه. خوشبختانه، يه معجون براي اين كار وجود داره، ولي يه روزي طول ميكشه تا آماده بشه. »
  « فردا!» هرمايني نفسش را حبس كرد به زنجير طلايي كه هري قبلا متوجه آن نشده بود چنگ انداخت.
 « اگه خوش شانس باشيم.» اسنيپ اين را گفت و صدايش را پائين آورد.« ميدونين، هرچقدر هم كه درست كردن اين معجون آسون باشه من به يه سري مواد احتياج دارم كه الان اونها رو ندارم، بايد به كوچة دياگون برم.»
  « اثرش كه از بين نميره؟» دامبلدور پرسيد.
 «معجون استانداردش  حداقل توي دو روز آماده ميشه. اون قويتره. ميتونه تا يك هفته هم طول بكشه، شايدم بيشتر. همچنين ما بايد كابوسها رو هم در نظر بگيريم كه اونا دچارش شدن، كه ميتونه اونا رو ديوونه كنه، يا اينكه حدا‌قلش اينه كه حافظة‌شون رو بكلي از دست بدن.»
هري و هرمايني نگاههاي نگراني به همديگر انداختند.
  « در اين صورت شما رو از ملاقاتمون در اين موقعيت معاف ميكنم، سيوروس. من ترتيب كارا رو ميدم كه يه نفر جاي شما كلاس شما رو اداره كنه.»
اسنيپ قبل از اينكه بر روي پاشنه پا بچرخد در مقابل جادوگر پير سرش را خم كرد.
 « هري،» دامبلدور به او اشاره كرد و بر روي تختخواب هري نشست، « من ميخوام چند سؤال ازت بپرسم.»
  « البته.»
 « دوشيزه گرنجر؟»
  « بله قربان؟» ترس هري را وقتي كه او در حالي كه پشتش به دامبلدور بود جواب او را داد فرا گرفت، صدايش كمي خفه بنطر مي‌آمد و با سعي او براي كنترل خودش به لرزه افتاده بود، دست چپش داشت پرده را مرتب ميكرد و دست راستش داشت چشمانش را ميماليد.
 « آقاي ويزيلي جوان شما حالشون كاملاً خوب ميشه. حرف منو باور كنين اگه من ميگم كه سيوروس اسنيپ در زمينه اطلاعات در معجونها اطلاعات بيكراني دارد و از دوستانتون به خوبي مراقبت ميكند.» هرمايني سرش را سريع تكان داد و اتاق را ترك كرد. قلب هري شكست و سعي كرد با اين احساس كه دنبال او ار اتاق خارج شود مبارزه كند. او به سمت دامبلدور كه منتظرش بود برگشت. هري نفس عميقي كشيد و جعبة بنفش را از جيبش در آورد.

 

 « اسنيپ به من گفت كه تو يك دانش‌آموز استثنائي هستي.» معلم جديد با چشمان گود رفته به پسر قد بلند، خوش لباسي كه موهاي بور داشت و موهايش در زير نور مشعل ميدرخشيدند، خنديد. آنها در دخمه‌ها ايستاده بودند، همديگر را در سرسرا ديده بودند.
  « خوشحالم كه نظر لطف ايشون رو جلب كردم.» دراكو خنديد.
 « ميدوني چيه، من به يه دستيار احتياج دارم، فقط براي... يه آزمايش كوچولو كه ميخوام انجام بدم.»
  « خوشحال ميشم كه كمك كنم، پروفسور.» مالفوي لبخند سرد هميشگي‌اش را تحويل او داد.
 « ميخواي...اَه... بايد توي اين كار خيلي رازدار باشي.»
چشمان دراكو با فكر يك كار غير‌قانوني درخشيد و قسمتي از آن نيز در لبخندش هويدا بود.
  « تمام كارهاي با ارزش بايد در رازداري كامل انجام بشن، پروفسور.»
 « كاملاً درسته، ولي چيزي كه من ميخوام كمي غير ممكن به نظر مياد، تو ممكنه اخراج بشي.»
مالفوي به پهناي صورتش خنديد.« ولي فكر ميكنم كه يك همچين كاري كه اينقدر ريسك داره منو توي موقعيتي قرار ميده كه بتونم يه خواسته‌اي داشته باشم.»
  « ولي بهت قول نميدم كه سريع جبران كنم. تو اينو كاملاً درك ميكني. تو ميخواي كه من يه كاري برات بكنم.»
 « ازت خوشم يماد مارجيو. تو مثل يه مالفوي فكر ميكني.» دراكو اين را گفت و خيلي راحت در مقابل استادش ايستاد.« پدرم هم از تو خوشش مياد. فكر ميكنم.»
  « من يه بار لوسيوس رو ديدم. اون مرد كامليه، دراكو. تو بايد افتخار كني.»
داركو سرفه‌اي كرد تا جلوي خندة ناگهانيش را بگيرد.« آره، يه چيزي تو همين مايه‌ها. خب حالا چي از من ميخواي.»
 «اوه، آره، كاري رو كه ميخواستم.» مارجيو انگشتان و بلند و استخوانيش را به هم فشرد.« من يه شيشه كوچولو از خون هري پاتر رو ميخوام.»
  « چي؟؟؟» مالفوي كمي جا خورد.« اونو براي چي ميخواي؟»
 « اين چه اهميتي داره؟ من كه ميدونم كه اون دوست تو نيست.»
  « اين اهميت داره چون من كاري رو بدون اينكه دليلشو ندونم انجام نمي‌دم.»
مارجيو آهي كشيد.« خب پس. بيا توي دفترم.»

 

 « خيلي زيباست هري.» دامبلدور جعبه را بست و آن را به دست هري داد، دستان هري راگرفت و نگه داشت، جعبه در كف دستانشان بود.« از اينكه ميبينم كه تو در كارت اينقدر مصٌر خيلي بيشتر از اوني كه بتوني فكرشو بكني خوشحالم.»
هري درحالي كه دستانش را پائين مي‌آورد لبخندي زد و جعبه را در جيبش هل داد. « من فعلا ميخوام نگه‌ش دارم، فكر كنم. نميدوم كه كي اونو بهش ميدم.»
  « خودش ميدونه؟»
 « نه.»
  « كس ديگه‌اي ميدونه؟»
 « فقط دورسلي‌ها. حتي رون هم نميدونه.»
  « خوبه. و هري مطمئناً بهتره كه صبر كنين، حداقل تا موقعي كه درسات تموم بشه.»
 « من شك دارم كه تا اون موقع عم كاري بكنيم.»
   « شما ميخواين دوران نامزديتون رو طولاني كنين؟ يا اينكه فكر ميكني  كه كلملاً از هم جدا ميشين؟»
هري خنديد. « حداقل دوسال. ما هنوز خيلي جوونيم قربان.»
 « به خودتون مربوطه. من تازه شنيدم كه سيوروس اسنيپ گفت كه تو ميخواي كاراگاه بشي؟ خيلي برام تازگي داشت، هري و فكر كنم كه براي دوشيزه گرنجر هم همينطور بود.»
  « من نميدونم.» هري آهي كشيد، گيج شده بود.« من در اولين فرصت يه كار مشنگي پيدا ميكنم ولي هنوز احتياج دارم كه به آموزش جادوگريم ادامه بدم. وزارت كلاس‌هاي كاراگاهي تشكيل داده.راستشو بگم خودمم نميدونم كه چرا اينو جلوي اون گفتم.»
 « هري پاتر دنياي جادوگر‌ها نبايد وقت خودشو توي كلاس‌هاي وزارت‌خونه تلف كنه! تو كاراگاه خوبي ميشي، ولي اين تمام چيزيه كه تو ميخواي؟»
  « شما خودتون گفتين قربان. طبيعت من اينجوريه كه دنبال دردسر ميگردم. داشتم فكر ميكردم كه رون رو هم با خودم همراه كنم.»
 « من فكر كنم كه دنيا براي آقاي ويزيلي چيز ديگه‌اي در نظر گرفته. رون يك شطرنج‌باز خارق‌العاده‌اس. كه اين خودش قدرت تفكر و استراتژي اونو نشون ميده. من ميخوام كه اونو به سرويس مخفي جادوگرا معرفي كنم، متاسفانه فكر نميكنم كه اون كار هم براش مناسب باشه.»
  « من نيمدونستم كه سرويس مخفي جادوگرا وجود داره!»
 « اين بخاطر اسمشه.» دامبلدور خنديد و هري احساس حماقت ميكرد.«‌اون در كنار تو تجربه‌هاي مهييج زيادي رو گذرونده، چندين بار با مرگ روبرو شده. رون ديگه نميتونه بيكار بشينه، حتي دوشيزه گرنجر همينطوره. فكر ميكنم كه اين از اثران همنشيني با تو باشه.»
  « رون خيلي با جرأته.» هري آهي كشيد و با خودش فكر ميكرد كه به خاطر دوست بودن با او بود كه رون الان به خواب فرو رفته.« اون ميتونه هر چي كه دلش بخواد بشه.» 
 « موافقم. تعهدي كه اون در دوستي با تو از خودش نشون داد از اون يك فرد قوي و يك جادوگر بهتر ساخته كه اگه با تو دوست نميشد اين اتفاق نمي‌افتاد.  هري فداكاري كه ما ميكنيم به موقع پاسخش داده ميشه.» دامبلدور چشمانش را بالا گرفت، احساس مقصر بودن را در صورت هري ديد.« گذشته از اينها، زندگي كردن با خاله و عموت چيزي بهت ياد نداده؟»
 « بهم ياد داده كه هميشه يه عده هستن كه بهم دروغ ميگن. براي اون چيزي كه هستم خوارم ميكنن و هيچ اهميتي نميدن كه من كي هستم. من احساس دوست داشته نشدن و تنهايي رو درك ميكنم. به كسي تعلق نداشتن.»
  « هنوزم هميني. مهربون، دلسوز، فروتن. داراي بهترين خصوصيات انساني. تو، هري، كه هميشه كار درست رو انجام ميدي، فرقي هم نميكنه كه چه بلايي سرت بياد، تو باجرأت و خوبي. تو كمكي از كسي قبول نميكني. صادق و با كمالاتي.» دامبلدور ادامه داد.« من خيلي در اين مورد كه تو رو پيش دورسلي‌ها بذارم با خودم كلنجار رفتم تا موقعي كه متوجه شدم كه راه ديگه‌اي ندارم. همون طور كه جدا كردن تو از دنيايي كه بهش تعلق داشتي مشكل بود، جدا كردن تو از خويشاوندان خوني‌ات مشكل بود.»
هري با ناباوري گفت،« شما از گجا ميدونستين كه من عصباني، شكست خورده و كاملاً فاسد نميشدم؟»
 « من نميدونستم. ظاهراً‌ ما خوش‌شانس بوديم. هري تمام چيز‌هاي خوب كه آسون نيستن. تصور كن كه اگه تو با هم نوع‌هاي خودمون بزرگ ميشدي؟ مردم دورت رو ميگرفتند، تمام طول زندگيت دور و برت رو ميگرفتن. تو اينطوري زندگي ميكردي، ما الان دو تا دراكو مالفوي توي هاگوارتز داشتيم.»
هري سرش را پائين آورد، ميدانست كه مدير درست ميگفت. او از زندگي با دورسلي‌ها متنفر بود ولي از اين هم خوشش نمي‌آمد كه قبل از اينكه بتواند راه برود مشهور بشود.  هري لبخني بر لب آورد.« دوتا مالفوي، سارا فكر كنم كه موهاي سرشو ميكنه.»
  « اون مطمئناً‌  نظر مساعدي نسبت به آقاي مالفوي نداره.»
 « ازش متنفره. اون تف توي صورتش ميندازه ولي اون دست بردار نيست.»
  « تو اين حلقه رو خريدي كه حرص اونو در بياري؟» جادوگر پير چشمكي به او زد.
 « نه. اين فقط يه خريد اضافيه كه خودم دوست داشتم.»
  « تو فكر نميكني كه اين ماجرا به خاطر اينه سعي كنن نقشه تو رو خراب كنن؟»
 « همونطور كه گفتم، بهترين دوستم هم از اين ماجرا بي‌اطلاعه. كي ميتونسته باشه؟»
 « تو فكر ميكني كه اونا دنبال چيز ديگه‌اي بودند.»
  « مطمئن نيستم . يه هديه براي تولد سارا خريدم. چيز زيادي در موردش نميدونم.» هري بدون اينكه كسي از او خواسته باشد چمدانش را بلند كرد و با چوبدستيش به آرامي پوشش دور آن را با دقت باز كرد تا بعداً به راحتي بتواند آن را دوباره به همان شكل ببندد.او گوي را بر روي ميز گذاشت.
 « خيلي گرون بود.» او گفت:« من فكر ميكنم هركسي كه اينجا رو به هم ريخته جادوگر بوده و جادوگرا هم با اين نميتونن كار زيادي بكنن.» هري به پاكت خالي اشاره ميكرد.
دامبلدور از بالاي گوي بلورين نگاه جدي به او كرد.« هر چه قدر كه پولش رو داده باشي، مطمئنن ارزشش رو داشته اگه اون چيزي كه من فكر ميكنم باشه. البته بدون اينكه آزمايش بكنم به صورت قطعي نميتونم بگم. اين علامت‌ها، برام آشنا نيستن، ولي من در چنين مواردي اصلاً كارشناس نيستم.»
  « شما فكر ميكنين چي باشه؟»
 « يه چيز قدرتمند. البته فقط براي يك نفر و تنها و تنها براي  يك نفر. من نميدونم كه اون چطوري از طريق تو ميخواد خودشو به اون( سارا) برسونه؟»
  « من اينو توي كوچة دياگون ديدم. ما اونجا ردا و لباس خريديم.»
 « پس سارا شما رو برد اونجا؟»
  «  آره، ولي فكر كنم اون بيشتر مجذوب ويترين شده بود. اون حتي بهش نگاه هم نكرد. يه دفه به فكر رسيد و ميدونستم كه واقعاً بدردش ميخوره. قيمتش خيلي بالا بود، به همين خاطر بدون اينكه بخرمش برگشتم.»
 « ولي تو برگشتي به خاطر اينكه از ذهنت خارج نمي‌شد؟»
  « آره، يه اينجور چيزايي.»
در اين لحظه هرمايني با عجله وارد اتاق شد ولي يكدفعه بر سر جايش خشكش زد.« ببخشيد پروفسور! من فكر ميكردم كه شما ديگه رفتين. من برگشتم تا ببينم حال رون خوبه. ببينم كه از جاش تكون خورده. اين همون چيزي كه من بهش فكر ميكنم؟» هرمايني منتظر نايستاد تا آنها از او دعوت كنند. « من نميتونم باور كنم.» او به تعجب فرياد زد، و انگشتانش را به آرامي بر روي بزرگترين علامت كه به نظر هر آشنا مي‌آمد كشيد.
 « عزيزم، ميتوني اينو بخوني؟»
  « نه. خيلي قديميه، ولي من اينو ميشناسم. اين روي جلد كتاب افسون سارا بود. به ما گفت كه اين يك علامت قديمي كولي‌ها براي المنتال‌ است. اينجا رو نگاه كنين. چهارتا شكل كوچيكتر كه با هم متحد ميشن و يكي رو درست ميكنن. زمين، باد، آتش، آب( آب، باد، خاك، آتش). اين يه گوي عناصره.»
 « هوش و اطلاعات شما هميشه منو تحت تاثير قرار ميده، دوشيزه گرنجر.»
  « من در مورد المنتال‌ها تمام تابستون رو مطالعه كردم، ميخواستم يه راهي پيدا كنم تا بتونم به سارا كمك كنم. تنها يه بار توي يك كتاب قديمي و عجيب و غريب كه اسمش پيشگويان و روش‌هايشان بود به گوي اشاره كرده بود. من اونو توي انباري خونة رون پيدا كردم.اونا حتي نميدونستن كه يه همچين چيزي دارن!» او حالتي به چشمانش داده بود كه انگار ميخواست بگويد كه چقدر مسخره است! « نوشته بود كه براي قرن‌ها گم شده بوده و معتقد بودند كه نابودشده. آخرين بار در سال 1600 ديده شده كه در اختيار يك كولي به نام لانوا (Lanva) بوده كه داراي اين قدرت بوده. اون و گوي ناپديد شدن و ديگه كسي نديدشون.»
 « خانوادة رون نميدونستن كه اين كتاب رو دارن؟»
  « نه.»
 « اينم جالبه.» دامبلدور دستي به ريش‌هايش كسيد تا آنها را مرتب كند.
  « شايد گوي خودش ميخواست كه پيدا بشه؟» هري كمي جرات پيدا كرد«  و يه نفر هم ميخواسته كه مطمئن بشه ما ميفهميم كه اين چيه؟»
 « ممكنه، امكانش خيليه. با اين وجود، يه نفر ميدونسته كه تو اينو داري. من براي يه مدت اينو با خودم ميبرم. پيش من جاش امنه.»
  « ولي تولد سارا دو روز ديگه‌اس!»
 « من ميخوام قبل از اينكه به دست سارا برسه چند‌تا امتحان كوچيك بكنم. به موقع بدستت ميرسه. من هيچ احساس بدي نسبت بهش ندارم ولي بهتره كه مطمئن بشيم تا افسوس بخوريم.» دامبلدور گوي عناصر را در جعبه‌اش گذاشت و وقتي كه بلند شد آن را زير بغلش گرفت.« هري، اين گوي مال خود ساراست. من هيچ حقي ندارم كه اونو ازش بگيرم.»
هري سرش را تكان داد ولي از اين مي‌ترسيد كه شنبه سر برسد و او هديه‌اي براي سارا نداشته باشد.
  « دوشيزه گرنجر؟»
 « بله پروفسور؟»
  « ميشه شما به تحقيقتون ادامه بدين؟»
 « البته!» چهرة هرمايني همچون درخت كريسمس هاگوارتز روشن شد.
  « من ترتيبي ميدم كه شما بتونين اختيار كاملي در دسترسي به قسمت ممنوعة كتابخونه داشته باشين و امروز هم از تمامي كلاس‌ها معاف هستين.»
 « اگه چيزي پيدا كردم يه جغد براتون ميفرستم قربان.»
  « خوب. پس همة ما يه كاري داريم كه بكنيم.»
 « پس من چي؟» هري اين را پرسيد و كاملاً احساس ميكرد كه بلا‌استفاده است.
  « اوه، آره هري. تو رو فراموش كرده بودم. تو يه كلاس معجون داري كه بايد درس بدي.»
 « چــــــــي؟ مــــن؟»
  « درسشون برنامه‌ريزي شده، هري. تو كتاباي تدريس سيوروس رو توي دفترش پيدا ميكني.»‌
هري شگف‌زده‌تر از آن بود كه هنگامي كه دامبلدور همراه با هرمايني از اتاق خارج شد اعتراضي بكند. او ، هري پاتر، چطور امكان داشت كه بتواند به كلاسي درس بدهد؟
چوبدستيش را بيرون آورد، همه چيزهايش را در چمدانش گذاشت و انواع و اقسام افسون‌ها را بر روي دشمن‌ساب امتحان كرد كه غير قابل تعمير بود،در آخر هم تكه‌هايش را در يك جعبه گذاشت با ترشروئي آن را در سطل‌زباله انداخت.
آيا بايد رداي مدرسه‌اش را مي‌پوشيد؟ سارا كه فقط بايد لباس خودش را ميپوشيد اگر ميخواست به كلاسي بيايد. به عنوان دستيار او اجازه داشت هر طوري كه ميخواست لباس بپوشد. تصميم‌گيري در اين مورد زياد مشكل نبود، او يكدست شلوار مشكي كه از هاروي‌نيكولز خريده بودند پيدا كرد، به همراه كفش‌هاي ايتاليايي از چرم نرم و يك ژاكت يقه هفت سبز رنگ و گرانقيمت كه سارا دوست داشت او آن را بپوشد. با خودش فكر ميكرد كه اينطوري به نظر مي‌آمد كه او با دراكو براي خريد رفته بود. او ميگفت كه اينطوري جدي به نظر مي‌آيد، احتياجي به گفتن اين مطلب نبود كه او عالي و بي عيب بود. گذشته از اينها او خوش‌قيافه بود و بيشتر از همه يك چشم سبز خطرناك بود.
براي تولدش هرمايني امسال شانه‌اي نقره‌اي را براي او فرستاده بود كه طلسم شده بود تا موهاي او را صاف كند. اين طلسم را خود او درست كرده بود و بر روي بدنة شانه نوشته شده بود.

صاف و درخشان ، همـچــون فرشتــه
دوندونات صاف ميكنن، مو رشته‌رشته
مــوهاي درهــم، رنــج  و عذابـه
صــاف بـكــن مـوهـاي هــري پاتر

او الان از آن استفاده كرد، موهايش براق بودند و بر جايشان افتادند،  از توي آينه به تختخوابي كه پشت سرش بود نگاهي انداخت، دلش ميخواست كه ميتوانست رون را بلند كند و به او بگويد كه ميخواهد درس بدهد. رون دلش ميخواست كه بداند. لعنتي، اون حتي بيشتر از خود هري هيجان‌زده مي‌شد. رون مطمئناً دلش ميخواست كه جريان دعواي او و اسنيپ را بشنود كه توسط مدير مدرسه پايان گرفت. حالا اين خبر‌هايش بود.
رويش را از عكس منعكس شدة او با آن لبان بهم گره خورده و چشمان سياه برگرداند، هري عرض اتاق را طي كرد و كنار رون كه دراز كشيده بود نشست.« هي رون.» اين را گفت و به صورتش نگاه كرد تا ببيند كه آيا واكنش نشان ميدهد.« من امروز ميرم كه كلاس اسنيپ رو اداره كنم. اون رفته مواد لازم براي معجون معكوس كننده رو تهيه كنه. حالت خوب ميشه.»
 « آره عزيزم.» خانم پامفري اين حرف را وقتي كه همراه با برانكار وارد اتاق شد گفت:« ولي اون نميتونه بفهمه كه تو چي داري ميگي.»
  « ميدونم.» هري آهي كشيد و بلند شد.« من فكر ميكنم كه اهميتي نداشته باشه.»
 « بعضي مواقع همينطوره هري.»
هري با خودش فكر كرد كه بهتر است كه از سر راه او كنار برود، او دست گرمش را بر روي پيشاني يرد رون گذاشت و سعي كرد كه لبخند بزند.« تغييري نكرده.» (هري) اين را گفت و رداي زيباي زمردي رنگش را از روي تختش برداشت و هدويگ را صدا زد، كه به سرعت بر روي شانه‌اش نشست.
همينطور كه از سوراخ تابلو خارج شد با حالت تدافعي پروفسور مگ‌گونگال مواجه شد كه به سرعت سمت او مي‌آمد، صورتش كاملاً نگران بود. يك دفعه بر جايش ايستاد، انگار كه به يكباره فراموش كرده باشد كه كجاست و به كجا ميخواست برود. لبخندي كه بر روي لبش بود با پر از نگاه مشتاقانه بود.« هري.» او به آرامي گفت:« همة شما بزرگ شدين!  من باور نميشه كه ديروز متوجه نشده باشم. چقدر تغيير كردي! بهار سال پيش كه از اينجا ميرفتي يه بچه بودي ولي الان توي چند هفته كاملاً فرق كردي. قيافه‌ات عالي شده، هري.»
از نوك پا تا سر هري كاملاً سرخ شده بود.« مم...ممنون پروفسور.»
  « همين الان آلبوس رو ديدم. پسرا تغييري نكردن؟»
 « نه خانوم پامفري الان داره اونا رو ميبره درمانگاه.»
  « خوب، پس من بايد برم بهش كمك كنم. هري، تو امروز معلم خوبي ميشي. يكي از اون خوش‌لباس‌هاش. اين رنگ كاملاً بهت مياد.» هري به يكباره احساس نامطمئني كرد و با چشمان نگران به او نگاه كرد.  او شانه‌اي را كه هدويگ بر روي آن نبود نوازش مي‌كرد.« اگه كمكي ميخواستي، جغدتو بفرست.»
 « ممنون پروفسور.»
او قبل از اينكه پشت تابلو ناپديد بشود بهترين لبخندش را تحويل او داد.  هري نفس عميقي كشيد و به سمت دخمه‌ها پيش رفت.
 هرمايني حواسش را خوب جمع كرده بود كه چه مي‌گويد، تا اينكه مجبور نباشد در مقابل گريفندوري‌هايي كه او را زير نظر گرفته بودند و آماده بودند كه در مورد پنج پسري كه بر روي ميز غايب بودند سؤال كنند، دروغ بگويد.
  « يكي از اونا يه جور معجون خواب‌آور درست كرده بود. نميدونم كه كدوم يكي از اونا اين كار رو كرده، ولي الان توي درمانگاه هستن.» اين را در حالي كه نان تستش را كه قبلاً به آن كره و مرباي تمشك ماليده بود در ميان دستمال سفره‌اش ميگذاشت، گفت.« البته اونا حالشون خوب ميشه، ولي اسنيپ بايد به كوچة دياگون مي‌رفت كه چيزايي كه لازم داشت تهيه كنه، به همين خاطر هري بجاي اون درس ميده. »
 « هـــري پاتـــــــر؟؟؟ بجاي اسنــيــپ درس ميده؟؟؟» اين را پرواتي لاوندر با چشماني كاملاً خيره شده پرسيد كه هرمايني متوجه شده بود كه خيلي خودش را آرايش كرده بود و دو دكمة آخر بلوزش را باز گذاشته بود و كروات شل شدة با خط‌هاي قرمز و طلايي پوشيده بود. ردايش را درست نكرده بو و بسيار نامرتب بود، وقتي كه به صندلي تكيه داد خيلي شل و وارفته از شانه‌هايش آويزان بود. كنار او پتي پتيل نشسته بود، كه لباس‌هايش همانطوري بود، ولي آرايشش خيلي غليظ تر بود. بوي عطري كه از انها بلند مي‌شد اينقدر بود كه مي‌توانست يك كرم فلوبر را خفه كند.
هرمايني تمام حواسش را به حدوداً بيست نفر از هم گروهي‌هاي خودش جمع كرده بود و هر لحظه سرهاي بيشتر به سمت آنها بر مي‌گشت وقتي كه خبر همچون موجي كه از يك سنگ بوجود مي‌آيد به آنها رسيد.
  « هر فقط بايد بره اونجا با‌ايسته. تمام كاري هم كه بايد بكنه اينه كه به يه مشت سال دومي و سومي چندتا معجون كوچولو ياد بده.»
 « اسنيپ از عصبانيت ديوونه ميشه!» ليام سيور خنديد، كه سال ششمي بود و در تيم هري به عنوان مدافع بازي مي‌كرد.
  « مي‌دونم.» هرمايني خنديد، دستمال سفره طلايي را كه صبحانه در آن بود جمع كرد و گيلاس بزرگي آب كدو حلوايي چاشني دار را برداشت. موفق باشي هري، او در فكر شاي اين را گفت و به سمت كتابخانه رفت.
 « من بايد اينو ببينم!» لاوندر در لحظه‌اي كه هرمايني رويش را برگرداند پوزخند زد و دو صندلي بر روي زمين كشيده شدند.
هرمايني خنديد، با خودش گفت هري، هوچي پاترول راه خودش رو ادامه ميده.( Hoochie Patrol  يه اسمه كه من فكر مي‌كنم كه به خاطر شباهت تلفظش به هري پاتر اينجا استفاده شده ممكنه كه يك اصطلاح باشه به  هر حال اگه كسي از دوستان چيزي در موردش مي‌دونه برام بنويسه.)

كتابخانه شهر اشباح بود، نيك سربريده پست دورترين ميز نشسته بود و بر روي كتابي خم شده بود و هر چند لحظه يك بار سرش جدا مي‌شد، بانوي خاكستري ريونكلاو دقيقاً روبرويش نشسته بود، كتاب بزرگي را ورق مي‌زد. تمام روح‌ها همين‌ها بودند. به استثنا خانم پينس كه خيلي سريع كليد اسكلتي را كه يك زنجير بلند به آن متصل بود را در آورده بود.
  « تو بايد اينو تمام مدت به گردنت بندازي. اون بيرون هم فقط وقتي كه توي كتابخونه هستي. شب‌ها هم بايد اينو توي اين جعبه قفل كني.» او جعبة طلايي را به همراه كاغذي كه ورد‌هاي باز كزدن و بستن جعبه بر روي آن نوشته شده بود از جيبش در آورد. هرمايني آن‌ها را در كيفش گذاشت و زنجير را دور گردنش انداخت.
 « ممنونم.»
  « تو بايد خيلي به خودت افتخار كني، دوشيزة جوان. مدير بايد خيلي بهت اعتماد داشته باشه. دسترسي نا محدود به بخش ممنوعه امتياز منحصر به فرديه. مطالبي توي بعضي از كتابا هست كه براي ذهنت مثل سمه. دوشيزه گرنجر، در مورد اون چيزي كه مي‌خوني مواظب باش. منظورم اينه.»
 « حتماً.» هرمايني خنديد. او هيچ علاقه‌اي به مطالعة نفرين‌هاي شيطاني نداشت.
كتابدار پير قبل ازاينكه به دفترش برگردد لبخندي تحويل او داد و هرمايني متوجه شد كه ميز‌هاي خالي زيادي هستند كه او مي‌تواند كيفش را بر روي آن بگذارد.
در حالي كه دفتر و قلمش را آماده كرد هرمايني كتاب پيشگويان و وسايلشان را در آورد و به كناري گذاشت. كيفش را روي زمين گذاشت و آن را به پاية ميز تكيه داد ولي هنوز ميتوانست به راحتي به آن دسترسي داشته باشد. چشمانش از محوطة بسته به كليدي كه دور گردنش بود جلب شد، نقش‌هاي كنده‌كاري شده‌اي كه بر روي تكه‌اي طلاي زرد و براق حجاري شده بود. نور بسيار زيبا بر روي آن بازي مي‌كرد وقتي كه آن را كف دست خودش گرفت. چيزي كه با تمام وجودش از موقعي كه يك دختر يازده ساله بود آن را مي‌خواست. علم بود. دسترسي نامحدود به آن بود.

پايان فصل هشتم

لینک مطلب


گوی عناصر

دختري در برج
فصل هشتم
قسمت اول
 « زودباش هري! عجله كن!» رون از بالاي پله‌ها او را  كه همينطور ايستاده بود صدا كرد، در مقابل در بزرگ ايستاده بود و احساس گرمي و عجيبي را درونش اوج ميگرفت. مانند گرما و احساس خشنودي كه بعد از يك سفر طولاني ناخوشايند دوباره به خانه برگشتن در انسان بوجود مي‌آورد. او دورسلي‌ها را از مغزش بيرون كرده بود. ورنون، پتونيا و دادلي الان قسمتي از گذشته بحساب مي‌آمدند. رفته بودند، احتمالاً براي هميشه. او الان بر روي پاهاي خودش بود و اين احساس به او هيجان مي‌بخشيد. قسمت كوچكي از وجودش براي از دست دادن فاميل‌هاي هم‌خونش نارحت بود، تنها كساني كه او با پدر و مادرش مرتبط بودند، هر چند كه خيلي بد رفتار بودند. ميدانست كه هيچ كس ديگري از طرف پدرش وجود ندارد و هري يكباره حس كرد كه در اين دنيا تنهاست. همان قسمت  كوچك از وجودش ميترسيد. با يان وجود او دوستانش را داشت و همچنين تمامي خانوادة دورسلي را كه ميتوانستند جاي خانوادة نداشته‌اش را بگيرند.  او سيريوس را هم داشت و همچنين پروفسور دامبدور كه مثل پدر بزرگش بود و سارا را هم براي هميشه داشت. سارا، كسي بود كه او با عشقي بي‌پايان دوستش داشت. سارا، كسي بود كه ميخواست بداند كه او ميخواهد همسرش بشود. كه ( همة اينها ) او را نسبت به آينده اميدوار ميكرد. 
 « هري! اينطوري بايد همراه با سال اولي‌هاي روي ميز بشينيم!»
  « تو كه نميخواي كه سارا رو تمام شب منتظر بذاري؟» هرمايني با حالت ملتمسانه‌اي اين را گفت. هنوز ميخنديد و به آنها ملحق شد. همراه با ديگر گريفندوري‌ها در سرسراي عمومي پشت ميز نشست، هري دنبال سارا گشت. همة معلم‌ها آنجا بودند، حتي پروفسور تريلاني، ولي هيچ از اثري از دستيارش نبود. هرمايني سرش را پائين آورد و گفت« اون كجاست؟» هري شانه‌هايش را بالا انداخت و به سمت قسمت تشريفات جشن نگاه كرد، سعي كرد كه توجهش  را به آن جلب كند. كمي پائين‌تر از خودشان پائين ميز صداي دين توماس و سيموس فينيگان را شنيد،- هر دوي آنها با هري، رون و نويل در يك اتاق بودند-« اون پيانو رو براي چي آوردن؟» سيموس جوابي نداد، با تعجب به دين نگاه كرد و شانه‌هايش را بالا انداخت.
 « بالاخره ميفهميم.» دين با قاطعيت اين را گفت.
ساراي بيچاره،‌ هري وقتي كه داشت به پيانو نگاهي ميانداخت پيش خودش فكر ميكرد در همين هنگام دامبلدور براي سخنراني هميشگي‌اش بلند شد كه جنگل ممنوعه همچنان ممنوع است و چيزهاي ديگر...
  « در ادامه ميخوام كه استاد جديد دفاع در مقابل جادوي سياه ، آدولفوس مورجيو رو معرفي كنم. پروفسور مورجيو سالهايي زيادي را به مبارزه با دشمنان تاريكي ما گذروندن و مطمئنم كه ماجراهاي خطرناكي را از سر گذرانده‌اند. به شما ثابت ميكند كه توانايي انجام اين كار رو داره و معلم جالبي خواهد بود.» پروفسور مورجيو كمي سرش را تكان داد، لبخند زوركي و بي‌رمقي را تحويلشان داد و بر جاي خودش نشست، موهايش سياهش بنظر مي‌آمد كه روغن خورده بودند. با بيني عقابي كشيده و رنگ پوستي كه زرد و رنگ پريده بود كه نور شمع‌هايي موجود در سرسرا را بازتاب مي‌داد بطوري كه جلوه‌اي شيطاني به او داده بود. چشمان ريز سياهش در اعماق كاسة چشمش همينطور تمام ميزها را زير نظر گرفته بود تا اينكه بر روي هري ثابت ماند ولي وقتي كه مورجيو متوجه شد كه هري هم به او نگاه ميكند سريع نگاهش را با بيزاري از او برگرداند. هري با چشمانش به بررسي او پرداخت كه انگشان نا‌آرام و لبخند بي‌رمقي بر لب داشت. « همينطور،» دامبلدرو به سكوي تاريك كنار ميز معلم‌ها اشاره كرد، هري تمام توجهش به آنحا جلب شده بود بكلي معلم جديد را فراموش كرد.« ميخوام سارا ليمك را به شما معرفي كنم. اون دستيار پروفسور تريلانيه و در كلاس‌هاي پيشگوئي‌ به ايشون كمك ميكنه.»
سارا رداي بنفش و پرزرق وبرقي پوشيده و از قسمت تاريك بيرون آمد و بر روي صندلي خالي كنار پروفسور تريلاني نشست، وقتي كه به آرامي تعظيم كرد  لبخند گرمي بر روي لبانش بود. قلب هري به يكباره گرفت وقتي كه به جاي خالي كنارش بود و براي او گرفته بود نگاهي انداخت.
دامبلدور حرفهاي بيشتري براي گفتن داشت ولي صبر كرد تا سر و صدا فروكش كند.« همچنين سارا با دانش‌آموزان سال هفتمي به كلاس‌هاي ديگه ميره ولي اون گروه خودش رو انتخاب كرده و با گروه گريفندور به كلاسها مي‌رود. با اين وجود او براي گروه خودش امتيازي كسب نمي‌كند. خوب ديگه چيزي باقي نمونده كه نگفته باشيم. من مطمئنم كه همتون الان گرسنه‌ايد؟» جادوگر پير دستهايش را به هم كوبيد و بعد دستانش را از هم باز كرد به چهار ميز اشاره كرد. بشقابها و ديس‌هاي طلايي پر از غذا شد و همگي به طرف آن هجوم بردند، زمزمه‌ها در سرسرا اوج گرفت.
هري هنوز به سارا كه با چشمانش داشت ميزها را به دنبال او ميگشت، خيره شده بود. بالاخره او را پيدا كرد و لبخندي بر لبش آمد. با لبانش به او گفت ‹بعد از غذا› و هري هم سرش را تكان داد.
هري حريصانه به غذايش حمله كرد و در همين هنگام هم با رون بحث ميكرد ولي غذا بنظر بي‌انتها مي‌آمد. دسرها بر روي ميز پديدار شدند و همه مردد به پودينگ‌، كيكها و پاي(ميوه‌جات) نگاه ميكردند و در مقابل وقتشان را به صحبت با يكديگر ميگذراندند. خيالي در سر هري پرسه ميزد، در اين فكر بود كه به سمت ميز معلم‌ها برود، ولي فكر و خيالش با ديدن اينكه بقيه توجه‌شان به چيزي جلب شده بود از بين رفت. سارا كه بنظر مي‌آمد طاقتش را از دست داده باشد قبل ازاين كه غذا محو شوند و به سطل زباله ريخته شوند در كنار هري پديدار شد. او را بغل كرد و بوسة كوچكي را از گونه‌اش ربود.
 هري به نويل و سيموس نگاهي انداخت كه دهنشان از تعجب باز مانده بود و لبخند خجولانه‌اي بر روي لبانشان نقش بسته بود. مردم هميشه توجه‌شان بسوي سارا جلب ميشد، به خاطر خونگرمي، خوش‌خنده بودنش كه آنها را به خودش جلب ميكرد. هري از اين موضوع به خودش مي‌باليد كه با او همراه است و او هم تنها خودش را دوست دختر او به  حساب مي‌آورد، درست مثل اين بود كه جايزة لاتاري بزرگي را كه براي همه مهم بود برده باشد.
  « نميتونم صبر كنم تا تو رو واقعاً ببوسم.» او خنديد.« من ميخوام الان اينكار رو بكنم ولي توي دردسر مي‌افتيم. سلام بچه‌ها!!!» او به سمت رون و هرمايني برگشت« مسافرت با قطار چطور بود؟»
 « طولاني.» هرمايني جواب داد.
  « كسل كننده.» رون گفت. « فكر نميكني يه مدرسة جادوئي بايد سيستم حمل و نقل بهتري داشته باشه. به جاي قطار يه رمز‌تاز بذارن.»
 « اين عقيده‌تو به گوش پروفسور دامبلدور برسون. ايدة بدي نيست.»
  « همه ميتونن سوار بشن بعد بوم!!!!!!! ما اينجاييم.» رون دوباره گازي به سيبش زد.
 « اون هر سال همين حرف رو ميزنه.»‌ هري براي اطلاع سارا اين را ميگفت.
بحث‌شان توسط سيموس كه يك بار ديگر نوشيدنيش را منفجر كرده بود، ناتمام ماند. سارا انگشتش را به سمت فنجان او گرفت و وردي را زير لب بر زبان آورد.
  « هـــــي!!» صورت سيموس از هم باز شد، موها و صورتش پر از دوده بودند،« كار كرد!!» كمي از آن چشيد و چيني به بيني‌اش انداخت.« يه كم طعم سوخته ميده ولي اثرش خوبه!!!»
 « بزار منم ببينم!» دين اين را پرسيد و آن در دست گرفت. اول آن را بو كشيد و با بي‌اعتمادي آن را چشيد.« سيموس!!! بالاخره موفق شدي! فقط هفت‌سال طول كشيد!» دين يك جرعه كامل از آن خورد، صورتش را كج كرد و آن را دوباره پس داد. « تو بايد بعداً هم كمي درست كني. ولي سعي كن ديگه نسوزونيش.»
 هري سرش را به گوش او نزديك كرد و با تعجب گفت،« چرا اين كار رو كردي؟ اون ديگه تمام غذاهاشو منفجر ميكنه.»
  « اون به خودش اعتماد نداشت. يه كم كمك احتياج داشت.»
 « اون به يه گروه آتش‌نشاني احتياج داره.» هري با دهان بسته خنديد.« سارا، تو هميشه بايد پيش معلم‌ها بشيني؟»
  « نه فقط امشب. اميدوارم كه دوباره هم برام يه جايي نگه دارين.»
 « من فكر ميكردم كه تو دلت ميخواد كه با مالفوي نشست و برخاست كني.»
  « اين كار رو ميكردم، ولي از اونجايي كه من يه گريفندوريم، حدس ميزنم كه بايد با پيش تو بشينم. تاسف بر‌انگيزه.» او خنديد و دستش را از زير ميز گرفت. « امشب كه ميتونم ببينمت؟»
 « هر وقت كه بتونم فرار كنم.»
  « زياد دير نكني هري، دلم واست تنگ ميشه.»
 « من يه لحظه‌ هم توي خوابگاه نمي‌ايستم. ميتوني روي يه مزرعه روي اون شرط ببندي.» هري همينطور كه به او نگاه ميكرد با گرمي لبخند ميزد.« منم دلم برات تنگ ميشه. منم نميتونم تا اون موقع كه از دست اين چشماي خيره شده راحت بشم صبر كنم.» دستش را در زير ميز فشرد.« ولي بهم بگو، اون معلم جديد دفاع در مقابل جادوي سياه كيه، پروفسور مورجيو؟ چي در موردش فهميدي؟ بنظر..... چرب و چيلي مياد.»
رون و هرمايني خم شدند تا به آنها گوش بدهند. « چيز زيادي نيست. اون از طرف وزارتخونه مأمور شده بود كه ولدمورت رو پيدا كنه، چندين سال دنبالش ميگشته و حالا برگشته. گفته كه اثري از اون پيدا نكرده.»
  « بنظر كسل‌كننده‌اس،چندين سال دنبال يه نفر بگردي.» رون سرش را تكان داد.« بعد از يكي دو سال تو فكر ميكني كه اون دست بر ميداره.»
 « واقعاً.» هرمايني با او موافق بود.« من فكر ميكنم كه بعد از اين همه سال ( خودم گه جاي اون بودم) همة اين چيزها رو خيالي فرض ميكردم.»
  « ولي اگه از من ميپرسي ميگم كه اون بيشتر مشكل بهداشتي پيدا كرده.» سارا يا صداي بلندتري ادامه داد و دستش را زير بيني‌اش كشيد. « اون از يه موش ‌خرما نگه‌داري ميكنه! يه بار كه داشتم ميرفتم سمت دخمه‌ها تا سيوروس رو ببينم اونو روي شونه‌اش ديدم. موش‌خرما.اگه از من بپرسي يه موجود موذيه!»
هرمايني صورتش را كج كرد. رون صندليش را خجالت‌زده تكان داد. هري با تعجب لبخند زد، ميدانست كه رون به ياد خال‌خالي افتاده است.
 « باهاش زياد صحبت كردي؟» هري تعجب كرده، با بدگماني به معلم جديد نگاه ميكرد.« اون چه جوريه؟»
  « اون به اندازة كافي خوبه.»
رون چسمانش را با بدگماني برگرداند. « كدوم معلم نيست كه تو نگي باهاش نميشه دوست بود؟؟؟؟؟»
سارا خنديد،« خيلي راحته. اون و سيوروس مدت زياديه كه همديگه رو ميشناسن. در اصل دفتر مورجيو هم توي دخمه‌هاست.» رون، هرمايني و هري آه از نهادشان بلند شد، از روز اول كلاس ميترسيدند.
 « من نميدونم كه چرا،» هرمايني با نااميدي گفت،« چرا نميتونن يه معلم درست و حسابي براي اين درس دفاع در برابر جادوي سياه پيدا كنن.»
  « اونا پيدا كردن.» رون اضافه كرد.« ولي اون يه گرگينه بود.»
 « من توي اين فكرم كه اين يكي ديگه چه‌جوري به اوناي ديگه ملحق ميشه؟» هري باتعجب اين را گفت.
  « حتماً اونم آخر سال از اينجا ميره.» هرمايني با او موافق بود.
 « سال ديگه لوسيوس مالفوي رو ميارن كه درسمون بده!!!!!» رون پوزخند زد. هري و هرمايني خنديدند.
  « نميخواد كه پيش داوري كنين!»‌ سارا با حالتي نصيحتگرانه گفت:« كي ميدونه، اون هم ميتونه يه معلم شگفت‌انگيز و عالي باشه.»
 « ميبينم.» هري اين را گفت، هنوز داشت به جادوگر دلواپس پشت ميز نگاه ميكرد، در چشمانش بدگماني موج ميزد.
  « وايسا، ....دست نگه دار!»
هري با بي‌ميلي به عقب برگشت، نا‌اميدي خيلي سريع در معده‌اش پيچيد. سارا به سختي نفس ميكشيد و چشمانش رابست تا احساساتش را كه تا حدودي به هم ريخته بودند جمع و جور كند. هري چيزي نگفت ولي اميدوار بود كه او نظرش را عوض كند.
سارا آهي كشيد و به در اتاقش تكيه داد، هنوز از اثر اولين بوسة سال تحصيلي بهم ريخته بود.« هري، تو خيلي شيطوني.» سارا با لحن مطبوعي اين را گفت و چشمانش را باز كرد و به او خنديد.
هير پوزخند زد و احساس كرد كه گرفتگي كه در معده‌اش بود كمي از هم باز شد. « يه دفعه حس كردم كه نميخوام ديگه مث تو صبر كنم.»
 « حرفهاي شيطاني!» او خنديد، « بيا هري، بيا كنارم بشين.»
او را به اتاق خواب برد و به سمت كاناپه‌اي كه كنار بخاري بود رفت، ولي هري به سمت رختخواب رفت و دستش را محكم گرفته بود و سعي ميكرد او را به طرف رختخواب بكشد. ( سارا) ميخنديد و نميتوانست در مقابل او مقاومت كند، مانند پيكر بي‌جاني بر روي زمين افتاد.
هري همين طور كه داشت به پائين نگاه ميكرد به او پوزخندي زد و شانه‌هايش را بالا انداخت.« باشه.» او خودش را بر روي او ولو كرد« هر طوري باشه خوبه.»
سارا او ار به پشت برگرداند و روي او نشست و شروع به غلغلك دادن او كرد تا آنجايي كه اينقدر خنده‌شان اوج گرفت كه صداي ضربه‌اي را كه به در خورد را نشنيدند.
  « فكر كنم( اگه همين‌جوري پيش بريم) من مريض بشم!!!» هري پشت سر هم ميخنديد همينطور كه نوك انگشتان او دو طرف بدنش حركت ميكردند.
 « من فكر ميكنم كه اين بلا به سر دو‌تامون بياد، پاتر!!!!!!!!!!!!!!!!»
خندة آنها درست مانند اينكه كسي دكمة سكوت را زده باشد قطع شد. سارا به گوشه‌اي خزيد و هري هم سريع از جايش پريد، (نيم خيز شد) انگار كه تمامي اين اتفاقات در اتاق كناري افتاده بود.
  « آه،» او گفت،« تويي.»
 « پس انتظار داشتي كي باشه، پاپ رم؟» اسنيپ غرولند ميكرد.
  « خب، اگه اون بود بهتر بود.»
سارا سرش را برگرداند و شروع به خنديدن كرد.
 « نگاه كن پاتر! يه نفر توي اين دنيا هست كه فكر ميكنه كه تو بامزه‌اي.»
  « ميتوني بعداً بياي؟ ما كار داريم. آها.. وقتي هم كه مياي چندتا جن و پري نوراني با خودت بيار كه قدومت رو روشن كند.»
 « تو خيلي با نمك شدي پاتــر، نشدي.»
  « دوست دخترت اينو بهت گفته.  نه وايسا، تو كه ...»
 « خــــفه شـــو!!!!!»
  « پس جز براي اين اومدي اينجا كه اين لحظات رو خراب كني؟»
 « اي كاش ميتونستم كه اينو بگم كه اومدم تو رو از روي زمين جمع و جور كنم ولي متاسفانه براي اين كار نيومدم. به هر حال نه امشب.»
  « پس بهتره كه زود بري سر اصل مطلب، من خوابم مياد.» هري خميازة تصنعي كشيد و سارا پشت سر ميخنديد. هري  كاري نميتوانست بكند، لبخند زد، خندة او مسري بود و هم هنوز هم از غلغلك‌هاي او خوشحال بود و در حالتي بود كه حتي اسنيپ هم نميتواست آن را خراب كند.
 « اين گستاخي تو باعث ميشه كه توي درد سر بيفتي؟ پاتر، بهت اخطار ميكنم كه اون پوزخند مسخره رو تموم كني و از روي زمين بلند شي.»
  « يا چي؟ تو كاري ميكني كه من به پات بيفتم؟ واقعاً، من مثل تو نيستم. من فكر ميكنم كه تو ميتوني اون مالفوي رو اون پائين توي اون سوراخ مار پيدا كني.»
سارا بي اختيار خنده‌اش گرفت، در ميان خنده‌اش سعي ميكر كه از اسنيپ عذرخواهي كند.
 « ده امتياز از گريفندور كم شد.»
  « جدي باش. ده امتياز از اسلايترين كم كن. تو منو تهديد كردي كه منو از روي زمين جمع ميكني.»
 « خب.» اسنيپ پوزخند ميزد.« تو ميخواي بگي كه اين برج جز مواضع بيطرفه؟»
  « دقيقاً همينطوره. بيرون اين برج تو پروفسور اسنيپ هستي، ولي اينجا تو فقط سيوروس هستي، زرنگ و زشت.»
 « بلند شو، الان.»
  « خب.» هري اين را گفت، در حالي كه هنوز از خنده داشت به خودش مي‌پيچيد بر روي پايش ايستاد، « ولي سيوروس، تو ميتوني به هرجا كه خواستي سرك بكشي ولي اينجا يه محفل خصوصي بود و به هر حال پوشيدن او كفش ها اينجا درست نيست ...»
اسنيپ با دستش ضربه‌اي به سر هري زد! « من گفتم خفه شو، جونور بيچاره. من ميخواستم كه...»
يك ضربه! با سرعتي در اندازه رعد و برق هري به سر اسنيپ ضربه‌اي وارد كرد و به دستانش نگاه ميكرد.« فكر نميكني كه استاد معجونها به كمي شامپو احتياج داشته باشه...»
اسنيپ هري را هل داد و هري هم در مقابل او را هل ميداد، ديوانه وار ميخنديد و جلوي خودش را ميگرفت كه هر چند لحظه يك بار ضربه‌اي به سر اسنپ بزند. « جداً سيوروس، اون كفشا....»
بيكباره هري حس كرد كه كسي از پشت لباسش را كشيد و او را از در اتاق به بيرون پرتاب كرد. او( سارا) ديگر نمي‌خنديد، سارا دستانش را باز كرده بود و چيزي به لاتين گفت. هري به ارامي به پشت افتاد، و در بالش پري كه معلوم نبود يكباره از كجا پيدايش شد فرو رفت. سارا درست در كنارش بود، (هري) او را در بغل گرفت و بوسة صداداري از او كرد.
 « ممنون عزيزم!!» و هنگامي كه اسنيپ عصباني به دنبال او از در رد شد،  به آرامي او را به كناري زد. هري با لذت تمام به استاد معجون‌ها نگاه ميكرد، تمام صورتش را خنده پوشانده بود. « خب سيوروس.» هري اسم كوچك او را طوري تلفظ كرد كه انگار احمقانه‌ترين اسمي را كه  تا بحال به گوشش خورده.« ميخواي چوبدستي‌هامونو در بياريم؟ يا ميخواي كه يه مشت و مال درست و حسابي بهت بدم؟ هر چي باشه تو خودت خوب بلدي خون ريزي رو بند بياري.»
  « پاتر، حتي توي قبايل وحشي هم جادوگرها به روش فيزيكي متوسل...»
- (!Slap) در اينجا به معناي صداي سيلي زدن! ببخشيد من معادلشو نميدونم- يعني الان مخم نميكشه- به همين خاطر تا اطلاع ثانوي مينويسم: ::سيلي:: اگه كسي از دوستان يه معادل بهتري داره برام بنويسه-
::سيلي::
 «- خب اينجوريه.»
اسنيپ ضربه‌اي را خواله پيشاني هري كرد.  هري به سرعت سرش را كنار كشيد و با تمام قوا ضربه‌اي را به او وارد كرد كه به چشم اسنيپ اصابت كرد و ضربة ديگري به گونة او برخورد كرد. هري خودش را به سمت شانه‌هاي اسنيپ پرتاب كرد و او را به زمين انداخت، هري اينقدر به ضربه زدن ادامه داد تا اينكه متوجه شد كه خودش در حال كتك خوردن است، ضربه‌اي با زانو به شكم اسنپ به او كمك كرد تا ازاين وضعيت خارج شود.
اسنيپ به گوشه‌اي افتاد، شكمش را گرفته بود و نفس نفس ميزد و به خودش ميپيچيد. لبخند هري دوباره برگشت. هري از اين لذت ميبرد، در خيالش اين صحنه را بارها و بارها تصور كرده بود، ولي نقش زمين كردن اسنيپ بيشتر از آنكه فكرش را ميكرد برايش لذت داشت. حس كرد كه نيرو و هيكلش دوبرابر شده است.« بلند شو.» او ميخنديد،« يا اينكه اينقدر پير شدي كه ديگه نميتوني از پس هري پاتر بر بياي؟»
  « هري تو چت شده؟؟؟؟؟!!!» سارا فرياد زد،« سيوروس! تمومش كنين،با هردوتونم!» اسنيپ بر روي زانوانش چرخيد و بلند شد.« حتي توي بدترين روزم از تو بهترم، پاتر!» او تف كرد. خون از گوشة لبش پائين آمد، چشم ورم كرده‌اش كاملاً بسته شده بود، ولي هنوز نميخواست كه تسليم شود.
 « خوبه.» هري خنديد،« پس بذاريم تو هم سعي خودتو بكني. هري متوجه شد كه سارا سرشان داد ميزند، جيغ ميكشد ولي بنظر مي‌آمد كه اسنيپ اصلاً صدايش را نمي‌شنود. او يكي از صندلي‌هاي پاسيو اتاق سارا را به سمت سر هري پرتاب كرد. اين زمان كوتاه براي اسنيپ فرصتي بود كه به يكباره به او حمله كند، ولي صندلي‌هايي كه در بين‌ آنها بودند باعث شد كه وقتي كه صندلي را چرخاند و پرت كرد دوباره به سمت خودش برگردد و به سختي با خود اسنيپ برخورد كند. او صندلي را به كناري انداخت ولي ورمها و زخمهاي تازه‌تري برداشته بود. لحظه‌اي بعد مشت‌ها يكي پس از ديگري به سمت هم پرتاب ميشدند، بيشترشان به هدف ميخوردند، هر دوشان بر روي زمين افتادند، دوباره مي‌چرخيدند و دوباره سعي ميكرد، مشت‌هاي خونين به هوا بلند ميشدند.
 «اســـــتـــــــــــــاپيفاي!!!!!!!!!!!!»  صدايي مانند رعد هوا را شكافت.
ناگهان، جنگ تمام شد. هري و اسنيپ آرام گرفتند و بر كف سرد برج دراز كشيدند. دامبلدور از قاليچة پرنده‌اش پائين آمد و به سارا اشاره كرد.« بيا، كمكم كن كه از هم جداشون كنم.»
براي كمك سارا به هري اشاره كرد:« وينگارديـــوم‌لوي‌اوسا»
وقتي كه آنها به اندازه كافي از هم دور شدند و ديگر نميتوانستند دوباره شروع كنند، دامبلدور دستانش را باز كرد :« انرويت.»-در لاتين به معناي گرفتن زور يا قدرتي از چيزي است.-
هري دستش را بر روي شانة اسنيپ انداخت.« داشتيم تفريح ميكرديم قربان، فكر كنم كه يه كمكي زياده‌روي كرديم.»
  « درسته،» اسنيپ اين را گفت، خنديد و دستش را بر روي شانة هري گذاشت.« من فقط ميخواستم چند‌تا از فنون دفاع شخصي رو به هري نشون بدم. ببخشيد اگه بيدارتون كرديم جناب مدير، خيلي بايد ببخشيد.»
 « سارا منو بيدار كرد.» دامبلدور اخم كرد،« اون داشت جيغ ميزد.  بخاطر اين برنامه‌اي كه شما داشتين اجرا ميكردين. من ممكنه كه قبول كنم كه يه نوجوون نتونه بر رفتار خودش تسلط داشته باشه ولي از يه پروفسور هاگوارتز اين انتظار رو ندارم، سيوروس. اين هم به اين معنا نيست كه منو نا‌اميد نكردي هري. رك و راست بگم من كاملاً از اين رفتار غير عاقلانه‌اي كه هر دوي شما در حضور يه خانوم انجام دادين تعجب ميكنم!!»
  « قربان.» هري پاپيش گذاشت، قدمي جلوتر آمد، « من مطمئمنم كه هيچ كدوم از ما نمي‌خواست كه سارا رو بترسونه. حداقل من كه نميخواستم.»
 « من هم مطمئناً دلم نميخواست كه اونو بترسونم.» اسنيپ اضافه كرد.« همونطوري هم كه ميبينين ما هر دومون سالميم.»
  « سالم؟ اشكالي نداره كه يه نگاهي به خودتون بندازين؟ به همديگه؟» سارا با عصبانيت پرسيد.
هري و اسنيپ به همديگر نگاه كردند و لبخندي بر لبشان بود، سعي خودشان را كرده بودند.
 « پروفسور،» هري با دهان بسته خنديد،«  شما درست مث مرد فيل نماي سياه و آبي شدين.»
  « تو هم درست شدي شبيه بادمجون لهيده شدي، پاتر.»
براي لحظه‌اي سكوت برقرار شد، بعد هر دوي آنها شروع به خنديدن كردند. دامبلدور و سارا تعجب كرده بودند. 
 « هر دوتون برين درمانگاه . خانوم پامفري ورم‌ها رو خوب ميكنه، ولي فكر ميكنم كه بقيه چيزا خود بخود خوب ميشن.» دامبلدور سفارش كرد.« و سيوروس، من فردا صبح قبل از هر چيز ميخوام ببينمت. هري من بعد از صبحانه ميبينمت. شما نبايد در اين مورد به كسي چيزي بگين.» او نگاه سردي به آنها كرد. « حالا برين، و اگه بار ديگه بخواين به اين.... درسها تو راهرو ادامه بدين، يه دفعه متوجه ميشين كه بيرون در جلوي هستين.»
  « بله قربان.» هري زير لب گفت،« من در اين مورد متاسفم.»
اسنيپ تنها سرش را تكان داد و چشمانش را به پائين دوخت.


نزديك طلوع خورشيد قلعه سوت و كور بود هري متوجه شده بود كه چقدر از اينكه در زماني كه بقيه خواب بودند در قلعه پرسه بزند خوشش مي‌آمد. خب او در حال پرسه زدن نبود، فقط داشت از برج سارا به اتق خودش ميرفت كه زياد از هم فاصله نداشتند، ولي اين را بيشتر دوست داشت. ديگر مثل سال گذشته مخفيانه حركت نمي‌كرد، حتي شنلش را با خودش نمي‌آورد. او زمان خودش را داشت، انگار كه كار مهمي را بر عهده‌اش گذاشته‌اند و پابرهنه بود و تنها پيژامه‌اش را پوشيده بود.
هري وقتي كه وارد اتاق شد متعجب شد، انتظار داشت كه خور و پف چهار هم اطاقي‌اش را بشنود. با خودش فكر كرد كه مشكوكه. اگر نميتوانست كه آنها را در رختخوابشان ببيند حتماً فكر ميكرد كه آن اتاق خالي است.
نصف اتاق را طي كرده  كه متوجه شد كه چمدانش بر روي زمين است و وسايلش بر روي زمين پخش و پلا شده‌اند. بعضي از كتابها باز شده و عجولانه بر روي زمين افتاده بودند. ژاكت كاموايي سبز چمني جديدي كه مادر رون براي او بافته بود زير تخت سيموس بود، طوري كه انگار آن را با خشونت به گوشه‌اي انداخته‌اند. تاي لباسها باز شده بود و آنها را تكانده بودند و بعد آن را به كناري انداخته بودند. دشمن ياب جيبي‌اش، كه رون آن را از مصر براي او فرستاده بود شكسته بر روي زمين افتاده بود. خشم سراسر بدنش را فرا گرفته بودند. واقعاً عصباني شده بود. هديه‌اي كه از راه دور برايش فرستاده بودند! رون ، بهترين دوستش آن را گرفته بود! هدية تولدش بود!
حس بدي به او دست داده بود، سريع جاي خودش را به اضطراب داد. نفسش به سختي بالا مي‌آمد و همينطور كه داشت در چمدانش را مي‌بست معده‌اش سنگ شده بود، تقريباً پاره شده بود و لولا‌هايش از هم باز شده بودند.
هوا در ميان شش‌هايش عبور ميكرد و آهي از افسوس مي‌كشيد. قسمت ديگر چمدانش كه به صورت غير‌قانوني در اتاق خواب دورسلي‌ها درست شده بود، دست نخورده بود. هدية سارا، در كاغذ جادوئي پيچيده شده بود. -cمارپيچ‌ها و گاغذهاي رنگي كه در همجا پخش بودندو دور كيكي را با شمع‌هاي لرزان گرفته بودند. حتي گره درخشان آن نيز دست نخورده بود.- هري جعبة بزرگ را در آورد و آن را بر روي زمين گذاشت، دوباره در ته چمدانش به جستجو پرداخت. دوباره نگرانيش داشت شروع ميشد كه انگشتانش به ( جعبة) مخملي خورد. او جعبة كوچك را گرفت و آن را بيرون آورد، آن را باز كرد، بايد با چشمان خودش ميديد كه سر جايش است.
سريع جعبة مخملي را بست و آن را در جيبش گذاشت، هري به رختخواب رون رفت، بعد نويل و در آخر هم در وسط اتاق ايستاد، احساس ميكرد كه تنهاست، از تختي به تختي ديگر نگاه ميكرد تا اينكه چشمش به ميز افتاد. سريع به سمت آن رفت و با دست لرزان يادداشتي نوشت.

ادامه دارد...

لینک مطلب


جعبه خاطرات

دختري در برج
فصل هفتم
قسمت دوم
 « بنظر اميدوار كننده نمي‌ياد، مي‌ياد؟» هري اين را از فاوكس پرسيد. ققنوس جوابي به او نداد. او نامه‌اي را كه به سارا نوشته بود به او داد و پرندة واقعاً سنگيم را روي شانه‌هايش به لب پنجره باز برد. « فاوكس، وقتي كه برگشتم، ميبينمت. سفر خوبي داشته باشي.»  با پروازي واقاً تماشايي او رفت.
سنبه بالاخره از راه رسيد و هري به سمت لندن حركت كرد. هوا هنوز خوب بود ولي تابستان ديگر داشت در انگلستان پير و افسرده بو پايان ميرسيد و هوا كم‌كم داشت رو به سردي مي‌رفت. خورشيد در مقابل آن به نورافشاني مشغول بود و هري با سقف‌ پائين رانندگي مي‌كرد، فكر ميكرد كه اينكار خيلي بدتر از بازي كوئيديچ در اوائل بهار است. باد موهاي نامنظم او را تكان ميداد و او همينطور كه ميخنديد پيچ راديو را ميپيچاند.
او مرسدس را پارك كرد و با عجله وارد پاتيل درزدار شد، براي چند دقيقه‌اي ايستاد تا نوشيدني بخورد و با تام متصدي بار صحبت كند. با چند نفر سلام و احوال پرسي كرد و بعد راهش را به سمت كوچة دياگون پيش گرفت.
 او مغازة شوخي برادران ويزيلي را پيدا كرد و بايد ميخنديد. اسمش كه از هر جهت بي‌نقص بود. هري جاي هديه‌اي را كه با خودش آورده بود تغيير داد و آن را با خودش به داخل مغازه برد. بازديدكننده‌ها اغلب پسرهاي جوان بودند، البته در ميان آنها تعداد كمي بزرگسال هم پيدا ميشد. در واقع آنها آمده بودند تا در مغازة جادوگري تازه‌تاسيس گشتي بزنند. فرد و جورج پشت پيشخوان بودند و داشتند در مورد تافي زبان دراز كن خودشان سخنراني ميكردند. هري هديه‌اش را بر روي پيشخوان گذاشت و منتظر ماند تا حرفشان تمام شود، به رون كه داشت ليست را آماده ميكرد نگاه ميكرد. او متوجه ورود هري نشده بود. 
 « آهاي كاپيت!!!!» فرد فرياد زد و لبخند واقعي بر روي لبانش نقش بست. او به سرعت به قل دوم خودش ملحق شد تا به او سلام نظامي بدهد. هري تابحال متوجه نشده بود كه چقدر براي شوخي‌هاي آنها دلش تنگ شده بود و خوشحال بود كه دوباره به آنها ملحق شد. او خنديد و بسته‌اي را كه با كاغذ پيچانده شده بود با احترام به سمتشان گرفت.
  « يه چيزي گرفتم، براي مغازتون.» هري پوزخند زد.« تا براتون شانس بياره.» بر سر باز كردن آن جنگ در گرفت و ظرف چند ثانيه كاغذ پاره شد.« اوه، هري!!! اين عاليه!!!!» فرد با تعجب اين را گفت.
 « مطمئناً خوش‌شانسي مياره!» جورج حرفش را تائيد كرد، « ممنون هري ! ما همين الان نصبش ميكنيم، وگرنه بدشانسي مياد سراغمون.» جورج با قاب را با خودش برد، ( قابي ) كه بزرگ شدة عكس بالاي تختخواب هري بود. كاپ قهرماني كوئيديچ سال گذشته، آخرين سالي كه با هم بودند. او ميدانست كه آنها عاشق آن هستند و اين را بدون هيچ شكي ميگفت. مردم جمع شدند تا به چيزي كه جورج آويزان ميكرد نگاهي بياندازند، در همين حين هري همان احساس هميشگي ( احساسي كه از شناخته شدن بعه او دست ميداد.) را پيدا كرد وقتي كه حرفهايي را كه  به آرامي بر روي لبان افرادي كه پشت سرش بودند را شنيد مثل  « هري پاتر؟» و « اين هري پاتره؟؟؟» و همينطور « تو هري پاتر رو ميشناسي؟؟؟»
  « هري بهترين بازيكن كوئيديچ در تمام دنياست!!!» صداي جورج را شنيد كه ميگفت.« چرا، چون اون كاپتان ماست!!!»
هري وقتي كه اين حرفها را شنيد با خوشحالي لبخند زد، كه البته اين كار باعث شد كه جورج جرأت بيشتري پيدا كند،« اون آدم وحشتناكيه. خيلي زشت و كاملاً خشنه. اگه كوئيديچ نبود من نميدونم كه چه استفادة ديگه‌اي ميشد از اين جونور موذي كرد.» آنها با تعجب و به آرامي با يكديگر صحبت ميكردند و حتي صداي نفس نفس زدن چند نفري هم مي‌آمد، كه كم‌كم داشت به همه سرايت ميكرد. هري حتي شنيد كه (‌ يكنفر گفت) نميتونه اينجوري نباشه!!! جورج لبخند به لبش آورد.« اينطوري نيست كاپيت؟» با ناراحتي هري نگاه زير چشمي به دوستانش كه بر روي چهارپايه بودند انداخت، متوجه شد كه همه دارند به او نگاه ميكنند. او سعي كرد كه موهايش را بر روي پيشانيش بياندازد ولي ديگر خيلي دير شده بود.
 « خودشه! هري پاتره!!»

يكدفعه هري توسط هزاران نفر احاطه شد و با آنها دست مي‌داد و بنظر نميرسيد كه دستها متعلق به شخص خاصي باشند. او ااحطه شده بود، ولي تصميم گرفت كه به رون كه داشت ميخنديد نگاه كند. « ســـــــلام، هــــــــــري!!!!» رون داشت فرياد ميزد.
 « ســـــلام ، رون!!!!» هري با فرياد جوابش را داد. وقتي كه دوباره به جلويش نگاه كرد جورج را ديد كه تعمداً موهاي پيشانيش را به كناري زده بود كه روي آن زخمي شبيه صاعقه خودنمايي مي‌كرد، هري براي لحظه‌اي شوكه شد، بعد از زور خنده منفجر شد.  جورج آن را در آورد و تكانش داد و دوباره به جايش چسباند و رو به مشتري‌ها كرد:« زخم هري پاتر، هر كدوم فقط پنج نات!!! چندبار مصرف! ارزون‌ترين جنسي كه ميتونين براي هالووين پيدا كنين!»
  « هري، يه دونه مجاني براي خودت.» فرد اين را گفت:« براي توي خونه!»
 « حتماً.» هري خنديد، « ولي كجام بزارمش؟»
  « فرد نگاهي به سر تا پاي هري انداخت،« هي فرد، برو بيارش.»
فرد در قسمت عقبي (مغازه) ناپديد شد.« تو عاشقش ميشي.» جورج به او اطمينان خاطر ميداد.
 « پس به خاطر اينه كه من نگرانم؟» 
جورج خنديد،« هري نگران نباش! زياد اذيت نميشي. دو سه روز ديگه حالت كاملاً خوب ميشه.»
سرو كلة فرد دوباره پيدا شد و چيزي را بر روي پيشخوان گذاشت. شبيه يك قاب بود. هري آن را برداشت و بعد از پشت سر هم به شروع به خنديدن كرد. يك عكس جادوئي بود، از آنهايي كه حركت ميكردند، صحنه‌اي كه پشت سر هم تكرار ميشد. حرفهايش بخاطر خنديدن قطع و وصل ميشدند و معده‌اش به هم ميپيچيد. « اين.... قشنگ‌ترين چيزيه.... گه تابحال ديدم.» هري به عكس دوباره نگاه ميكرد و مالفوي با سرعتي باورنكردني با زمين برخورد ميكرد. عكس هري به سمت بالا حركت ميكرد ولي مالفوي و آذرخشش بر روي زمين پخش ميشدند و ابري از گرد وخاك و تكه‌هاي جادو به وجود مي‌آمد، و بعد دوباره از اول شروع ميشد.
فرد چوب دستيش را تكان داد و ضربة آرامي را به قاب زد.« آوديو!» يكدفعه صداي هيجان زدة لي‌جردن از ميان عكس به گوشش رسيد. هري پاتر مالــفوي رو با حـقة ورونـسكي نابــــــود كرد. هـــري پـــاتر پادشاهه!!!!!!!!
  « گفتم عاشقش ميشي هري!» رون بدون اينكه حواسش به بسته بندي باشد و بقيه پولها را پس مي‌گرفت فرياد مي‌زد.« من يه روز كامل خنديدم!»
 « يكي از دوستام گرفتش .» فرد توضيح داد.« و افسونش كرده كه به طور مداوم تكرار بشه. وسيلة خوبيه براي اينكه خون مالفوي رو بجوش بياري.»
  « من عاشقشم.» هري چهر‌ه‌اش كاملاً باز شده بود.« و فكر ميكنم كه، وقتي كه از اينجا ميرم به يه دارويي چيزي احتياج داشته باشم.»
 « اين بهترين لحظه در تارخ كوئيديچ بوده!» جورج با افتخار گفت،« چيز خوبيه خيلي زياد درست ميكنيم!  دونه‌اي هست سيكل ميفروشيم.»  او برگشت و صدايش را بلند كرد.« به بزرگترين بازكن كوئيدچ نگاه كنين كه چطوري يكي از خطرناكترين حركات را در تاريخ اين ورزش انجام ميدهد!»
فرد خودش را وسط انداخت،« كسي كه روي زمينه حقش كف دستش گذاشته شده!» او به سمت هري برگشت،« ما با تو ميتونيم آينده‌مون رو نضمين كنيم!»
  « خوشحال ميشم كه به شما آقايون كمك كنم ولي بايد برم. چند تا باغچه هست كه بايد بهش برسم و چند‌تا كار هست كه بايد انجام بدم. اينجا عالي، از بابت عكس هم ممنون!»
 « همينطور خودت كاپيت!» آنها ايستادند و مثل هميشه به او سلام نظامي دادن. هري دستش را تكان داد و مغازه را كه پر از صداي خنده بود ترك كرد.
هري ساعتي را د ر مفغازه‌اي كه مخصوص مردان بود گذراند، با دقت آنچه را كه به دنبالش آمده بود را انتخاب كرد. او يك پنجم پولي را كه در حساب بانكي‌اش بود را براي اين كار پرداخت، كه بايد دليل خوبي براي اين كار ميداشت، ولي او از اين كار راضي و خوشحال بود. اين يك رفتار مشنگي بود ولي ارزشش را داشت.
رانندگي طولاني تا خانه عالي بود، اگه هري اينقدر شاد نبود هرگز متوجة آن نمشد. او ضبط را روشن كرد و صدايش را بالا برد و سي‌دي دسته‌دوم بيتلزي را كه خريده بود را گذاشت كه تمان مدت به آن گوش ميداد،  با آن ميخواند. ( مثل اينكه كم كم داريم به سمت مشنگيسم پيش ميريم، من از اين شيوه اصلاً خوشم نمياد.)  ذهن هري در آينده سير ميكرد، يه زماني كه با دختري كه دوستش داشت و دوستانش  در آخرين سال هاگوارتز ميگذراند، پيروزي در آخرين فصل از مسابقات كوئيديچ، فارغ‌التحصيلي و آزادي كه بعد از آن بدست مي‌آورد، استفاده از جادو هر زمان و هرجائي كه ميخواست.  و به خاطر بسته‌اي كه در كنارش روي صندلي بود او به جلوتر نگاه ميكرد، زندگي در يك كلبه با سارا تا اينكه خانة رويا‌هايشان در فاصلة نزديكي از آنجا ساخته شود. او به كاري فكر ميكرد تا بتواند پول زيادي از آن بدست بياورد. او حتي به روز ازدواجش با سارا فكر ميكرد، در حالي كه همه دوستانشان به آنها نگاه ميكردند و خنده بر روي لبانشان بود، سارا لباس زيباي بلند و سفيدي پوشيده بود، طوري كه او را كاملاً مغلوب خودش ساخته بود.
جمعه سر رسيد و هري حساب بانكي‌اش را خالي كرد. آقاي اسپولدينگ در دفترش دست او را فشرد و به او گفت كه بعد از تمام شدن مدرسه ميتواند پيشش بيايد و با يك كار دائمي در اداره استخدام شود. مردي كه روزگاري به هري با ديد بي‌اعتمادي نگاه ميكرد، امروز به او پيشنهاد يك شغل بالاتر با دستمزد بهتر را مي‌داد. هري خيلي خوشحال شد و از او تشكر كرد ولي اين را ميدانست كه ديگر آقاي اسپولدينگ را ملاقات نمي‌كند. او فردا از اين بخش انگلستان خداحافظي ميكرد و خوشبختانه ديگر بر نمي‌گشت. خداحافظي‌اش در مغازه واقعاً ناراحت كننده بود و هري ديد كه براي ترك كردن آنجا خيلي ناراحت است. در زمان استراحت هري به اتاق پرسنل رفت تا بقيه افرادي را كه تا شب با آنها كار ميكرد را پيدا كند، در اين موقع بود كه مدير و چند تا از صندوق‌دارهاي آنجا با يك كيك كوچك از راه رسيدند و براي او جشن خداحافظي كوچك ترتيب دادند.
به خانة دورسلي‌ها برگشت، هري از آشپزخانه گذشت و يكراست به اتاقش رفت، يادداشتي از سارا رسيده بود و همينطور نامه‌اي از سريوس رسيده بود، پرندة عجيبي هم در قفس هدويگ بود. هري كمي از دست پرندة گستاخ ناراحت شد بود و دلش براي هدويگ سوخت. كسي نميدانست كه او چند وقت است كه رسيده و مي‌ترسد كه وارد قفسش بشود؟ «  راحت باش، فكر كن خونة خودته؟» هري به آرامي گفت.
 « خونة خودته!!!» پرنده تكرار كرد، صدايي از خودش در آورد و دوباره همان جمله را تكرار كرد. هري خنديد و رفتارش نسبت به پرندة رنگارنگ تغيير كرد. بنظر طوطي بود، بزرگ و بيشتر به رنگ آبي،حتماً يك ماكو ( نوعي طوطي مخصوص امريكاي جنوبي با پرهايي به رنگ روشن.) بود. او نميدانست كه سيريوس كجا مخفي شده و هري اول از همه نامة او را خواند، او يك هفته پيش براي او نامه نوشته بود و بي‌صبرانه منتظر جواب آن بود.

 هري عزيز
    اين نهايت مهرباني دوست دخترته كه بهت جغدش رو قرض داده. بد بختانه، مرد. بيچاره نامه رو رسون اينجا و من تمام تلاشم رو براي نگهداري او كردم، ولي بالاخره خستگي اين راه زياد و مريضي كار خودشو كرد. منم بجاش تاپونگا رو ميفرستم. از سارا عذرخواهي كن و بجاش اينو بهش بده. اون غذاي طوطي رو ميخوره.
از بابت عكس ممنونم. باورم نميشه كه از آخرين باري كه ديدمت اينقدر بزرگ شده باشي! يه مرد خوش‌قيافه و كامل شدي! رون هم همينطور. هر دوتون قد كشيدين. من از قيافه هرمايني شوكه شدم. يادم نمياد كه اينقدر قشنگ بود! چه بلايي سر موهاش آورده؟ مگه دندوناي پيشش بزرگ  نبود؟ همش كه كار جادو نيست، هست؟ پس ساراي دوست‌داشتني تو اينه. بذار واقيت رو بهت بگم، من تعجب كردم كه تو چطور يك همچين دختر زيبايي رو پيدا كردي. واقعاً خيره كننده‌اس و كاملاً شبيه مادرشه. اون روز عصري كه با هم بودين يه گروه جذاب رو درست كردين! خيلي دلم ميخواست كه اونجا باشم.
عكس كوئيديچ هم عالي بود! من نميتونم كه تصور زو هم بكنم كه يك خانواده چقدر ميتونه با استعداد باشه كه شه تا برادر از آنها در يك تيم باشد، عجب نخاله‌هايي هستن. حدود دويست و پنجاه نفر گريفندوري هست كه تنها هفت نفر اونها توي تيم كوئيديچ هستن كه تو هم يكي از اونهايي. تبريك بهت ميگم براي يه برد ديگه، اين حقته. من هر روز بيشتر از قبل به تو افتخار ميكنم. پدرت هم مثل من به مردي كه شدي افتخار مي‌كنه،شايدم بيشتر.
در مورد سؤالت، بايد بگم كه، من هيچ وفت با زنها رابطه‌ام خوب نبوده. من همة سعيم رو ميكنم ولي فكر نميكنم كه بتونم كمك زيادي بكنم. زنها خيلي پيچيده هستن. اين يه حقيقت آشكاره ولي چند تا قانون هست كه بايد از اونا پيروي كني.
1- هيچ وقت در مورد تصميمي كه توي ذهنش گرفته با اون جر وبحث نكن، ياد بگير كه چطور به توافق برسي. اونها به اين كار بهتر جواب ميدن. حتي با وجود اينكه او تصميمش رو اينقدر عوض كنه كه سرت گيج بره.
2- كلماتت رو درست انتخاب كن، اونا حساسن اگه يه دفعه يه حرف اشتباه بزني ديگه نميتوني درستش كني.
3- صادق و بي ريا باش. - شكي ندارم كه تو هستي- بدست آوردن اعتماد كسي كه عاشقشي خيلي مشكله. گول اينو نخور كه اشتباهاتي رو كه قبلاً انجام دادي رو بعد از مدتي فراموش ميكنن.
4- فضايي رو كه ميخواد در اختيارش بذار. در اين مورد كه گفتي نميخواي به اون فشار بياري درست ميگي. پشميموني ميتونه همه چز رو خراب كنه حتي ارتباط هاي خيلي نزديك رو.
اون نظرش رو تغيير ميده چون از اون كار خيلي ميترسه. تو بايد احساسش رو درك كني به اون احترام بزاري. تو به حرفاش گوش ميدي. اون هم دوستت داره و ميخواد كه رابطه‌اش رو با تو بيشتر كنه، حواس پنجگانه‌اش داره اونو به كاري تشويق ميكنه كه اصلاً آمادگي براش نداره. هر چقدر كه براي يك مرد مشكل باشه كه جلوي خودش رو بگيره، مخصوصاً براي يه نوجوون، تو راه ديگه‌اي نداري.
فكر خوبه، منظورم صحبت كردن با مادر رونه. سارا بدون (مادرش) احساس شكست ميكنه، حتي با اينكه اون داره رفتار و خودداري‌هاي يك آدم بزرگ رو از خودش نشون ميده باز هم به يك راهنما احتياج داره. تو كارتو خوب انجام دادي و من دلم ميخواست كه ميتونستم خيالتو راحت ميكردم، ولي اطلاعات من در همين حده. تو خوبي ، يك انسان با اخلاقي هري. كارتو خوب انجام ميدي هري. سارا خيلي خوش‌شانسه اگه همسري مثل توو داشته باشه.
براي زميني هم كه خريدين تبريك ميگم! براي هر دوتون خيلي خوشحالم. خونه‌اي كه ازش صحبت كردي واقعاً عاليه و بهت قول ميدم وقتي كه تكميل شد براي ديدنش به اونجا بيام. منتظر اون روز هستم.
به رون و هرمايني هم براي ارشد شدنشون تبريك بگو. بگو كه بهشون افتخار ميكنم و سعي كنن كه كارشون رو بخوبي انجام بدن. تو هم  همينطور كاپيتان! بزودي برات نامه ميفرستم، هري.

    با گرمترين احترامات .اس

  خيال هري بيشتر از پيش راحت شد. او دوست داشت كه خبري از سيريوس داشته باشد، هر چند كه در هر سال چندين بار بيشتر از خبري نميرسيد. خيلي خطرناك بود كه براي او جغد بفرستد و هري نميخواست كه جان پدر‌خوانده‌اش را بخطر بياندازد. پيشنهادات سيريوس خيالش را راحت كرد. او كارها را درست انجام ميداد، اينطور بنظر مي‌آمد، سارا احساس شكست ميكرد و نامطمئن بود. به سارا فكر ميكرد، نامة او را باز كرد.

 هري
    بالاخره فردا ميبينمت! ميتوني تصورش رو بكني كه اين انتظار به سر رسيد؟ تو هم به اندازة من هيجان زده‌اي؟ بايد بگم كه انتظار رفتن به كلاس‌ها با دانش‌آموزها به جاي اينكه از روي نقشه به تعقيبشون بپردازم يا اينكه از روي سقف برج نگاهشون كنم كه دارن اينطرف و اونطرف ميرن منو فكر منو خيلي جلوتر از اينها ميبره. من يه فكر دارم كه چطور توي ديدار‌هاي اجتماعي چطور همديگه رو ببينيم. بايد اينو قبول كني كه همه چي يه جورايي عجيب شده، اينقدر از هم دور بودن  در عين حال خيلي نزديك بودن.
دارم در مورد پيشرفت ارتباطمون فكر ميكنم،‌ولي ميترسم كه هنوز آماده نباشم. خيلي از موارد شخصي هست كه بايد به اونها برسم. همين الان منو از رزلينگم جدا كردن و من ديگه در مورد زنداني شدن ناراحت نيستم واقعاً ديگه شروع كردم به كنار اومدن با مسئله مرگ پدر مادرم. براي مدت زيادي تظاهر ميكردم كه همچين چيزي اصلاً اتفاق نيافتاده تا بتونم غم و اندوه رو از خودم دور كنم، فقط يه مدت كوتاهي هوشياريم رو بدست مي‌آوردم. متوجه شدم كه بايد ارتباط بيشتري رو با كسي دوست دارم بوجود بيارم تا موقعي كه با اين كمبود عظيم و غير قابل تحمل مواجه ميشم، (اون) متوجه اين آشفگي كه درونم هست، بشه. ميدونم كه با اين حرف نا‌اميدت كردم، براي خودم هم همينجوره. ولي زت ميخوام كه وقت بيشتري بهم بدي. ميدونم كه متوجه ميشي و از اين بابت متشكرم.
بايد اضافه كنم كه اون اتفاقي كه براي رون و هرمايني افتاده منو به شدت ترسونده، من دارم اونو براي خودم توجيح ميكنم، ميدونم كه منو تو وقتش كه بريه درست عمل ميكنيم، ولي يه ترسي توي ذهنم جون گرفته. براي منو تو هم همين اتفاق ميفته! اگه ما بخاطر يه كم ليكور از اين كار دست نميكشيدم مطمئنم كه همچين اتفاقي براي ما هم مي‌افتاد. اين فكر‌ها منو ميترسونه. خيلي دوستت دارم هري، نميخوام كه يك تصميم الكي تمام زندگي رو كه با ساختيم خراب كنه. وقتي برگشتي بيشتر صحبت ميكنيم.
ماشين رو توي ايستگاه كينگز كراس پارك كن، كليد رو توي جعبه مخصوص بذار، در رو قفل كن و آژير رو هم فعال كن. من ترتيبش رو دادم كه از طرف آژانس براي اومدن ماشين بيان. اميدوارم كه لذت برده باشي. يه سقف متحرك جديد وقتي كه از مدرسه فارغ‌الحصيل شديم ميخريم و تو ميتوني من و اينور و اونور ببري.
براد سيلورمن، وكيلم، گفت كه توي همين هفته زمين مال ما ميشه! من به سختي ميتونم كه خودم رو نگه دارم! تصورش رو بكن، يه زمين خالي كه ميتونيم تمام طرحهايي رو كه گفتي توش اجرا كنيم.
به هرحال نميخواد خودتو اذيت كني كه امشب جواب بدي. فردا ميبينمت.

    با عشق
     سارا

   هري نامه را با احساسات متفاوتي در چمدانش گذاشت. او هم از ديدن سارا هيجان زده بود، بسختي ميتوانست صبر كند، ولي او خيلي آشفته‌اش كرده بود. آيا آنها از ارتباطي داشتند پا را فراتر ميگذاشتند؟ چقدر ديگر بايد صبر ميكردند؟ اين موضوع را براي مدت نامحدودي به عقب انداخته بود. او ميخواست كه حساس و با ملاحظه باشد، او سارا را دوست داشت، ولي اينطوري كه سارا صحبت ميكرد يك سالي طول ميكشيد. هري آهي كشيد، كنجكاوي و نا‌اميدي او را فرا گرفته بود.  هيچ كاري نميتوانست بكند. او بايد تا ابد صبر ميكرد، اگر او اين را ميخواست.
هري قانون را زير پا گذاشت تا فضاي اضافي در چمدانش بوجود بياورد. او بايد تمامي وسائلش را با خودش ميبرد، اينقدر زياد نبود كه به يك ماشين براي جابجايي آنها احتياج داشته باشد ولي وسايل طي اين چندسال گذشته بيشتر و بيشتر شده بودند و با لباسهايي هم كه سارا خريده بود غير ممكن بود كه همه را يكجا گذاشت. هري سريع چند خطي نوشت و وضعيتش را شرح داد و هدويگ را با آن فرستاد. شك داشت كه آنها با كاري به اين كوچكي او را از هاگوارتز اخراج كنند ولي كار از محكم كاري عيب نمي‌كرد. در چمدان را بست، دوباره آن را بست تا دوباره نگاهي به لباسهاي جديدش بياندازد.« عاليه.» اين را گفت و پوزخند زد، در را چندين بار بالا و پائين آورد. براي آخرين بار در اتاق گشت، نگاهي انداخت تا مطمئن شود كه همه چيزها در چمدان هستند وقتي كه خيالش از بابت آن راحت شد، به آشپزخانه رفت تا چايي بخورد و يك يا شايدم دو تا كلوچه بخورد.
خاله پتونيا هنوز بيدار بود، جعبة كوچكي بر روي ميز كنار دستش بود و چندين ورق كاغذ و عكس بر روي ميز جلويش پخش بودند. او ناراحت بود و هري نمي‌دانست كه بماند و يا برود. در ميان چارچوب در كمي مردد ماند، بالاخره تصميمش را گرفت كه به اتاقش برگردد كه او شروع به صحبت كرد.
 « هري؟»
  « بله خاله پتونيا؟»
 « بشين. من يه چيزي برات دارم.»
هري در روي صندلي روبرويش نشسته بود، به لحن آرامي كه در صدايش بود اصلاً عادت نداشت، مخصوصاً اگر در مورد او بكار ميرفت. او منتظر بود.
  « اين بسته از خونه مادرم رسيده بود. خيلي وقته كه توي زيرشيرووني بود. من واقعاً فراموشش كرده بودم ولي راستشو بخواهي اين مال توئه. فردا با خودت ببرش.»  او بلند شد تا برود.
 « صبر كن.» هري گفت:« اينا چي هستن؟»
  «معلومه، اينا عكسن. از من و خواهرم وقتي كه بچه بوديم. قبل از اينكه اون احمق بازي‌ها شروع بشه.»
 « ميشه براي يه لحظه اين چيزا رو كنار بزاري؟ خاله پتونيا، در مورد مادر صحبت كن. هر چيز خوبي كه يادت مياد. هر چيزي.» اضافه كرد،« لطفاً، من يه كم چائي براي خودمون درست ميكنم.»
  « خب، من چيزي بدي پادم نمياد. بشين هري. خودم چايي درست ميكنم.»
هري با بوي گوشت نمك‌سود شده از خواب بيدار شد كه به او در رختخوابش دهن كجي ميكرد، معده‌اش هم در مقابل با قار و قورهايش آن را تائيد ميكرد. عينكهايش را پوشيد، يك لحظه از ديدن وضعيت بهم ريختة اتاقش شوكه شد، خالي خالي ، به جز قفس هدويك و چممدانش، ديوارها خالي خالي بودند. كمي طول كشيد تا به يادش آمد كه امروز از آنجا ميرود. بالاخره با دورسلي‌ها خداحافظي ميكرد، ديگر برنمي‌گشت.  اين اتاق را ديگر نميديد. از اين فكر بر خودش لرزيد با اين وجود ناراحت نشد.
صداي غرش عمو ورنون آمد كه از پائين فرياد ميزد:« بلندشو پسر!! نمي‌خواي كه قطار رو از دست بدي!!»
قطار هاگوارتز، افكار هري لب خند را به صورتش  نشاندند. او رون و هرمايني را ميديد و چند ساعت ديگر با هم به سارا ملحق ميشدند.
 « من بيدارم!» فرياد زد.« الان ميام پائين.» قسمتي از ذهنش پيش صبحانه بود. قسمتي ديگر پيش مدرسه و اونيفورمي بود كه در آنجا ميپوشيد و آنجا را مثل خانة خودش به حساب مي‌آورد. او نميتوانست تا آن موقع كه با ديگر سال هفتمي‌ها در راهروها قدم بزند صبر كند.
پلور سبكي را بتن كرد و به سمت در رفت، ناگهان براي نگاه كردن به نامة عجيبي كه بر روي ميزش قرار داشت و به آقاي پاتر نوشته شده بود ايستاد. او كاملاً در مورد نامه‌اي كه به وزارتخانه نوشته بود فراموش كرده بود، با كمي ترس آن را باز كرد.
 
 آقاي پاتر
    همانطور كه ميدانيد، قوانين مربوط به دانش‌آموزاني كه خارج از مدرسة هاگوارتز از جادو استفاده مي‌كنند، ثابت و تغيير ناپذير است. قبلاً هم نامه‌اي با اين مضمون سالها پيش به دست شما رسيده است كه به شما در مورد تكرار آن اخطار داده شده است.
اگرچه، با آگاهي از احترامي كه براي شما به عنوان دانش‌آموز قائليم و همچنين نظر به عذرخواهي رسمي شما، اين يك بار از اشتباه شما چشم‌پوشي ميكنيم. در آخرين سال مدرسه موفق باشيد.

    وزارت سحر و جادو

  عجيبه، هري با خودش فكر كرد، نه اسمي و نه امضائي. شانه‌هايش را بالا انداخت و آن را در چمدانش گذاشت، فقط براي اينكه ممكن بود كه بعداً از او سؤال بشود. در اين موقع معده‌اش به او اشاره كرد كه صبحانه آماده شده است. در آشپزخانه دورسلي‌ها تمام كرده بودند و عمو ورنون روزنامة لندن تايمزش را بلند كرده بود. بشقابي براي او روي ميز گذاشته شده بود و او با گرسنگي شروع به خوردن كرد. چشمان هري به صفحة تلويزيون خيره شده بودو خاله پتونيا داشت ظرفها را جمع ميكرد.
 « زود باش تا من لتونم بشقاب رو هم بشورم.» او اين را به هري گفت.
  « من ديگه دارم تموم ميكنم.» او جواب داد. هري سريع املت تخم مرغ و گوشت خوكش را تمام كرد و آب پرتقالش را سر كشيد، نان تستش را هم به دو قسمت تقسيم كرد و آن را در سه گاز تمام كرد. بعد بشقاب، ليوان و ظروف نقره را به خاله‌اش داد، كه بيشتر سعي ميكرد كه ساكت باشد. هري نميتوانست كه در مورد خاطراتي كه او شب گذشته به او گفته بود و (خاله‌اش) كمي ناراحت شده بود فكر نكند. متوجه شد كه براي او احساس ناراحتي ميكند. وقتي كه در ميان عكسهاي قديمي و عجيب و غريب ميگشتند او خيلي مهربان بود. او را منقلب كرده بودند، احساساتش را بهم ريخته بودند، آنها در مواردي از خودشان مهرباني نشان داده بودند. عمو ورنون كه به او در مورد رانندگي با مرسدس  با دوستانش به او كمك كرده وبد، خاله پتونيا كه به او خاطراتي را از مادرش گفته بود، حتي دادلي هم از او خواسته بود كه او را همراه خودش به مسافرت ببرد. آنها هميشه او را خوار ميشمردند و او اين را ميدانست.  شايد بخاطر اينكه از آنجا ميرفت اين كار را ميكردند.
 « قطارت ساعت يازد حركت ميكنه؟»
  « بله، عمو ورنون. من بايد زود راه بيافتم. من بايد توي راه هم يه جا بايستم. مغازة مخصوص حيوانات نزديك ايستگاه كينگز كراس پيدا ميشه، ميدونين كجاست؟
 « براي چي، فكر كنم كه يك مغازة كوچيك قبل از اينكه بپيچي هست.»
  « عاليه. خب، من بهتره كه برم ماشين رو پر كنم. براي صبحونه ممنونم، خاله پتونيا. داشتم از گرسنگي ميمردم.»
 « بهتره كه با معدة پر از اينجا حركت كني.» او لبخند نصفه‌ونيمه‌اي بر لب آورد:« دادلي بهت كمك ميكنه كه چمدونت رو بذاري توي ماشين تا روي زمين خط نكشي.»
براي اولين بار در عمرش متوجه شد كه دادلي اعتراضي نكرد. هري به طبقة بالا رفت و دسته را گرفت ولي دادلي تنها در طرف ديگر چمدان ايستاده بود كوچكترين تلاشي براي بلندكردن آن نميكرد. هري كمرش را راست كرد،« چي شده؟»
  « واقعاً هري چطوري با اون دختره آشنا شدي؟ از جادو استفاده كردي؟»
هري خندة معني داري تحويلش داد. باورش نميشد كه دادلي از او راجع به دخترها سؤال كند. دادلي از او متنفر بود. « بهت گفتم كه چطوري همديگه رو ديديم.»
 « بعد از اون!» هري پوزخند زد همينكه صورت دادلي سرخ شد. «تو يكي از اون معجون‌هاي عشقي استفاده كردي؟ ريختيش توي نوشيدنيش؟»
  « من هيچ كدوم از اين كار‌ها رو نكردم! ما با هم خيلي تفاهم داشتيم. پدر و ماد ما دوست بودند، پدر مادر اون هم توسط همون جادوگري كشته شدن كه مال منو كشته بود. ما فقط خيلي حرف داشتيم كه بزنيم. تمام وقتمون رو با هم گذرونديم. من هيچ كدوم از اون روشها رو استفاده نكردم. ما فقط عاشق همديگه شديم، همش همين.»
 « منم ميتونم بيام مدرسة شما؟ فكر ميكني اونا ميذارن كه منم بيام اونجا؟»
هري شوكه شد. بهرحال دادلي كه ميخواست پدر و مادرش را مجبور كند كه هري را از خانه بيرون بياندازند،‌او را مجبور كنند تا در حياط بخوابد يا اينكه سعي ميكرد هري را هر چه بيشتر خراب كند، دادلي ميخواست كه به هاگوارتز مدرسة سحر و جادوگري هاگوارتز بيايد. او نميتوانست صبر كند تا اين موضوع را به رون و هرمايني بگويد.
  « فكر ميكنم اگه پدر و مادرت بفهمن سر و صداشون بلند ميشه.» هري پوزخند زد:« توبايد به اونجا دعوت بشي. اونا براي كه ... مستعد هستن نامه مينويسن.»
 « خوب همة دخترها عجيب و غريبن، مث تو؟»
  « تو دنياي شما، آره.» هري نگاهي به ساعت انداخت و آهي كشيد، « حالا ته اون رو بگير.»

 « يادت باشه، هري، اگه سال ديگه سروكله‌ات اينجا پيدا بشه ديگه به اين خونه راهت نميديم! تو الان ديگه يه مردي و روي پاي خودت هستي.»
  « نگران نباشين عمو ورنون. سارا و من فكر همه جا رو كرديم و هر دومون پول به اندازة كافي ذخيره كرديم. من ديگه بر نميگردم. در مورد به شما اطمينان ميدم.»
 « نقشه چيدين كه توي گناه زندگي كنين، آره؟» خاله پتونيا اين را پرسيد، ولي لحن زهرداري كه معمولاً در صدايش بود محو شده بود ولي هنوز وقتي كه به هري نگاه ميكرد چشمانش را تنگ ميكرد. هري بدون اينكه حرفي بزند در كيفش شروع به جستجو كرد و بالاخره دستش با جعبة مخملي خورد كه هفتة پيش خريده بود خورد. او آن را باز كرد و به دستش داد.
خاله‌اش خيره به آن نگاه كرد كرد همينطور كه دستش را به سمت گردنش برد. « اين لطف تو رو ميرسونه هري. ولي تو جووني. اينقدر احمق نباش.»
  « من نميخوام تا آخر مدرسه اينو بهش بدم.» هري جعبه را بشت و آنرا در كيفش گذاشت.« نگران نباشين عمو ورنون. هنوز اينقدر پول دارم تا منو سرپاي خودم نگه داره.»
 « اميدوارم هري ، بخاطر خودت. اگه توي دردسر افتادي آقاي اسپولدينگ گفت كه حاظره دوباره تو رو بپذيره.»
  « من ديگه باشد برم، نبايد از قطار جا بمونم. خداحافظ عمو ورنون، خاله پتونا. خداحافظ دادلي. موفق باشيد.»
 « تو هم موفق باشي هري، بهش احتياج داري.» عمو ورنون خنديد.
  « دنبال دردسر نباش.» خاله پتونيا به او گفت:« با دخترها هم خوب تا كن.»
 « باشه،» هري خنديد،« خداحافظ.»
او سريع پشت مرسدس پريد و قبل از اينكه از جاده كنده بشود برگشت تا براي آنها دست تكان بدهد. وقتي كه از چشم آنها ناپديد شد، سعي كرد تا شادي كه در وجودش بود را درون خودش نگه دارد و نگذارد كه از دهانش خارج شود. وقتي كه به بزرگ راه رسيد ديگر نتوانست خودش را بيش از اين نگه دارد. بوق ماشين را بصدا در آورد و مشتش را به هوا بلند كرد و با بلندترين صدايي كه ميتوانست فرياد زد:
  « مـــــــــــــــــن آزادم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!»
هري سي‌دي را روشن كرد و آهنگ رولوشن(revolotion آهنگ انقلاب يكي از كارهي گروه بيتلز.) را گذاشت، صدايش را تا آخر باز كرد و با آن شروع به خواندن كرد، لبخند عريضي بر لبانش بود و تمام غم غصه‌هايش از قلبش زدوده شده بود. او آزاد بود.

پايان فصل هفتم

لینک مطلب


جعبه خاطرات

دختري در برج
فصل هفتم
قسمت اول
دورسلي‌ها عصباني بودند وقتي كه هري تنهاو با مرسدس سقف متحرك از راه رسيد. خاله پتونيا غرغر ميكرد و روي حرف خودش اصرار ميكرد كه او بايد آن را برگرداند. هري قبول نكرد. عمو ورنون هم در مورد اينكه فضاي كافي براي آن در حياط خانه وجود نداشت با او بحث ميكرد و اينكه جلوي ماشين ‌آنها را سد مي‌كند. هري هم در مقابل گفت كه هيچ مشكلي نيست چون او صبح خيلي زود بيرون ميرود و شب هم خيلي زود بر ميگردد، در اصل هيچ مشكلي در اينباره وجود نداشت. براي آخر هفته هم آن را در خيابان پارك ميكرد. خاله پتونيا حالا ميگفت كه همسايه فكر ميكنند كه او آن را دزديده است. هري آهي كشيد از رفتاريشان كاملاً شگفت‌زده شده بود.
 « كي مياد ماشين اجاره‌اي رو بدزده؟»
  « و كي پول اين رو ميده؟» عمويش از ميخواست كه جوابش را بدهد.« تو بايد پولتو نگه داري! تو ديگه به اينجا بر نميگردي!»
 ‌« در مورد اون نگران نباشين.» لبخند نيمه‌كاره‌اي بر روي لبان هري نقش بست.« براي اطلاع شما ميگم كه كه سارا ماشين رو براي تمام تابستون اجاره كرده بود ولي چون تصميم گرفت كه به هاگ...، مدرسه برگرده، به من گفت كه ازش استفاده كنم.»
  « اگه اون ميتونه برگرده، چرا تو نميتوني؟!» خاله پتونيا كنترلش را از دست داد.
 « اون خواهرزادة مديره فراموش كردين؟ اون اونجا زندگي ميكنه.» هري به پهناي صورتش لبخند زد. « با اين وجود ما امروز يه كم زمين خريديم كرديم. من ديگه نيازي ندارم كه به اينجا برگردم.» به همه قول داده بودند كه به هيچ كس چيزي نگويند، ولي هري بيشتر از اين نميتوانست آن را پيش خودش نگه دارد چون ميدانست كه آنها انتظار داشتند كه او بدجوري شكست بخورد.
  « اين زمين كجاست؟» صورت عمو ورنون لحظه به لحظه سرختر ميشد.
 « كنار درياست.» تمام چيزي كه هري گفت همين بود. او از پله‌ها بالا رفت. چمدان حاوي چيزهايي را كه از هاروي نيكولز خريده بود را با خودش بالا مي‌كشيد. وسايل بيشتري در ماشين بود به همين خاطر هم مجبور بود كه يك بار ديگر هم برگردد. وقتي كه پايش را بدرون اتاقش گذاشت لبخند زد.
شادي را كه حس ميكرد در هيچ يك از تعطيلات تابستانيش حس نميكرد و آينده هم بنظر عالي مي‌آمد، قطعاً عالي بود. هري هنوز سر‌پا ايستاده بود و شادي درونش اوج ميگرفت. حرفهاي سارا را بياد مي‌آورد ميخواي با من ازدواج كني هري؟
با فكر سارا و خانه‌اي كه خواهند داشت راهش به سمت ماشين طي كرد. وسايلش را دنبال خودش ميكشيد كه خاله پتونيا و عمو ورنون او متوقف كردند.
  « اينا ديگه چيه؟» آنها با عصبانيت به بسته‌ةاي هري چنگ انداخت و هري سعي ميكرد كه تعادلش را حفظ كند.
 « به من دروغ نگو پسر! تو پولتو خرج كردي!»
  « گفتم كه، نكردم!»
عمو ورنون مستي ار موهاي به هم ريختة هري را در دستش گرفت.
 « پس تو كارت اعتباريتو تموم كردي!»
  « سارا براي روز تولدم چند دست لباس خريد!»  قسمتي ار حرفهايش دروغ بود، خود را كمي عقب كشيد.« وقتي كه رفتيم كريتريون من چيزي نداشتم كه بپوشم!»
 « كريتريون؟ اونا نميذارن كه ... يه كسايي مث تو برن اونجا. دروغگوئي ديگه بسه؟؟؟»
  « من دروغ نميگم!» هري فرياد زد و هر لحظه ناراحتتر ميشد. « ما عكس هم گرفتيم. اونا رو بهتون نشون ميدم.»
 « عكس!!!!»
  « آره وقتي كه كريتريون بوديم.»
 « وكي پولشو داد؟؟» عمو ورنون لبخندي از روي رضايت زد، انگار كه بالا مچ هري را سر بزن‌گاه گرفته، سر هري را رها كرد.
  « سارا بود.»
 « چطوري؟؟» خاله پتوني پوزخند زد.« آيا يه دختر جوون اين همه پول داره؟ واقعاً مگه چه كار ميكنه؟»
هري با نگاه خيره‌اش به خالة بدبختش نگاه كرد و سكوت كرد تا او جرات ادامه داشته باشد، وقتي كه هري ديد كه او چيزي نگفت  نگاهش را از او برگرداند.« توي بازار بورسه.»
هري رويش را برگرداند سعي ميكرد كه چيزي را نياندازد. او ديگر نميخواست يكبار ديگر در آن شب براي آوردن  لباسهاش از اتاق بيرون بيايد.
چند دقيقه‌اي نبود كه روي صندليش نشسته بود كه ضربة آرامي به در اتاقش خورد، هري كنجكاوانه در اتاقش را باز كرد. در پشت در اتاق پسرخاله قوي هيكل و خوك مانندش دادلي انتظار ميكشيد.
  « چي ميخواي؟» هري صبورانه از او پرسيد.
 « هري.» دادلي به آرامي گفت.« دخترائي كه توي مدرسة شما هستن همه مث اين دوتا دختر قشنگن؟»
  « نه، اينطورا هم نيست؟» هري با صداقت جوابش را داد. «بيشترشون .... متوسطن.»
 « خوب چطوري باهاش دوست شدي، ميدوني، يه نفر مث تو باشه؟»
  « من هيچ كاري نكردم.»
 « پس تو چزوري باهاش آشنا شدي؟ به هر حال تو اونقدر هم خوش قيافه نيستي، اون ... زيباست.»
  « اون توي يه سالن به من تنه زد، ميخواست كه منو از دست آقاي فيلچ سرايدار نجات بده.»
 « همش همين.»
  « آره دادلي، همش همينه، حالا اگه مشكلي نداري من قبل از اينكه بخوابم چندتايي كار هست كه بايد انجامشون بدم.»
 « آخر هفته دوباره ميري بيرون؟»
  « نميدونم، احتمالاً نه.»
 « اگه رفتي، ميتونم بيام.»
هري خنديد.« نه ، شب بخير.» هري در را بست و در حالي كه پوزخند ميزد به يمت ميزش رفت، قلم پرش بلند كرد و نوشت.


 پروفسور دامبلدور

 سارا، رون، هرمايني و من اوقات خوشي را در اين هفته گذرانديم. من ميدونم كه شما براي اون نگران هستين، همونطور هم كه ميدونين ولدمورت خودشو نشون داد ولي توي اون موقعيت من هم اونجا بودم، سارا حالش خوبه، من هنوزم ميتونم از اون محافظت كنم، اين چيزي است كه شما خودتون به خوبي اطلاع دارين. تنها چيزي كه متوجه نشدم اينه كه چرا اجازه ندادين همراه سارا به هاگوارتز بيام، ميدونم كه شما باري اون كارتون دليل دارين، ولي بدون دانستن آن دليل كمي مشكل است كه با آن كنار بيام. دليلي كه اين نامه را نوشتم اين است كه به كمك شما نياز دارم. من فقط تونستم كه ولدمورت رو از اون دور كنم. چطور ميشه براي هميشه از شرش خلاص شد؟ آيا سارا بايد هميشه با اين ترس زندگي كنه؟ بدون راهنمايي شما كه كاملاً از جادوي سياه مطلعيد من هيچ برنامه‌اي ندارم. شما قدرت و نقطة ضعف اون رو بهتر از هركس ديگه‌اي ميشناسين،‌شايد بتونيم با هم يه كاري بكنيم. من فقط مخواستم كه از شما تشكر كنم، روح سارا دوباره تازه شد و او دوباره خوشحال است، شما تصميم درستي گرفتين.

 ارادتمند شما
   هري پاتر

هري نامه را پيچاند و آن را مهر و موم كرد، بعد جعبه كاغذهاي مخصوص را بيرون آورد و قلمش را عوض كرد.


 سارا
من مطمئنم كه برگشتن به مدرسه بدون اتفاق خاصي و همچينن خيلي خوب بوده، حتي با اين وجود كه ساعتها بايد اسنيپ رو توي اون قطار تحمل ميكردي. شخصاً، اگه من بودم عقلم رو از دشت ميدادم، ولي ميدونم كه تو بهتر از من با اسنيپ كنار مياي.
دربارة ماشين درست ميگفتي.  دورسلي‌ها عصباني شدند و زمين و زمان رو بهم ريختند و بهانه مي‌اورند كه من بايد اونو برگردونم. گفتن كه همسايه‌ها فكر ميكنن كه من دزديدمش. آيا كس ديگه‌اي تو اين دنيا هست كه اينقدر راجع به اينكه همسايه‌ها چي فكر ميكنن نگران باشه؟ بعدش گفتن كه من نميتونم ماشين داشته باشم چون دادلي يكي نداره. همينطوري ادادمه پيدا كرد تا اينكه متوجه شده كه ديگه بهونه‌اي نمونده كه نيورده باشن و متوجه شدند كه كاملاً مسخره شدند. بيد اضافه كنم كه من در مورد زمين بهشون گفتم. كاريش نميشد كرد. ديگه داشتن منفجر ميشدند. من از تمامي اين صحنه‌ها لذت كامل بردم، هرچقدر كه آزار دهنده بودند چون اينقدر خوشحال بودم كه كسي نميتونست حالم رو بگيره. حتس دورسلي‌ها.
دلم برات تنگ شده ولي دو هفتة ديگه رو با خوشبيني ميگذرونم و بدون اون احساس نا‌اميدي كه من بعد از آخرين خداحافظيمون دچارش شدم. و ميخواستم كه اينو بدوني كه تصميمي كه براي صبر كردن گرفتي، هرچند سخته، متوجة آن هستم و با تمام وجود به آن احترام ميگذارم. بايد يه نفر رو پيدا كني تا بتوني باهاش صحبت  كني. منم فردا براي سيريوس نامه مينويسم و از اون در اين مورد سؤال ميكنم. او نزديكترين فرد بعد از پدرم به منه. ميتوني با خانم گرنجر يا ويزلي صحبت كني، گفتي كه خانم گرنجر شما رو پيش دكتر برد ولي من من خودم خانم ويزلي رو پيشنهاد ميكنم. اون توي صحبت كردن راحته و مراقب همه چيز هست. خوسحال ميشه كه كمك كنه. گذشته از اينها اون براي من بعضي وقتها جاي مادرم بوده. اگه دلت خواست من ميتونم براش نامه بنويسم.
فردا دوباره برات نامه مينويسم، به تو فكر ميكنم.

با عشق هري


  هري هر نامه را به يكي از پاهاي هدويگ بست و قبل از اينكه او را به ماموريتش بفرستد با مهرباني سرش را نوازش كرد. او كتاب افسون جديد و قلم پرش را برداشت،‌قبل از اينكه شروع كند براي لحظه‌اي فكر كرد. او در طول ورق شروع به نوشتن كرد و تعجب كرد كه دستخط درهم‌وبر‌هم او به يك خط خوش و خوانا تغيير شكل داد، دستخط جديد درست شبيه دستخط خودش بود هنگامي كه سعي ميكرد تميز بنويسد. بعد از اين كشف،‌او فقط شكل كلمات را ترسيم ميكرد، با خطي شكسته افكارش را روي كاغذ مي‌آورد و كاملاً از اينكه افكارش روي كاغذ شكل ميگيرد خوشحال بود. وقتي كه كارش تمام شد و هنوز يك ساعتي تا زمان خوابش وقت داشت و شروع كرد به نوشتن افسونها و طلسمهايي كه استفاده از آن را مفيد ميدانست،كه هر كدام را به دسته‌هاي متفاوت از نظر موقعيت خطرناكي كه پيش آمده بود تقسيم كرده بود. هري تصميم گرفته بود كه اولين بخش كتابش را به چگونگي رفتار با دشمنان بپردازد، حال آنكه اين دشمنان مشنگهاي غيرقابل تحمل، دوستان بدجنس، جانوران، ديوانه‌سازها و خود ولدمورت بودند، هري ليستي از كارها و راههاي برنده شدن در مبارزه را رديف كرد. در ميان هر كدام از اين راههاي جادويي، هري در مورد تجربة خودش صحبت ميكرد و نظرات شخصي خودش را كه به درستي آنها ايمان داشت را بيان ميكرد، حتي پندها و اندرز‌هاي كوچكي را كه اينطرف و آنطرف شنيده بود را هم اضافه ميكرد. وقتي كه بالاخره قلم پرش را زمين گذاشت، چشمانش سنگين شده بودند، او از كاري كه انجام داده بود كاملاً تحت تاثير قرار گرفته بود.
از طلسم تغيير دستخط كه در اين كتاب به كار رفته بود متشكر بود، همينطور كه داشت با خودش فكر مي‌كرد ملحفه را به روي خودش كشيد، او ميتوانست كه تمامي قسمتهاي اساسي را كه در ذهنش بود از اول تا به آخر انجام دهد.بعد از آن هم ميتوانست اطلاعاتي را كه ميخواست عصرها و يا آخر هفته‌ها به آن اضافه كند، اطلاعات جديدي كه در سال جديد ياد ميگرفت و يا چيزهايي را كه از كتابخانة مدرسه بدست مي‌آورد. هري تصميم گرفت كه فردا شب براي رون نامه‌اي بنويسد و او را از قابليت كتابها آگاه كند تا او با خيال راحت كارش را شروع كند.  به هر حال دخترها ، در ضمينه تكميل كتابشان از هري و رون جلوتر بودند و اگر هري و رون كم‌كاري ميكردند يا چيزي نمي‌نوشتند حتماً ناراحت ميشدند. با وجود تكاليفc مدرسه، درسها و وقتهايي را كه بايد با دخترها ميبودند زمان بسيار كمي براي اينكار باقي مي‌ماند. كار كردن روي كتابشان عملاً غير ممكن مي‌شد، بهتر بود كه الان كار را يكسره كند. هري غرق در افكارش به وقتي كه اين كتاب با اجراي جادوي اتصال به هم متصل ميشد فكر ميكرد. بزودي مغز ‌آنها از هر ايده‌اي خالي ميشد.  در ذهنش سؤالات زيادي بوجود آمده بود ولي هري به هر چيزي كه فكر ميكرد به سرعت ناپديد محو ميشد. وقتي كه اين حالت از بين رفت فكر جديدي در مغزش جان گرفت.

وقتي كه دوشنبه شب دير وقت از سركار به منزل برگشت هر سه نفر دورسلي منتظرش بودند. هري آنها را در آشپزخانه پيدا كرد، تمام توجه‌شان متوجة بستة باز نشده‌اي بود كه بر روي ميز قرار داشت. هري متعجب شد و بر روي صندلي خالي نشست. پاكتي را كه با كاغذ مانيل پوشيده شده بود را از روي ميز قاپيد.
 « عكسات؟» عمو ورنون پرسيد. هري نگاهي به آدرس آن انداخت و سرش را تكان داد.
  « خب، ببينيم. ادامه بده، بازش كن.»
هري كاغذ پاكت سنگين را با اشتياق فراوان پاره كرد، او نگران اين بود به عكسهاي آقاي ساندرز خيلي دير بدستش برسند ولي انتظار اين را هم نداشت كه اينقدر زود آنها را بگيرد. هري حدس ميزد كه حدود بيست عكس 10×8، بعلاوة چندين كپي از بهترين عكسها بودند كه به صورت جداگانه گذاشته شده بودند. او آنها را به گوشه‌اي گذاشت. قبل از اينكه اولين عكس را كه در بالاي همه بود به عموي منتظرش بدهد به آن نگاهي انداخت و لبخند زد. هري ناخودآگاه عكسها را ورق ميزد و اصرار دورسلي‌ها را براي نگاه كردن آنها ناديده ميگرفت.
 « اين چيه كه شما پوشيدين، لباساتون طراحي شده؟( منظور لباس‌هايي است كه توسط طراحان لباس طراحي شده است.) عمو ورنون با ناباوري اين سؤال را پرسيد.
  « ورساكه.» هري زير لب اين را گفت ولي آنها مشغول‌تر از اين بودند تا متوجه اين موضوع بشوند.
 « شما كه همتون بيرون هستين! چطوري بفهميم كه رفتين تو؟»
  « همون دم در برتون گردوندن، شرط ميبندم.» خاله پتونيا اين را اضافه كرد ولي كنايه‌اش در هري كه لبخند گرمي بر لب داشت و داشت از تمام اين صحنه‌چيني‌ها لذت ميبرد كارگر نيفتاد.
 « متوجة منظورم شدي پسر؟ شما نرفتين تو، رفتين؟» عمو ورنون هنوز اصرار ميكرد نيمي هيجان زده و نيمي عصباني بود.
هري به يكباره عكسهايي را كه در دستش بودند بر روي ميز انداخت كه دادلي و خانم دورسلي آنها را قاپيدند. از روي صندليش بلند شد و به آنها گفت كه زود برميگردد. هري چند دقيقه بعد برگشت و جعبة كبريتي را جلوي عمويش انداخت. آن را براي سوغاتي با خودش آورده بود ولي بيشتر به خاطر اينكه اگر سارا دوباره هوس سيگار ميكرد به او بدهد. عمو ورنون آنها را در دست بزرگ و گوشتالويش گرفت:« اينا كبريتن.»
  « آره.» هري حرفش را تائيد كرد،« كبريتهاي كريتريون.»
 « تنها چيزي كه اينا ثابت ميكنند اينه كه شما سيگار كشيدين.»
  « فكرشم ميكردم كه اگه شام خودم و تمام اون بخش  دي رو هم بيارم شما حرفم رو باور نميكنين.» هري آهي را از روي درماندگي كشيد.« و ما سيگار نكشيديم. شما گفتين كه ما نرفتيم داخل. اونا كه يه نفر رو نميذارن توي پياده‌رو كه اين كبريت‌ها رو بده دست مردم.»
 « اونجا چه شكلي بود؟» عمو ورنون با حالتي از بدگماني اين را پرسيد.
  « آه، بخاطر خدا!» هري فرياد زد، كاملاً از كوره در رفته بود. او سريعاً جو آنجا و دكور آنجا را تا جايي كه نشسته بودند توصيف كرد. او بخش دي را با پيشخدمت‌ها و نقشهاي ظروف نقره توصيف كرد. گفت كه او و دوستانش هر كدام براي شام چه چيزي خوردند.
بالاخر عمويش ديگر سؤالي نداشت.« هوم.» و گفت:« اونا بايد سطح استانداردشون رو پائين آورده باشن.»
هري عكسها و كبريت را جمع كرد، آنها را با خودش به اتاقش برد. او اينقدر عجله داشت كه مدرك بودنش در رستوران را نشان بدهد كه به جغدي كه آمده بود توجهي نكرد ولي حالا تمام حواسش را بخودش مشغول كرد. جغد زرد رنگ رون روي دستة صندلي كنار هدويك استراحت مي‌كرد. او جغد را بلند كرد، جغدي كه سال گذشته خودش و هرمايني براي تولدش آن را گرفته بودند، سرش را كمي نوازش كرد. « سلام همينگوي. گرسنه‌اي؟» جغد صداي آرامي از خودش در آورد، كه هري آن را به حساب جوا مثبت او در نظر گرفت واو را در قفس هدويگ گذاشت. هري بر روي صندليش نشست و هدويگ بر روي شانه‌اش نشست و با پرهايش گونة او را نوازش ميكرد، كاري كه به نشانة علاقه‌اش انجام ميداد. او قبل از اينكه نامه رون را اول از همه باز كند و دستي به پرهاي او كشيد.

 هري
   فكر كنم كه خيلي دلت ميخواد كه بدوني كه فرد و جورج بالاخره پولي رو كه براي تجارتشون احتياج داشتن بدست آوردن! امروز يه جايي رو توي كوچة دياگون اجاره كردن( يادته، قبلاً در موردش بهت گفته بودم.) و تمام هفته اونجا رو تعمير ميكنيم، واقعاً‌از اينكه اون پودر پرواز اضافي رو خريدم خوشحالم. ازشون براي كمك اونا استفاده ميكنيم. منو پدر هرشب ميريم. جيني و مامان غذا رو درست ميكنن و حتي پرسي هم مرخصي گرفته تا توي وصل كردن قفسه‌ها كمك كنه. اونا به اندازه يكسالشون ذخيره دارن، البته بودن اجازة مادرم، و يه ليست كامل هم از اونا تهيه كردن. جديدترينشو برات ميفرستم. فرد و جورج ميخوان كه تو براي روز افتتاح بياي اونجا، روز شنبه، چون اونا يه سورپريز عالي برات دارن. باور كن هري، مطمئناً عاشقش ميشي!!!
 باورت نميشه كه چه اتفاقي افتاده! من به عنوان ارشد انتخاب شدم! مامان و بابا وقتي كه توي لندن بوديم نامه بدستشون رسيد و بيشتر از اين نميتونستن راضي باشن. هنوز نميدونم كه چرا بين اين همه آدم منو انتخاب كردن! چند سال اول كه ما بسختي درس ميخونديم! البته نه به اون اندازه كه هرمايني ميخوند، به هر حال همينه كه هست، هردومون ميدونيم.( پرسي دقيقاً شبيه اونه.) ما اينقدر تعجب كرديم وقتي كه به عنوان ارشد انتخاب شديم! هر چقدر هم كه عجيب باشه قبوله، هر چي باشه من شانسي ندارم كه كاپيتان تيم كوئيديچ بشم، دارم؟
  من يه فكر جالب براي كتابم دارم. من ميخوام يك بخش كامل رو در مورد كاربرد استراتژي‌ شطرنج براي مقابل با هرگونه حمله‌اي بنويسم. من دارم در مورد افسونها، طلسم‌ها، معجون‌ها و حقه‌هايي كه مي‌تونم براي اين كار فكر بكار بگيرم فكر ميكنم. يه بخش ديگه هم ميخوام اضافه كنم كه مربوط ميشه به مزيت استفاده از اختراعات مشنگي، اينكه چطوري جادوگران ميتونن از اونا استفاده كرد. يه بخش ديگه هم هست كه از فرد و جورج الهام گرفتم. خودت ميتوني حدس بزني چيه؟ درسته، اختراعات آزار دهنده. خيلي بلا‌ها هست كه تو ميتوني سر مردم بياري! هفته پيش فرد و جورج يه دونه قوز توي كمر مامان درست كردن و من اينقدر خنديدم كه داشتم ديونه ميشدم، ميديدم كه اينطرف و اونطرف ميره تا اينكه بابا اومد.
من ميخوام كه هر روز يك ساعتي بنويسم، فقط بخاطر اينكه دخترا منو نكشن، ولي فكر نكنم كه زياد بشه. شايد پونزده، بيست صفحه‌اي بشه. بايد درشت بنويسم اينطوري بيشتر بنظر مي‌آد.
يه يادادشت متفاوت، من متوجه شدم كه تو فهميدي كه چه اتفاقي بين منو هرمايني افتاده. پيشنهادي  نداري؟ تو اون به خوبي ميشناسي و منم زياد تو حرف زدن وارد نيستم. ما الان باهاش كنار اومديم، ولي من هنوز از اين ناراحتم، ميدونم كه اونم ناراحته. ( از من نه، از خودش) مامان به محض اينكه رسيديم فهميد كه اتفاقي افتاد و سعي كرد كه از من حرف بكشه. فكر كنم كه نا‌اميدش كردم، ولي اون واقعاً مهربونه. ميگه اگه به مدتي بگذره هر دو نفرمون بهتر از عهدة اون بر ميايم، ولي من نميدونم. هرمايني تمام روز رو گريه ميكنه، ولي مامان ميگه حالش خوب ميشه. تو چي فكر ميكني؟ من چكار بكنم؟

     دوستت رون
هر اينقدر هيجان زده بود كه تصميم گرفت كه قبل از خواندن نامة سارا به آن جواب بدهد.

 رون
   تبريك ميگم! من نميتونم كه باور كنم! دوستان من دختر ارشد و پسر ارشد شدند.‌( همونطوري كه پدر و مادر من بودند.) منم كه كاپيتا كوئيديچم. اگه سارا رو هم به اين معجون اضافه كنيم چي ميشه!!! براي سردرگمي كه دچارش شدي بايد بگم كه زياد بخودت سخت نگير. بهترين مقامها از همه لحاظ كامل نيستند. تو دانش‌آموز عالي هستي، عقايد نابي داري و خيلي بيشتر از اون چيزي كه به ما درس دادن متوجه ميشي. معلومه كه معلم‌ها متوجه اين استعداد تو شدن.
اين ايتعداد توي موضوعي كه براي كتابت انتخاب كردي مشخصه. ابتكار جالبيه!! براي خوندنش لحظه‌شماري ميكنم. من در مورد هر نوع استراتژي و راه‌هاي مقابله‌اي فكر ميكردم بجز استراتژي شطرنج. اختراعات آزار دهنده! يه ايدة جالب ديگه! تنها كاري كه من كردم دست و پنجه نرم كردن با حريفه. كه چطوري به زانوش در بياري. من تقريباً ايده‌هاي ته كشيد وقتي كه نامة تو رو خوندم.بيشتر فكر كن! نميخواد درشت بنويسي. در واقع نميخواد كه همشو بنويسي! ديشب متوجة شدم كه تنها كاري كه بايد بكني اينه كه فقط  قلم رو روي كاغذ تكون بدي و كلمه‌ها خودشون شكل ميگيرن. بعد از اون من فقط خط خطي ميكردم و حدود چهل صفحه‌اي نوشتم. فقط بيا دعا كنيم كه دخترا متوجه اين موضوع نشن و گرنه قبل از ما كارشون رو تموم ميكنن.
براي ماجراي هرمايني، متاسفانه من نميتونم كمك زيادي بكنم. فقط ميتونم باهات همدردي بكنم. بهرحال مادرت درست ميگه. بهع از مدتي او باهاش كنار مياد و متوجه ميشه كه تو چقدر نگرانشي، من نميتونم فكر كنم كه احساسي بدي داره. خيلي بد و دست‌نيافتي، ولي دنيا كه به آخر نرسيده. تنها  پيشنهادي كه ميتونم بكنم اينه كه خيلي مهمه كه اگه دوباره ميخواين شروع كنين هشياريتون رو از دست ندين. هرمايني حالش خوب ميشه، هيچ مشكلي پيش نمياد.
به فرد و جورج بگو كه خوشحال ميشم كه روز شنبه به مغازشون بيام. از طرف من بهشون تبريك بگو. صادقانه بگم از اينكه اونا يه سورپريز براي من دارم كاملاً ترسيدم. فقط ميتونم تصور كنم! كه تو رو اونجا ميبينم؟ عكسها امروز از لندن رسيدن. من هم يه كپي از اونايي كه سارا سفارش داده برات ميفرستم و همچنين مال هرمايني را هم بهمراه آنها ميفرسيم. ميدونم كه قبل از اينها براي اون نامه نوشتي پس لطفاً اينا رو بدستش برسون. بقيه‌شون رو ميذارم تا ببينم كه سارا ميخواد باهاشون چكار كنه چون مال خودشه. نميتونم تا اون موقعي كه ميبينيشون صبر كنم! واقعاً قشنگن! بعداً باهات صحبت ميكنم.

      دوستت هري
هري عكسها و نامه را در كاغذ قهوه‌اي پيچيد و همينگوي را پيش رون فرستاد. او با نامة سارا بر جايش نشست، خوشحال بود كه نامه رون را اول از همه خوانده، چون خوشحاليش كمي بيشتر دوام يافته بود. او جعبه را برداشت و قلم پر سبز را برداشت. او اول از همه خبرهاي شاد رون را برايش نوشت، در مورد مغازة فرد و جورج نوشت، در مورد اينكه چقدر در كار كتاب افسونش پيشرفت كرده، و در آخر در مورد نگراني او نوشت.
دامبلدور در هنگامي كه او رفته بود، پيانويش را به سالن عمومي آورده بود تا او براي دانش‌آموزان آهنگ بزند. هري ميدانست كه او در مورد كارهاي اجتماعي چه احساسي دارد چه رسد به اينكه در جلوي تماشاچيان اين كار را بكند، هري براي او نگران بود. سارا بايد خيلي راحت ميبود، هري ميدانست او از اينكه به روي صحنه برود وحشت داشت.مادرش بر اين ترس غلبه كرده بود ولي سارا هنوز از اين كار وحشت داشت. هري ميدانست كه سارا اين استعداد را دارد، بخاطر مادرش، او هم بر اين مورد در نامه‌هايش تاكيد ميكرد، ولي ميدانست كه تاثير چنداني ندارد. سارا بايد خودش بر ترسش غلبه ميكرد.
چيزي كه بيشتر از همه هري را اذيت ميكرد اين بود كه اسنيپ در برج و دراتاق سارا روي كاناپة كنار بخاري استراحت ميكرد. او هنوز بايد در را شبها مي‌بست و از اين مورد راضي نبود ولي جاي شكرش باقي بود كه درهمان سلولي بود كه قبل از تلاشش براي فرارش آنجا زنداني بود.
او ميگفت كه اسنيپ هم‌صحبت خوبي است. هري امكان نداشت كه اين را باور كند ولي سارا ميگفت كه آنها بحث عصرانة بسيار عالي داشتند. او ميگفت كه اتفاق خاصي نيافتاده ولي متوجه نميشد كه چرا او بايد در را مي‌بست اگر اسنيپ آنجا بود. هري كلماتش را به دقت انتخاب ميكرد، اسنيپ حتي نميتوانست از خودش در مقابل ولدمورت محافظت كند، چه رسد به يك نفر ديگر. به او گفت كه يادش باشد كه ولدمورت چقدر راحت با قدرتي كه دست كمي از قدرت اصليش نداشت، چند روز قبل اسنيپ را در پاتيل درزدار به روي زمين پرتاب كرده. هري خيلي با احتياط به موضوع اشاره ميكرد تا او را متوجه خطر بكند بدون اينكه احساس بي‌دفاعي به او دست بدهد. هري با خودش فكر ميكرد كه اسنيپ از هيچ چيز بهتر بود و خوشحال بود كه او آنجاست ولي با اين حال احساس كينه‌اي كه در وجودش بود نسبت به استاد معجونها كوچكترين تغييري نكرده بود.
وقتي كه فاوكس از پنجرة اتاق هري به داخل آمد هري اينقدر خسته بود كه به سختي ميديد، ولي اينقدر براي خواندن نامة دامبلدور نگران بودو ميدانست كه اين نامه ارزش خواندن را دارد. هري تعجب كرده بود كه به جاي يك جغد عادي مدرسه فاوكس را فرستاده‌اند، ولي خوسحال بود كه دامبلدور آن را فرستاده. هري عاشق نگاه كردن به آن پرندة بزرگ با پرهاي قرمز و طلائي بود، خيلي جالب بود و پادشاهي در ظاهر آن كاملاً مشخص بود، هري دلش ميخواست كه او هم يك ققنوس داشته باشد، ولي آنها هم درست مثل شنل نامرئي او كمياب بودند، كه تعداد انگشت شماري وجود داشت. او هم بر روي شانة هري پريد و سرش را به صورت هري مي‌ماليد كاري كه هدويگ اغلب اوقات انجام ميداد، آماده شد كه پرواز كند.
 « صبر كن، فاوكس!!!» هري به آرامي آين را گفت.« ميتوني نامة سارا رو براي من ببري. هدويگ خيلي خسته‌اس .»
پرندة بزرگ چنگالهايش را دور پشتي صندلي هري انداخت.« فقط بذار كه نامه رو بخونم. تو ميتوني تا من اين كار رو ميكنم استراحت كني.»

 هري عزيز
    در جواب سؤالي كه در نامه‌ات پرسيدي، اين را نوشتم. حالا كه ميدونم كه خطر اينقدر به خواهر زاده‌ام نزديك بوده ميتونم براي  محافظت اون برنامه ريزي كنم، درست مانند در اتاقش كه بروي افراد معدودي باز ميشه نه هر غريبه‌اي كه بخواد بياد توي اتاق.( خود او هم در مقابل اين كار نظر مساعدي دارد و از اين كار استقبال كرد.) بعلاو از او كاملاً  محافظت ميشود. من مطمئنم كه تو فكر ميكني كه سيوروس اسنيپ در مقابله با چنين حريف قدري كم مي‌آورد. ولي بذار از يك چيز مطمئنت كنم، اون ناكس فقط يك فرصت ميخواد. هيچ خطر جدي براي زندگي اون وجود نداره تا موقعي كه اون خودشو نگه داره و من اين رو كاملاً به سارا توضيح دادم. البته كه (خطر) وجود داره، يه كمي، ولي در اون موقع سارا ميتونه از خودش محافظت كنه و اين همون چيزيه كه ما بايد از اون پرهيز كنيم. پنهانكاري خيلي مشكله. مطمئنم كه متوجة منظورم ميشي.
همونطور كه ميبيني، حضور تو تا شروع ترم، موقعي كه پروفسور اسنيپ ديگه اونطور كه بايد نميتونه به كار محافظت  از سارا برسه الزامي نيست. ماجرا اصلاً اونطوري نبوده، همونطوري كه پيش خودت فكر ميكني، من درخواست تو رو ناديده نگرفتم.برعكس من آگاهي كاملي از قابليتها و توانايي‌هاي تو دارم و بخصوص در ميورد اين جادوگر مطمئنم كه تو خلوص نيت حاضر انجام كارها هستي. بهرحال حضور تو در اينجا در طول دو هفتة آينده ضروري نيست، بعلاوه تو بايد به قولي كه به محل كارت دادي عمل كني.( منم پيشنهاد ميكنم كه اين كار رو بكني.) تصميم گرفتم كه تو طبق برنامة هميشگي اين دو هفته را با خويشاوندان خودت بماني و بعد از آن برگردي. در مورد حل كردن هميشگي اين مشكل بايد بگم كه يه راهي جديداً به ذهن ما رسيده كه بايد قبل از هرگونه تصميم و كاري خوب بررسي بشه. در مورد اون شخصاً به تو توضيحات كامل رو ميدم و ميدونم كه تو با شنيدن اين اخبار جديد كاملاً شگفت زده خواهي شد. يك سري انتخاب وجود دارد و من ميخوام كه هر عقيده‌اي در مورد اونها داري بگي، براي اونهايي كه انتخاب كم و خطرناكي وجود داره.

     با بهترين احترامات
           آلبوس دامبلدور، مدير

ادامه دارد...

لینک مطلب


کلوپ شبح

دختري در برج
فصل ششم
قسمت دوم

هري در وسط اتاق بود و هواي سرد شبانگاهي از ميان پنجرة باز به داخل مي‌آمد، پوستش را سرد ميكرد. آسمان صاف بود و پر از ستاره و خيابان پائين پوشيده از مه بود. اشكالي در اين ميان وجود داشت. احساس ترس به او دست مي‌داد، در خوابش رويش را برگرداند، دستانش را بر روي زخمش برد. او به پاهايش نگاه كرد مه غليظ لندن از بر روي زمين ميپيچيد، دنبال چوبدستيش گشت ولي آنجا نبود. لباس نپوشيده بود.  اطراف اتاق را براي پيدا كردن لباسهايش گشت، ولي بياد نمي‌آورد كه آنها را كجا گذاشته است. درماندگي و ترس به او هجوم ‌آورد وقتي كه او متوجه شد كه در اتاق تنها نيست، چيزي كه تهديدش ميكرد و همه اينها او را اذيت ميكرد.
هري به سمت در رفت و آن را فشار داد. خيلي سنگين بود و او ميتوانست بخوبي آن ار پشت سرش احساس كند. ولي هر چه بيشتر تلاش ميكرد، نيروي او نيز بيشتر ميشد. بالاخره آن را از هم جدا كرد و از ميان آن عبور كرد ولي به جاي راهروي طبقة بالا در پاتيل درزدار، خودش را اتاق خواب برج سارا در هاگوارتز ديد. صداي موسيقي مي‌آمد، آهنگ غمگين بلوزي كه مادرش ميخواند و او آن را دوست داشت. معمولاً آهنگ به او آرامش و تسكين ميداد، ولي وقتي كه به سمت اتاق او ميرفت انگار كسي ميخي را در سرش فرو ميكند. دري كه به سقف ميرسيد باز بود، آتش خاموش شده بود و اتاق سرد بود. سارا در اتاق خوابيده بود، او با عجله به سمت در رفت. انگار كه اتاق منبسط شده باشد دسترسي به تخت سارا و سقف غير ممكن بود. چيزي از ميان در باز عبور كرد، چيزي شياه و بدون وزن در مه. سايه‌اي روي ديوار ميخزيد و سارا بدون اطلاع خوابيده بود.
 « ســــــــارا!!!!!» او فرياد ميزد.« ســــــــــــارا!!!!!بلنـــــــــدشــــو!!!!» صدايش هنگامي كه بيرون مي‌آمد پخش ميشد، در همين هنگام صداي موسيقي هم بلند شد و صدايي كه او ميشنيد بسيار پائين و گرفته بود،كاملاً قابل شنيدن بود حتي براي او. او سرسعتر دويد، ولي حس ميكرد كه ازير آب است، پاهايش پلاستيكي بودند و ماهيچه‌هايش بدون استفاده بودند.« كمــــــــــــــك!!!!»  او همينطور كه سايه يك اسلحة رولور قديمي را به سويش گرفته بود و شليك كرد، فرياد زد. از ترس فلج شده بود، گلوله پيشانيش را سوراخ كرده بود و مغزش را پاشيده بود و درد آن تحمل‌ناپذير بود. هري حس كرد كه به عقب افتاده و در تخت بيدار شد. دستانش به سمت پيشانيش برد.
حالش خوب نبود، وحشت رويايش هنوز با او بود، زخمش هنوز ميسوخت، انگار كه گلوله واقعي بود. هري به سمت سارا برگشت، او در كنارش به خواب فرو رفته بود و صداي هيسي مي‌آمد كه او بخوبي آن را به ياد مي‌آورد.
چوبدستيش، يكباره بيادش افتاد، همينطوري بر روي صندلي كنار در رها شده بود و او نميتوانست به آن برسد. در تاريكي حركتي سايه‌وار را در گوشة ديگر رختخواب ديد، نزديك به سارا. هري خواب را از فكرش بيرون انداخت و بر روي پاهايش بالاي تخت ايستاد، از روي او پريد و با صداي خفه‌اي خود را به زمين رساند، خودش را ميان سارا و سايه انداخت. او كارهايش را بدون  چوبدستيش كاملاً بيهوده ميديد، دستش را به سمت او نشانه رفته بود و طلسم بازداري را ميخواند كه براي مسابقة سه جادوگر آن را ياد گرفته بود كه حركت همه چيز را كند ميكرد ولي آنها را متوقف نميكرد. ميدانست كه بايد سريعتر عمل كند، هري دستش را به سمت جايي كه چوبدستيش بود برد  و از افيون جمع‌آوري كمك گرفت، هنگامي كه آن را در دستش حس كرد آرامشي وجودش را فرا گرفت.
هري صداي عصباني هيس را ميشنيد و اسنيپ هم به خودش را به در ميكوبيد و فرياد ميزد كه بگذارد او داخل بيايد، ولي او نميتوانست برگردد، حتي براي يك طلسم آلاهوموراي كوچك. مغزش هنوز بر اثر مشروب گيج بود و نميتوانست فكر كند. تنها افسونهاي ساده‌اي را كه در سال اول ياد گرفته بود را به ياد مي‌آورد، و او را وحشت زده ميكرد كه آيا اين براي مقابله با او مناسب است. او حتماً‌ ولدمورت را شگفت زده ميكرد، ولي يك افسون بچگانه چارة كار او نبود. با هيچ كدام از آنها او خم به ابرو نمي‌آورد. او به چيز قوي‌تر و زيركانه‌تري احتياج داشت.
 « تو هيچ وقت ديت بر نميداري؟؟؟» هري با عصبانيت اين را به شنل‌پوش گفت. او زمان احتياج داشت، ذهنش در جستجو بود، اسنيپ خود را به دري كه با جادو مهر وموم شده بود ميكوبيد. احمقانه بود. هري پيش خودش فكر ميكرد.  او صداي خشني را از نيم متري خودش شنيد.« هــرگــــــــــز.»
فكري به ذهن هري رسيد، حتي با اينكه آن هم چيزي بيشتر از همان افسونهاي سال اولي نبود. او ميتوانست با افسون كوچك كننده ولدمورت را در حد يك عروسك خيمه شب بازي كوچك ميكرد، ولي اين كافي نبود.
  « پتريــفيـكوس توتـــاليـــــــس!!!!!!!!!!!!»
شنل خشك شد و به زمين چسبيد، درست مانند سنگ شده بود.  هري سريع چوبدستيش را به يمت در گرفت.« آلاهومورا!!!»
اسنيپ با چوبدستيش كه در دستش بود در اتاق افتاد.
 « شمع‌ها رو روشن كن!» هري به او دستور داد.
اسنيپ دستش را تكان داد و اتاق روشن شد و هري هم طلسم منجمد كننده را بر روي شنل اجرا كرد و آن را به ستوني از يخ تبديل كرد و هرچيز ديگري را كه به ذهنش ميرسيد را بر روي آن اجرا ميكرد تا موقعي كه دست سنگين اسنيپ را بر روي شانه‌اش حس كرد.
  « اون رفته، پاتر.»
 « چي؟» هري چشمانش را به هم ميزد.« نميتونه! من فلجش كردم!!!»
  « به من بگو، زخمت هنوز ميسوزه؟»
هري آه كشيد.« نه، نه متوقف شده.»
 « سارا حالش خوبه!؟» اسنيپ تعجب كرده بود.
  « حالش خوبه، اون اصلاً از خواب بلند نشد.»
 « خوبه. پس لازم نيست اون در اين مورد چيزي بدونه، لازمه؟»
  « نه، فكر ميكنم  نه. اين فقط اونو ميترسونه.»
 « خب، پس اون پنجرة لعنتي رو ببند و برو بخواب. اون امشب دوباره برنميگرده. من در اين مورد مطمئنم.» او شنل كوچك شده را بلند كرد تا از آنجا برود. هنگاميكه وارد شده بود متوجة چيزي نشده بود، او الان داشت متفكرانه به لباسهايي كه با بي نظمي اينطرف و آنطرف ريخته شده بود نگاه ميكرد. همان نگاه هميشگي را نثار هري كرد.
  « زود نتيجه‌گيري نكن.» هري به او اخطار داد. « هيچ اتفاقي نيفتاد.»
 « اميد وار بودم كه همچين اتفاقي نيافته.» اسنيپ غرغري كرد و دوباره راه افتاد. او به در رسيده بود كه هري او را نگه داشت.
  « پروفسور؟» او گفت:« ميتونم كه با سارا به هاگوارتز برگردم؟ اون مطمئناً دوباره مياد سراغش.»
 « من به اندازة كافي نگران امنيت اون هستم، پاتر. ولي اين به عهدة من نيست كه اين تصميم رو بگيرم. جناب مدير ميتونه از اون محافظت كنه، در اين مورد بتو اطمينان ميدم. گذشته از اينها، كار مشنگيت چي ميشه؟ تو به هر حال به پول احتياج داري.» اسنيپ نيشخند زد، حرفهايشان را بخاطر آورد.
  « من در اين مورد حق دارم.»
 « من با پروفسور دامبلدور صحبت ميكنم، فرض كنيم كه من اين كار رو انجام دادم، ولي اگه من جاي تو بودم انتظار داشتم كه با بقيه دانش‌آموزها با قطار در ماه سپتامبر به اونجا برم.» او قبل از اينكه هري دليلي بياورد در را بست. هري پنجره را با افسوني قفل كرد و به تختخواب رفت و كنار سارا خوابيد، دستش را بدور حلقه كرد و  چشمان  سنگينش را بست و به نفسهاي آرام و يكنواخت او گوش داد. او اصلاً تكان نخورد.

هري هنگامي كه از خواب بيدار شد سرش سنگين بود، ترش كرده بود و دردي در تمام بدنش پيچيده بود و باعث ميشد كه گردش ديروز بيشتر شبيه يك خاطره خوش بنظر بيايد. بر چند دقيقه‌اي دراز كشيد، سارا هنوز كنارش خوابيده بود، داشت به افسوني فكر ميكرد كه بتواند درد را از بين ببرد، ولي چيزي پيدا نكرد. تشنگي مفرط، بالاخره او را از رختخواب بيرون كشيد، مراقب بود كه سارا را از خواب بيدار نكند.
از وقت صبحانه خيلي گذشته بود و به نظر مي‌آمد كه در ميان گروهشان او تنها كسي است كه از خواب بيدار شده است. گوشش را به در اتاق رو و هرمايني چسباند و صداي خروپف آشناي رون را شنيد.  هري به سمت در اتاق اسنيپ برگشت و به آرامي در زد.« پروفسور؟» به با صداي نه جندان بلندي گفت.
اسنيپ در را باز كرد، هنوز همان لباسهاي شب پيش را پوشيده بود، با همان كلاه بيس‌بال. هري اگر آن احساس را نداشت حتماً ميخنديد. « چيكار داري؟»
  «يه دونه قرص آسپرين دارين؟»
هري تعجب كرد كه اسنيپ خنديد. پيش خودش فكر ميكرد كه اين كار غير عاديست تا وقتي كه متوجه شد كه اسنيپ به حال روز خراب او ميخندد. هري اخم كرد ولي منتظر جواب شد.
  « من بايد ميذاشتم توي وضع بمونين، پاتر. با اين حال، سارا بيشتر از همه ناراحت ميشه كه آخرين روز آزاديش رو داخل بگذرونه، پس منم يه معجون براي تو و دوستاي از خراب شدت آماده كردم.  بيا تو.»
 « مشكل ديگه‌اي ديشب پيش نيومد؟»
  « هيچي، توي اون موقعيت تو كشته نشدي و سارا هم حالش خوبه. در واقع من متعجم كه تو چطور اون موقع بيدار شدي.»
 « هوم.» هري گفت:« فكر ميكني كه من تا موقعي كه اون اونجا كمين كرده پيشش ميخوابم؟فقط توي اتاق بودم، به چيز ديگه؟ ( منظورش اينه كه براي كار ديگه‌اي اونجا نبود) تو منو دست كم ميگيري، ولي الان ميشه با من درست رفتار كني. كن حالم بدجوري خرابه.»
لبخند اسنيپ برگشت.« اينو بخور. كمكت ميكنه. هم  اينكه تمام موهات ميريزه، دير وقت بود. من يادم نمياد چي توي اين معجون ريختم.»
اسنيپ ميخواست كه او را بترساند ولي تمامي آن معجون بدبو را يكباره سركشيد. هري هيچ اهميتي نميداد كه چه بلايي سرش مي‌آمد اگر اين( معجون) حالش را بهتر ميكرد. قبل از اينكه فنجان را تمام كند اثرش را حس كرد كه راهش را درون جسم او پيدا ميكرد و حس گرمي مطبوعي را به او القا ميكرد.
  « من يه يادادشت براي سارا گذاشتم و گفتم كه ميام تو رو ببينم. من براي مدتي ميرم بيرون. ميخوام كادوي تولدشو قبل از اينكه برگرديم به مدرسه بهش بدم. روز جمعه توي كوچة دياگون پيداش كردم.»
 « خيلي خب. پي اينم بذار بالاي سرش، قبل از اينكه برگرديم من باسد يه كمي بخوابم. اينم بذار پشت در اتاق ويزيلي.» او جام  بزرگي را به دست هري داد.« حالا از اينجا برو، پاتر.»
  « متشكرم، پروفسور.»  اين را گفت و در را پشت سرش بست.
تولد سارا تنها چند روزي پس از آغاز ترم جديد بود و او چيز جالبي را براي او پيدا كرده بود. فكر ميكرد كه قيمتش زياد باشد به همين خاطر هم بايد قبل از آن سري به بانك گرينگوتز ميزد تا قبل از اينكه به فروشگاهي كه رادهايشان را خريده بودند آماده باشد، اسم آن را به خاطر نمي‌آورد.هري لباس جديدش را پوشيده بود، بيشتر به خاطر اينكه سارا آن را براي او خريده بود، كمي هم براي اينكه نمي‌دانست كه بار ديگر كي ميتواند آن را بپوشد مگر براي روز فارغ‌التحصيلي  آن را ميپوشيد، ولي بيشتر از همه براي اين بود كه طوري بنظر بيايد كه ميتواند آنجا خريد كند. قدرت اين زا داشت،‌البته كه تلي از  گاليون داشت و اهميتي نميداد كه آنها را براي سارا خرج كند. او ميخواست برايش قشنگترين چيزها را بخرد، براي همين هم بود كه تمام تابستان را به سختي كار كرده بود، ولي او در مورد خرج كردن پول مشنگي بيشتر دقت ميكرد. شك داشت كه بتواند با اين پول بتواند جدا شود. 
وقتي كه براي آن چيزي كه بخاطرش آمده بود به قسمت مردانة فروشگاه رفت، ايده‌اي در ذهنش جان گرفت. پدر سارا ميليون‌ها دلار با سرمايه‌گذاري در بورس بدست آورده بود. چرا او اين كار را نميكرد؟ او هم ميتوانست حوادثي را كه در شرف وقوع بود تا حدي پيش‌بيني كند. او ميتوانست در‌آمدش را توسط خريد فروش  سهام چند برابر كند و طي چند سال خانه‌اش را بخرد. ولي اين تقلب نبود؟ بنظر كه اينطور مي‌آمد. او ميخواست پول در‌بياورد نه اينكه آن را بدزدد. پدر سارا يك دزد بود؟ هري فكرش را هم نميكرد. هر كاري كه پدرش كرده بود الان گذشته بود. بنظر پدر خوبي مي‌آمد، او پولش را با ديگران تقسيم ميكرد، سارا هم همين‌طور، كه شادي و آسايش را به همراه مي‌آورد، حتي براي سارا هم سرماية خوبي گذاشته بود. هر كاري كه پدرش كرده بود هري هم ميخواست آن را آن را انجام ميداد، چه خوب و چه بد. تصميم مخالف را آن را گرفت. اگر او ميخواست كه آن كار را بكند چرا از ثروتي كه سارا به او تقديم كرده بود استفاده نمي‌كرد؟ فرقي نداشت، باز هم پولي را خرج ميكرد كه براي آن زحمت نكشيده بود. بعد از فارغ‌التحصيلي يك آپارتمان در لندن ميگرفت، شغل محترمانة ديگري ميگرفت، زميني ميخريدند و پولي كه در مي‌آوردند را زخيره ميكردند تا خانه‌اي را بسازند كه براي بچه‌هايشان بگذارند.
او براي مدتي طولاني در مقابل ويترين ايستاده بود تا اينكه زني آمد و به او گفت كه كمك ميخواهد.
 « من ميخوام اينو رو بخرم.»  هري به او گفت.«چه اطلاعاتي در مورد آن داريد؟»
  « براي خودتون ميخوايد؟»
 « نه، هديه‌اس.» جواب داد:« اون روشن بين قدرتمنديه.»
  « پس اين هدية مناسبيه، معلوم نيست كه اين گوي بلورين متعلق به كجاست، ولي مطمئنً قرنها از عمر اون ميگذره. اين كار اصليه، همينطور كه ميبينيد، كار دست فوق‌العاده‌ايه. خيلي روي اون كار شده. من نميدونم كه چه موقع اين اثر به انگلستان آورده شده،كسي كه داشت اونو بررسي ميكرد به من گفت كه پر از جادو‌هاي قدرتمند قديمه كه سالهاست كه فراموش شده‌اند. اون نميدونست كه چكار ميتونه انجام بده ولي گفت كه خيلي قدرتمنده.»
 « اين كندكاري‌هاي روي پاية اون چي هستن؟» هري با خودش فكر ميكرد كه يكي از آنها آشنا به نظر مي‌رسد. ولي او در مورد علائم عجيب و غريب قديمي چه ميدانست؟
  « من واقعاً نميدونم. ارزياب ما فكر ميكرد كه اونها نشانه‌هاي كوليها هستند.»
 « من ميخرمش.»
  « خيلي خوبه، گفتيد كه هديه‌اس؟»
 « بله.»
  « پس من براي شما خوب بسته‌بنديش ميكنم.» هري به دنبال او به طرف صندوق رفت.« ميدونيد آقاي پاتر، روشن بينهاي واقعي بندرت با چيزي كه حتي نصف قدرت اين رو هم داشته باشه كار ميكنند. دوشيزه‌اي كه دوست شماست خيلي خوشحال ميشه.»
هري موهايش را بر روي زخمش انداخت، هنوز هم توسط آن شناخته ميشد.« اميدوارم كه درست  بگين.»


با آن بسته سنگين وارد اتاقي شد كه با سارا به طور اشتراكي گرفته بود و متوجه شد كه كه جام معجون خاليست و صدايي از پشت در حمام مي‌آمد. هري بسته را درون چمدانش جا داد كه به وسيلة جادو به اندازه يك اتاق جا داشت. او رداهايش را به روز صندلي انداخت و براي ناهار آماده شد. آنها تنها چند ساعت فرصت داشتند كه با هم باشند و آن را يك غنيمت ميدانستند، خوشبختانه ترم جديد دو هفته ديگر شروع ميشد. مدت زيادي را از هم دور نميشدند و وقتي هم كه او به هاگوارتز برميگشت، ديگر نگراني اين را نداشت كه او عقلش را از دست بدهد. حفاظت از او مسئلة ديگري بود. او فقط ميتوانست كه اميدوار باشد اسنيپ در اين مورد با دامبلدور صحبت كند تا به او اجازه دهد كه همراه او به مدرسه بيايد. احتمالش بسيار كم بود. حسش به او ميگفت آن چيزي را كه اسنيپ گفته درست است. او با بقيه دانش‌آموزان روز اول مدرسه به‌آنجا مي‌آمد. 
سارا بالاخره از حمام بيرون آمد، دوش گرفته بود و بوي خوبي مي‌داد. پوستش برق مي‌زد و و او در متعجب بود كه چطور اين كار را مي‌كند، براي آن حتماً بايد افسوني وجود داشته باشد. 
موهاي طلايش مثل هميشه عالي بودند و حلقة آنها تا انتها ادامه داشت، بنظر مي‌آمد كه رشتة سياه از شب پيش كمي رشد كرده است. چيزي او را اذيت ميكرد، هري سئوالي نپرسيد. (سارا) وقتي او را ديد لبخندي زد و خود را بدون اينكه چيزي بگويد در بغل او انداخت.
 « تو منو به حال خودم رها كردي.» هري ميخواست كمي او را دست بياندازد.« فكر كنم كه فقط حرفشو ميزدي.»
  « يادم نمياد.» حرفش را تائيد ميكرد.« يك ساعتي هست كه دارم باهاش كلنجار ميرم. يادم مياد كه توي رختخواب با هم بوديم، ولي خيلي كم بود و تند گذشت.  بعدش از خواب بيدار شدم تعجب كردم.»
 « البته ما هيچ كاري نكرديم.» خنده‌اش به نيشخند تبديل شد. « بشخصه، من تكيلا رو مقصر ميدونم. ديگه نبايد توي خوردن تكيلا زيادهروي كني عزيزم. نه اينكه اون لباساي پيچيده و تسمه‌دار و تكمه دار رو بپوشي، يه دونه پيرهن ساده از اين به بعد بسه.»
  « اينجورياست.» او خنديد.
 « آره، ولي تو ميتوني اگه دوست داشتي اون دامنو هروقت كه خواستي بپوشي.»
سارا خنديد.« بنظر مياد كه نا‌اميد شدي كاپيتان. من اين وضعيت رو بوجود آوردم؟»
 « ميشه اينم گفت. ولي من قبل از اينكه به اينجا بيايم توي اين وضعيت گير كرده بودم. بار بعدي زودتر ميريم بيرون. خيلي طولش داديم تا برگرديم خونه!»
  « همش تقصير سيوروس بود. يادته هري؟ اون مارو مجبور كرد كه منتظرش باشيم و صد‌سالي طولش داد. بذار همه رو بندازيم گردن اون.»
 « نظر خوبيه! همين كارو ميكنيم. ميندازيمش گردن اسنيپ.» او بر روي رختخواب افتاد و او را هم همراه خودش به روي تخت انداخت.« الان كه بيداري، سارا.» بر روي چرخيد و با بازيگوشي او را بوسيد.
  « آره، هري. ولي ما نميتونيم.»
 « البته كه ميتونيم! تو ديروز به من گفتي كه اون معجون رو از هاگوارتز آوردي. با اون ميشه يه كاري كرد، ميدوني كه.»‌ به او لبخند مي‌زد و در حالتي از هيجان زدگي قرار داشت كه قسمتي از آن مربوط به معجون هوشياري بود كه اسنيپ درست كرده بود.
  « من ديگه اونو ندارم.»
 « البته كه داريش! من ديشب ديدمش. اون كجاست؟» او به سمت ميز كنار تخت برگشت.
  « اونو دادم به يكي ديگه.»
هري جستجويش را متوقف كرد و به او نگاه كرد. « واقعاً، سارا. داشتم شوخي ميكردم. اگه تو آماده نيستي مجبور نيستي، خودت كه ميدوني.»
 « جدي ميگم هري. دادمش به يه نفر ديگه.»
هري بلند شد. « به كي؟»
 « يه نفر كه به اون احتياج داشت. اين تنها چيزيه كه ميتونم بگم.»
بريا لحظه‌اي ساكت شد، در مورد آن چيزي كه او گفت فكر ميكرد. به بالا نگاه كرد و او بلند شد.
« هرمايني.» به آرامي زمزمه كرد.
سارا سرش را تكان داد.« اون ناراحت بود. چيز زيادي يادش نمي‌اومد.
آهي كشيد.« چقدر براشون سخته، الان بايد افسوس بخورن. ميدوني سارا، ديشب خيلي خوب شد كه تو خوابت برد.حتي اگه موقعيت اون هم جور ميشد بايد بعدش آرامش داشته باشيم. دامبلدور يه چيزي گفت كه باعث شد كه من به فكر بيفتم، ولي اون موقع اهميت نميدادم. بعد از اينكه تو منو به حال خودم گذاشتي تازه وقت كردم كه بهش فكر كنم.بيچاره رون. فكركنم كه الان حالش بد باشه.»
  « مطمئناً همينطوره هري. همينطور هم اون ( هرمايني)، ولي كاري كه شده،شده.حد‌اقلش اينه كه اونا همديگه رو دوست دارن.»
 «كاري هست كه ما بتونيم انجام بديم؟»
  « آره، اون رو به حال خودشون بذاريم. امروز رو براي خودمون بگذرونيم.»
 « فكر ميكنم كه ما هم ديشب داشتيم اشتباه بدي ميكرديم، سارا. دامبلدور درست ميگفت. نوشيدن زياد ميتونه روي قضاوت ما تاثير بذاره.»
يارا چشمانش را به زمين دوخت، هري ميتوانست بگويد كه احساسي شرمندگي ميكند.« اون ديگه چه چيزايي گفت؟»
 « چيز زيادي نبود، به هر حال اون درست ميگفت.»
  « منم دلم ميخواست كه اين اتفاق مي‌افتاد ‌هري. هردومون ميخواستيم. ولي نه اينجوري. من حتي دلم نميخواست كه يه ذره از اون احساسي رو كه هرمايني داره داشته باشم. قول بده كه با هم باشيم.»
 « قول ميدم. من نميخوام كه تو افسوس بخوري.»
  « افسوس خوردن چيزيه كه من بيشتر از همه ازش ميترسم. چيزي بدتر از اون نيست.»
 « ديگه از چي ميترسي؟»
  « تو هفده سالت بشه و من منم به اين سن برسم. احساس بزرگتر‌ها رو پيدا كنيم. فكر كنيم كه ديگه بزرگ شديم، واقعاً شديم؟ چطور ميتونيم بفهميم كه تصميمي كه ميخوايم بگيريم،‌ يه تصميم نوجوانانه و احمقانه نيست؟ و چقدر اين اين تصميم بر روي تمناهاي جسماني ما تاثير ميذاره؟»
 « پس ميخواي تا اون موقع صبر كني؟»
  « من نميدونم.  يه قسمت از وجودم در موردش نگرانه. ميدونم كه دوستت دارم، هري.  ميدونم كه با تو خوشم. تا وقتيكه بتونم زماني رو پيدا كنم كه يه كم به آسايش برسم.» كمي تأمل كرد، اشك از چشمانش پائين مي‌آمد و وقتي كه دوباره صحبت كرد صدايش صاف و پر از غم بود.« من به مادرم احتياج دارم، هري.»
هري دستش را بدور او انداخت و او هم سرش را بر روي شانة او گذاشت. « ما هردومون راهنمائي نياز داريم. خيلي از وقتا هست كه منم به پدر و مادرم احتياج دارم، اين مورد هم يكي از اوناست، ولي آخر سر اون چيزي رو كه ميخوايم انجام ميشه. هر چي رو كه فكر ميكنيم درسته. ميخوام كه مطمئن باشي سارا و من تا هر وقت كه تو بخواي صبر ميكنم.»
سارا خنديد.«‌تو هميشه ميدوني كه چطوري همه چي رو درست كني، هري.»
 « ولي اگه قراره كه صبر كنيم تو ديگه نميتوني اون دامن رو ديگه بپوشي.»
او خنديد. « خب من يه لباس گشد خاكستري ميپوشم با يه جفت چكمه بلند ميپوشم، اين شايد بتونه بهت كمك كنه.»
 « فكر نكنم كه اون هم بتونه كمكي بكنه، من فقط تو رو يه جور ديگه ميبينم.»
  « خب بريم ناهار بخوريم.» پوزخندي زد.« دارم از گرسنگي ميميرم. بعد از خورن هم بايد تا ساحل رانندگي كنيم.»

رانندگي خيلي طولاني بود و لذت بخش بود. سارا از اين كار منظوري داشت،تا موقعي كه به مقصد نرسيدند چيزي به هري نگفت. وقتي كه آنها از جادة خاكي او ديگر مجبور بود كه توضيح بدهد چون معلوم بود كه آنها وارد يك ملك خصوصي شده‌اند.
  « من با يه بنگاه معاملات ملكي واقعي صحبت كردم،»‌توضيح داد.« اين قطعه زمين بنظر عالي مياد! من فكر كردم كه ما ميتونيم يه نگاهي بهش بندازيم.»
 « ببين، ما وقتي ميتونيم اينجا رو بخريم كه من پولشو داشته باشم.»
  « بذار به بقيه بگيم كه تو اجازه دادي من يه زمين بخرم.» او ميديد كه هري در آستانه اعتراض است كه او را منصرف كرد ،‌ لبخند ميزد.« من نميتونم كه بذارم دوست پسرم خرج منو بده. اين اشتباهه.»
هري كه خودش را براي بحث آماده كرده بود در مقابل خنديد.« سارا، كسي از عهدة تو بر نمياد!»
  « من فقط نميخوام كه توي اين مدت كس ديگه‌اي اين تيكه زمين رو بخره. خيلي خوبه، اينطور نيست؟ كنار جاده پر از درخته، و كساني كه عبور ميكنن نميتونن كه داخل ملك رو بخوبي ببيبنن. بيست و يك جريب( هر جريب برابر اسن با 4047 متر مربع كه 21 جريبش ميشه 84987 متر مربع كه ميشه تقريباً هشت . نيم هكتار) زمين كه ميتونيم طبقه همكف رو اتاقاي زياد درست كنيم و كسي هم  خونه رو تا موقعي كه اونو رو صخره نسازيم نميبينه. نظرت چيه هري؟»
 «بنظر كامله، بيا يه نگاهي دور و اطراف  بندازيم.» دستش را گرفت و راهپيماسشان را شوع كردند.« علف‌هاي هرز اينجا زياده بايد اينجا رو تميز بكينم.»
  « خوب من ميتونم يه نفر رو بفرستم تا وقتي كه ما توي مدرسه هستيم درستشون كنه.»
 « اين كلبه خيلي توي ذوق ميزنه، ميتونيم خرابش كنيم.»
  «نه، ميخوام بدم تعميرش كنم. يه كمي طول ميكشه تا ساختمان رويايي ما آماده بشه.  تا موقعي كه منتظر هستيم ميتونيم اونجا زندگي كنيم.»
 « سارا!» هري اعتراض كرد، از نگاه كردن به چشمان او دست برداشت.« تو پول همة اينها رو نميدي!»
  « چرا نه؟ تا كي ميخواي اين آقا منشي رو ادامه بدي؟ ما بايد اونطوري كه ميخوايم زندگي كنيم! چرا ازش خوب استفاده نكنيم؟ اين خيلي مهمه كه كي پول همة اينها رو ميده؟ اگه مهمه من ميتونم نصف اين پول رو به تو قرض بدم، بعد تو ميتوني به من پسش بدي. ولي تا موقعي كه من نظرم اينه كه چيزي كه من دارم مال تو هم هست. مگه تو نميخواي با من ازدواج كني، هري؟»
هري بنظر شوكه مي‌آمد:« البته كه ميخوام!‌ منظورم اينه كه اگه تو هم بخواي.»
  « پس در آخر هم پول مال هر دوي ماست.»
هري آهي كشيد، تسليم شده، بود. بحث با او غير ممكن بود. « ولي بايد جريان وام رو قبول كني، چون من دلم نميخواد كه اسنيپ حتي براي يك لحظه هم بتونه سركوفت اينو به من بزنه.»
  « پس قبوله. خب بريم كه به صخره هم يه نگاهي بندازيم.»
دريا زير پايشان جابجا ميشد همينطور كه آنها دراز كشيده بودند و از لبة صخره به پائين نگاه ميكردند. سنگهاي بزرگي در پائين بودند و در محوطه‌اي بازي كه آنجا بود قايقي لنگر انداخته بود، راه ناهمواري در ميان صخره كنده شده بود كه به‌آنجا ميرسيد. فكري به ذهن هري رسيد.
 « ما ميتونيم تو صخره يه شكاف درست بكنيم،درست همين‌جا.»‌ هري به آن  اشاره كرد.«‌ يه تونل آبي به اتاقاي زيري درست كنيم.»
  «عاليه، هري! هيچ‌كس حتي نميتونه قايقي رو كه اون پائين لنگر انداخته رو ببينه. ما ميتونيم افسونهاي زيادي رو روي ورودي اون كار بزاريم تا غير قابل توجه بشه. خيلي راحت ميشه فرار كرد اگه مشكلي پيش اومد.»
 « قبل از همه داريم براي مشكلات برنامه ريزي ميكنيم!!»
  « بهتر از اينه كه بدون انتظار گير بيفتيم  و راه چاره‌اي نداشته باشيم.»
 « درسته.»‌ هري بلند شد و گرد و خاك را تكاند.« اين همون جائيه كه تو ميخواي زندگي كني، سارا؟»
  « آره!!! من عاشق اينجام!!! اين درست همون جائيه كه ما بايد زندگي كنيم. ميتوني تصورش رو بكني؟ ما، اينجا، توي خونة خودمون؟ خوب زندگي ميكنيم. با هم خواهيم بود.» او كه بلند شده بود كمك كرد كه بلند شود.
 « پس بذار بخريمش.»
  « آه، هري!‌ ازت ممنونم! خيلي عاليه!»
 « با اين وجود، ما هنوز نبايد چيزي در مورد اون به كسي بگيم. همه رو شگفت زده ميكنيم.»
  « البته بايد. ولي به رون و هرمايني كه ميتونيم بگيم؟»
 « هنوز نه. بذار اول يه كم روش كاركنيم.»

سارا اصرار داشت كه هري ماشين را تا آخر تابستان پيش خودش نگه دارد. هري به سختي مخالفت ميكرد ولي بعد از اينكه سارا به او گفت كه به تاثير آن بر روي دورسلي‌‌ها فكر كند، نظرش را پذيرفت. آنها ميدانشتند كه او چقدر از اينكه صبح خيلي زود از خواب بيدار شود تا پياده خودش را به سر كارش برساند متنفر است و حتي بدتر از آن، وقتي كه كارش تمام شد دوباره پياده همة آن را تا خانه طي كند، كه واقعاً شكنجه‌اي عظيم براي او بود. سارا به او اجازه داد كه اجاره را پرداخت كند و او هم قبول كرد ولي به محض اينكه اسنيپ رويش را برگرداند بازوي هري را گرفت و گفت كه فكر آن را نكند. پول آن كاملاً پرداخت شده بود، او گفت كه او فكر اين كار درست بعد از اينكه هرمايني با دادلي صحبت كرده به ذهنش رسيده. رون و هرمايني با چشمان قرمزشان خود را براي خداحافظي به بار رسانده بودند ولي تصميم گرفته بودن كه يك شب ديگر را آنجا بمانند، آنها هري، سارا و اسنيپ را تا ايستگاه كينگزكراس هم همراهي نميكردند. هري هرمايني را بغل كرد كاري كه هرچ وقت نكرده بود، دلسوزانه لبخندي به رون زد.  سارا هم هر دو را بغل كرد و بوسيد. هر دو قول دادند كه نامه بنويسند كه هرمايني زد زير گره. رون دستش را براي آرام كردن او روي شانه‌اش انداخت، هري فكر كرد كه بنظر مي‌آمد احساسات او جريحه دار شده. او نميخواست بدون اينكه حرفي بزند تا او را از اين حالت بيرون بياورد از آنجا برود. او هميشه قوي، رئيس ماآب و كاملاً مطمئن بود و او نميتوانست بيشتر از اين غمي را كه در صورت او بود را تحمل كند، ولي متوجه شد كه كاري از دستش بر نمي‌آيد. گرمترين لبخندش را تحويل او داد قبل از اينكه سارا را براي عبور از در همراهي كند. خداحافظي از سارا آسانتر از آن چيزي بود كه تصور ميكرد. آنها براي ملكشان شور و شوق عجيبي داشتند. سارا با بنگاه و وكيلش تماس گرفت كه پول لازم براي معامله را در اختيار داشت.  ملاقات كوتاهي در بنگاه داشتند و ورقها را امضاء كردند. بزودي زمين مال خودشان ميشد و آنهاميتوانستند كه در كلبه‌شان روي آن كار كنند. توافق كردند كه كار ساختمان را تا اتمام تحصيلشان انجام ندهند، تا آن موقع اين رازشان محسوب ميشد.
  « دو هفتة ديگه مي‌بينمت.» سارا به آرامي اين را گفت و او را بغل كرد.« شايد تا اون موقع تونستم بر ترسم غلبه كنم.»
 « دلم برات تنگ ميشه.» هري آهي كشيد.« خيلي خوبه كه دوباره بتونم كنارت باشم.»
  « ميدونم هري، منم دلم واسة تو تنگ ميشه، ولي ما همدسگه رو بزودي ميبينم و ديگه قايم نميشيم.»
 با آخرين خداحافظي سوار قطار خالي شد، اسنيپ از روي شانه‌اش به او نگاهي انداخت و پشت سر سارا سوار شد.« اون كاملاً در امانه، پاتر.»
 « ازش خوب مراقبت كن، سيوروس.»  هري اين را گفت و پوزخند زد:« يا اينكه من تو رو ميكشم.» 
اسنيپ عملاً ميخنديد وقتي كه در را بست و ناپديد شد. قطار شروع به حركت كرد و هري براي سارا دست تكان ميداد كه او هم در مقابل جوابش را ميداد تا موقعي كه به طور كلي از ديد خارج شد.
 
پايان فصل ششم

لینک مطلب


کلوپ شبح

دختري در برج
فصل ششم
قسمت اول

  اسنيپ در بار ( مهمانخانة)  پاتيل درزدار منتظرشان بود و  آنها درست زماني كه خورشيد در افق غروب كرد به آنجا رسيدند. رفتارش آرام بود وحتي در حمل چيزهايي كه خريده بودند به آنها كمك نكرد. در آخر هم هرمايني آنها را در جلوي در گذاشت و آنها را در پله‌ها به پرواز در‌آورد. هري و رون بايد لبخند ميزدند، تمام نگاهها به آنها و لباسهاي عاليشان جلب شده بود.
آنها تصميم گرفتند كه به كلوپي كه در خيابان بالايي بود بروند.، يكي از كلوپهايي كه در ميان اكثر دانش‌آموزان هاگوارتز معروف بود، اسم آنجا ( كلوپ )  شبح بود. رون و هرمايني هم شب پيش به آنجا نرفته بودند و به جاي آن به سينما رفته بودند. دلشان نميخواست كه تنهايي گردش كنند. آنها هنوز به خاطر مشروب بعد از شام گيج بودند و بيش از يك ساعتي براي عوض كردن لباسها وقت تلف كردند.  هنوز سر شب بود براي همين در بار به اسنيپ ملحق شدند. مثل هميشه اسنيپ ناراضي بود، و نشان داد كه از اين وضع راضي نيست.
 « من متوجه نميشم كه شما چرا اينجا مست نميكنين، اگه اين كاريه كه ميخواين با خودتون بكنين.» اسنيپ ادامه داد: « اگه با من بود همين الان تمام اين مشروبخوري‌هاي بيهوده رو تموم ميكردم، ولي من روش خمدم رو دارم.»
  « راست ميگي.» سارا خنديد، « تو نميخواي كه خوشي ما رو محدود كني، سيوروس. شايد كمي طرز فكرت رو عوض ميكردي ، از خودت لذت ميبردي، ولي مطمئناً تو از اين كار خوشت نمياد.»
 « از خودم لذت ببرم؟» اسنيپ ترش كرد: « ولگردي با پاتر ، ويزيلي، و خانم همه چيز دون؟ اين غير قابل تحمله.»
 « آهاي!!» هرمايني گفت:« من تا حالا به تو توهين نكردم، كردم؟»
  « آره.» رون خودش را ميان بحث انداخت:« تو چه مرگته؟ هر وقت كه ميخواستيم با تو مهربون باشيم تو مث .... خب مث يه جونور مذي رفتار ميكني.  ديگه به هرمايني توهين نكن. ميدونستي، اون امروز صبح داشت از تو دفاع ميكرد.»
 « البته، من منظورم رو به بهترين حالت ممكن گفتم.» اسنيپ پوزخندي زد. او نوشيدنيش را سر كشيد و گيلاسش را به گوشه‌اي گذاشت. « سارا، اگه محافظان تو ميخوان كه تمام شب رو مشروب بخورن، بايد بگم كه من نميتونم بپذيرم با وجود تمام خوشي‌هايي كه از دشت ميدم، ولي مطمئناً يك نفر بايد از تو مراقبت كنه، و مطمئناً پاتر براي اين كار ساخته نشده.»
هري با عصبانيت چشمانش را برگرداند.« چي؟؟؟ كدوم ما ديشب پخش زمين شده بود، اسنيپ؟»
  « باشه!‌ ديگه اين بحث رو شروع نكنين!» سارا گفت: « من فقط ميخوام كه دعواي هميشگي رو شروع نكنين.» سارا از نگاهش را از روي هري به اسنيپ برگرداند.« سيوروس، دعوت سرجاشه. يا قبول ميكني يا نميكني و ديگه توهين كافيه. بايد به همة ما خوش بگذره.»
  « من فراموش كرده بودم.» هري خشك جواب داد.
 « پس بزنين بريم.» هرمايني اين را گفت و بلند شد.
  « آره.» رون گفت:« منم اگه يك دقيقه ديگه اينجا باشم با اون بحثم ميشه. قسم ميخورم، اون نميدونه كه چه موقع بايد تمومش كنه.» او و هرمايني به سمت در رفتند و همانجا منتظر بقيه ايستادند.«  بيا هري.  نذار اون ناراحتت كنه.»
 « اون كه با ما نمياد؟» هري به آرامي به سارا گفت:« من كنار اون نميشينم.»
  « نگران نباش پاتر . من اونجا ميينمتون. فكرشم نكن كه بتوني منو قال بذاري. اگه دلت ميخواد كه سارا بتونه دوباره از اون قلعه بيرون بياد.»
 « خب پس نقشه شمارة يك رو اجرا ميكنيم.» رون اين را گفت و هرمايني هم در حالي كه دستش جلوي دهانش بود خنديد.
  « سيوروس.» سارا اين را گفت و از هري كه به سمت رون و هرمايني ميرفت جدا شد.« تو به پول مشنگي احتياج داري تا بتوني بياي داخل كلوپ، بيا.» مقداري پول به او داد.« ما تو رو در ورودي شبح ميبينيم.»
 « مواظب باش عزيزم.» اسنيپ اين را گفت و پول را از دستش گرفت.« وقتي شما برسين من اونجا منتظر شما هستم. با اين وجود اگه من اونجا نبودم بدون من وارد اونجا نشين.»
  « متوجه‌ام.» اين را گفت. اسنيپ هم لبخند گرمي زد، دستانش را براي لحظه‌اي بر روي شانة او گذاشت.
 « ميبينين كه چطوري به اون نگاه ميكنه؟» رون به آرامي گفت: « اونو ميپرسته. تهوع آوره. اينطور نيست؟»
هري كمي سرش را تكان داد، سعي ميكرد كه نخندد، چون او هم به چيز مشتركي فكر ميكرد. او عملاً به سارا عشق ميورزيد، هيوقت به او توهين نميكرد يا رفتاري را كه با ديگران پيش ميگرفت در مورد او اجرا نميكرد و هميشه در حضور او لبخند ميزد. براي اينكه او شبيه مادرش بود، هري پيش خودش فكر ميكرد.
 « فكر نميكنين اسم اون سارا مالفوي باشه.» هرمايني پوزخند زد، صدايش را پائين آورد. رون و هري هر چه بيشتر سعي ميكردند كه آرام بخندند. او به بار نگاه كرد و گفت:« سارا، بيا ديگه. بذار آقاي با شخصيت راه خودشو پيدا كنه.»
  «اومدم!» سرا به آنها ملحق شد. رون در را براي آنها گرفت تا آنها بيرون بروند و سوار ماشين بشوند. دخترها عقب نشستند.
 چند بلوكي ( Block مجتمع‌هاي ساختماني خيلي بزرگ.) بيشتر تا ( كلوپ ) شبح راه نبود، ولي ترافيك سنگين بود و بيشتر از آن چيزي كه انتظارش را داشتند وقتشان را گرفت. اسنيپ در پياده‌روبود نگران دستانش را به هم گره كرده بود و به اطراف نگاه ميكرد، وقتي آنها رسيدند نگراني را در سيماي او كه آنها را پيدا نكرده بود ميديدند. وقتي كه بالا‌خره سارا را ديد تمام بدنش بنظر آرام شده بود كه داشت از خيابان شلوغ رد ميشد و دست هري را در دست گرفته بود همانطور كه رون دست هرمايني را. آنها در پياده‌رو همديگر را ديدند.
  « آماده‌اي؟» سارا از او پرسيد، در همين هنگام صداي موسيقي ديوانه‌وار از كلوپ به گوش ميرسيد، صداي كوبش بيس(Base) به گوش ميرسيد. عده‌اي از مردم آنجا بودند، منتظر كسي بودند و يا اينكه منتظر نوبت براي ورود بودند. دو مرد از كارمندان كلوپ بيرون ايستاده بودند يك نفر كارت‌هاي شناسايي را چك ميكرد و نفر دوم تنها هشدار ميداد. كمي بعد از در آنها نفر سوم  را ديدند كه پولها را از پشت پنجره‌اي ميگرفت، در حالي كه نفر چهارم به دست راست اشخاص مهر ميزد.
 « اين كارا واقعاً لازمه؟» اسنيپ اين را گفت و به اطراف نگاه كرد.
  « آره.» هر چهار نفرشان با هم جواب دادند. هري با سارا به آخر صف رفت و بقيه هم او را تعقيب كردند. 


سه ساعت بعد هري كنار بار خيالش راحت شده بود، به سارا و هرمايني كه در ميان جمعيت ميرقصيدند نگاه ميكرد.  رون به سمت عده‌اي از دوستان برادرانش  رفته بود داشت با آنها صحبت ميكرد. اسنيپ هم در طبقه بالا بود و از پشت نرده‌ها، جايي كه به راحتي بر سكوي رقص مسلط بود داشت به سكوي رقص نگاه ميكرد و هري هم تصميم گرفته بود كه براي دخترها نوشيدني بخرد.
سارا و هرمايني در آن سوي سكوي رقص بودند و هري متوجه شد كه آنها بيشتر از بقيه دختران نزديكشان جلب توجه ميكنند، هملا تمام سرها به سوي آنها چرخيده بود. هري دليلش را ميدانست، براي اينكه آنها پر زرق برق بودند، خيلي آرايش كرده بودند، هنوز طبيعي به نظر مي‌آمدند. موهايشان بلند ودرخشان، امشب كاملاً لَخت بود و تمام نورهاي اطراف را به خود جذب ميكرد. رشتة موي سياه سارا از آن زماني كه او را شناخته بود كمتر بود، به نظر عمدي مي‌آمدو (انگار كه) قسمتي از آرايشش بود. و لباسهايشان! فريبنده، تحريك كننده و درجه يك بودند كه باعث ميشدند كه دختران اطرافشان هرچقدر تلاش ميكردند از آنها پائين‌تر باشند. پوست سارا مانند ابريشم ميدرخشيد و همينطور كه هري داشت رقص او را نگاه ميكرد، دوست داشت كه او را لمس كند و هراينچ آن را با انگشتانش لمس كند.
 « هي، جوجه!» هري صدا را شنيد و دستي را حس كرد كه شانه‌اش را تكان ميدهد.« فكر ميكني اون مو بلوند براي چي اومده؟ من يا دوستم استيو؟» پسري قوي هيكلي از  اين را ميپرسيد كه با دو نفر ديگر از دوستان خودش كه هم سايز خودش بودند ايستاده بود. هري الان تقريباً صد وهشتاد سانتي متري قدش بود و باز هم در مقابل آنها كوچكتر بود.  با اين وجود او رويش به طرف آنها برگرداند. با همه اين حرفها، او هنوز چوب دستيش در جورابش بود.
او نگاهش را به سمت سارا برگرداند و براي لحظه‌اي مردد بود و بعد رويش را به سمت آنها برگرداند. به آرامي خنديد.
 « چيز عجيبيه، صورت زخمي؟» يكي از آنها كه لباس قرمز پوشيده بود اين را گفت، لهجه‌اش امريكايي بود، لحنش بيشتر شگفت زده بود تا عصباني همينطور كه داشت هري را برانداز ميكرد.
  « هيچي.» هري جواب داد:« فقط براي اينكه من فكر نميكنم كه اون با هيچ كدوم از شما بياد خونه.»
 « اينطورياست؟» لباس قرمز پرسيد:« از كجا اينقدر مطمئني؟» او ودوستانش خنديدند.
  « شايد اون با من بياد خونمون؟ » هري آنها را به مبارزه مي‌طلبيد.
لباس قرمز پوزخندي زد:« دخترايي مث اين با آدم مردني و يه چهارچشم بدتركيب نميان. شايد بتوني اونجا شانست رو امتحان كني.» او به گروه كوچكي از دخترهاي بدقيافه و با صورتهاي پر از جوش اشاره كرد كه در گوشه‌اي با همديگر ميرقصيدند. « ميشنوي چي ميگه استيو؟» لباس قرمز خنديد:« صورت زخمي فكر ميكنه كه موبلونده با اون ميره خونشون!!» هر سه نفر با هم شروع به خنديدن كردند.
 « خب مي‌بينيم.» هري خنديد:« دارن ميان.»
  « من نميتونم صبر كنم تا ببينم اين پسر بد تركيب رو چطوري ضايع ميكنن.» لباس قرمز اين را به دوستانش گفت.
 « من دو تا نوشيدني براشون سفارش ميدم.» استيو اين را گفت و برگشت كه به متصدي بار آنها را را سفارش بدهد. 
  « من قبلاً خريدم.» هري اين را به آنها گفت، آنها براي لحظه‌اي شوكه شدند و بعد تمام توجه‌شان را به سمت دو دختري كه به سمت آنها مي‌آمدند جلب شد. هري به چشمان سارا نگاه كرد و دستش را بر روي لبش گذاشت و با سرش به سه نفر گوريلي كه انگار هر لحظه آمادة حمله بودند اشاره كرد. سارا يكدفعه متوجه منظور او شد. به ارامي به هرمايني گفت. سارا خنديد و پشتش را به باري درست بين هري  گروهي كه كنار او بودند تكيه داد.
 « نوشيدني ميخواين؟» هري از دخترها پرسيد.
  « حتماً!» آنها به او پاسخ دادند و هري هم گيلاسها را به دست آنها داد. براي لحظه‌اي به سارا خيره شد و پيش خودش فكر ميكرد كه رشتة سياه ميان موهاي او، او را به مرز جنون ميبرد.
 « از موهات خوشم مياد.» هري خنديد.« خيلي قشنگه.»
  « متشكرم.» سارا گفت.
هرمايني پوزخند زد، ميديد كه گروهي كه در كنارشان بود به تكاپو افتاده است، سومين نفر كه از همه ساكت‌تر بود، هنگامي كه او داشت نوشيدنيش را مزه مزه ميكرد بر روي شانه‌اش زد . او هم نيمي از رويش ر به سمت او برگرداند.
 « سلام.» اين را گفت و سعي كرد كه مؤدب جلوه كند،« اسم من جيمه.»
  « چه جالب.» هرمايني با لحني سرد جوابش را داد و رويش را به برگرداند. او عقب نشيني كرد و به نظر خجالت زده مي‌آمد. هري بايد خنده‌اش را فرو ميخورد.
يكدفعه پيراهن قرمز دستش را دور سارا حلقه كرد و او را از هري دور كرد. او خودش را رها كرد و هري ميديد كه او از اين كار شگفت زده شده. « من يه ساعته كه دارم به تو نگاه ميكنم.» پيراهن قرمز گفت:
« و اگه اين صورت زخمي كوچولو دخالت نميكرد من الان برات نوشيدني ميخريدم.»
  « صورت زخمي؟» سارا با حالت عجيبي پرسيد.
 « آره، اون فكر ميكنه شما با اون ميري خونشون! منم بهش گفتم كه دخترايي مث شما يك مرد واقعي رو  ترجيح ميدين.»
  « اينطوريه؟؟؟؟» سارا به سمت هري برگشت و براي اينكه به اين حرف فكر كند. او كمي زيادي خورده بود و او متوجه شد كه از بازي داشتند ميكردند بسيار لذت ميبرد.« من نميدونم. اون با نمكه.»
 « با نمك؟ سگ منم با نمكه!» قرمزپوش خرناس ميكشيد.« اون بدتركيبه! من فكر نميكنم كه اون حتي يك روز هم توي عمرش كار كرده باشه. به بازوهاي جوجه‌ايش نيگا كن، چقدر ضعيفن!»
  « جوجه‌ها بازو ندارن.» هرمايني به آنها تذكر داد و سريعاً آنجا را ترك كرد، هري با خودش فكر كرد كه مطمئناً براي مطلع كردن رون از اين ماجرا ميرود.
  « من فكر ميكنم كه اون سكسيه.( ببخشيد به قول خانوم ويدا اسلاميه «من فكر ميكنم اون خيلي صميميه» ، نه از اون اونجور صميميا خيلي بيشتر، راستي بنظرم سئوال جالبيه. بنظر شما اگه توي كتاب بعدي همچين جمله‌اي بود ويدا اونو چطور ترجمه ميكنه؟؟؟؟؟؟) سارا به هري خنديد و انگشتانش را در ميان موهاي او حركت داد.« من واقعاً از كساني كه عينك ميزنن خوشم مياد. بنظر باهوش مياد، اينطور فكر نميكني؟ و هم چنين (يه آدم) بر جسته.» او پاشنة كفشش را به پاية صندلي هري گير داد، زانويش به پاي هري ميخورد.(هري) دستش را بر روي پاي او  گذاشت و تا انتهاي دامن او آن را لغزاند. لبخندش مسحور كننده بود و هري داشت ذوب ميشد.
  « منو با خودت ميبري خونتون؟» اين را در حالي پرسيد كه آن يه نفر احمق كاملاُ تعجب كرده بودند.
 « شايد.» هري جواب داد.
  « بنظر مطمئن نمياي. شايد بتونم تشويقت كنم.» او را بوسيد، نگاه‌هاي حسودانه‌اي را حس ميكرد و اينكه او باعث شده بود كه صداي غرولند آنها بلند شود.
  « حالا منو نميخواي؟»
 « من واقعاً نميتونم، چون من بايد صبح زود بيدار بشم.» اين را گفت، تظاهز ميكرد كه مردد است.
سارا هم او را نزديكتر كشيد، دستش را پشت سر او گذاشت و در مقابل او را بوسيد، طولاني‌تر از بار قبل. او هم جوابش را داد، دستش را به دور كمرش حلقه كرد و نوشيدنيش را به دست ديگر داد. گرما همچون سيلي در او را در خود غرق كرد، نميتوانست تا لحظه‌اي كه به اتاقشان ميروند صبر كند. به نظر مي‌آمد كه تا ابد ادامه پيدا ميكرد، ولي بالاخره او خودش را جدا كرد.« حالا چي ميگي؟» او اين را در حالي كه كمي نفس نفس ميزد پرسيد.
زانوهاي هري سست شد.و خوشحال بود كه بر روي چهارپايه نشسته است. فكرش را هم نميكرد كه بتواند از جايش بلند شود. 
 « باشه.» او گفت : « تو منو متقاععد كردي.»
  « چه مرگته!» قرمزپوش اعتراض كرد،« جدي كه نميگي!!، منظورم اينه كه نيگاش كن!!»
سارا پوزخند زد،« فكر كنم كه دخترايي كه اونجان دنبال يه همصحبت ميگردند.» او به همان گروه دختران زشت رو اشاره كرد،« شانس يارتون باشه،آقايون. حتماً به اون احتياج دارين. سارا لبخند مغرورانه‌اي زد و دست هري را گرفت. او را سر پا نگه داشت. « بيا صورت زخمي، بزار از اينجا بريم بيرون.»
 « تو ضرر كردي.» قرمزپوش خرناس ميكشيد.
سارا و هري مانند ديوانه‌ها خنديدند و تلو‌تلوخوران رفتند تا رون و هرمايني را پيدا كنند.
  « تو خيلي با استعدادي هري.» سارا وقتي كه آنها از ديد خارج شدند لبخند زد.« چه موجودات موذي بودند!»
 « من باهات شرط ميبندم كه اونا هنوز نفهميدن چه بلايي سرشون اومده. به هر حال حقشون بود.»
  « خب اونا اشتباه ميكردن هري. من فقط با تو ميرم خونه. هرچه زودتر بهتر.»
 « منم دقيقاً همين فكر رو ميكنم.» هري اين را گفت و او را دوباره بوسيد.« هرچه زودتر بهتر.» دستانش را دور كمر ا انداخت و او را به خودش نزديكتر كرد. اينقدر حواسش به او جلب شده بود كه بكلي فراموش كرده بود كه گيلاس را در دستش نگه دارد. حس كرد كه دارد ميلغزد، ولي آن را گرفت، تمام دستش را تر كرد. در جواب او را بوسيد، جمعيت زيادي را كه اطرافش بودند از ياد برده بود. اسنيپ را فراموش كرده بود، كه در آن مكاني كه بر همه جا تسلط داشت از روي تنفر ابروهايش را در هم ميكشيد.
  « فقط بودن كنار تو منو ديوونه ميكنه.» به  آرامي گفت.« من فكر ميكنم كه اينو خيلي وقت پيش ميخواستم هري، ولي اين در مقابل اون احساسي كه الان دارم هيچه.»
 « با اين وضع،شايد بتونيم قبل از سپتامبر اينكار رو بكنيم.» وقتي ك داشت گردنش را ميبوسيد زير لب اين را گفت.« امشب قيافه‌ات وصف ناپذير شده، سارا، خيلي مشكله كه بتونم ازت دست بكشم.»
  « منم ميخوام يه همچين چيزي در مورد تو بگم، كاپيتان» سارا او را از خودش جدا كرد و يكي از آن خنده‌هاي مسحور كننده‌اش را تحويل او داد.
  « بيا از اينجا بريم بيرون. من ميرم بيرون سراغ سيوروس. تو برو رون و هرمايني رو پيدا كن.» او ديد كه هري ميخواهد اعتراض كند.« نگران نباش. ما رو دم در ميبيني.»
 « قبوله،» هري با ترديد جواب داد:« ولي يك راست برو سراغ اسنيپ.»
  « باشه.» او را دوباره بوسيد و از آنجا دور شد. هري او را تا موقعي كه از پله‌ها بالا رفت با نگاهش تعقيب كرد و بعد براي پيدا كردن بقيه افراد گروهشان حركت كرد. هري چند قدمي نرفته بود كه آنها را پيدا كرد كه داشتند با عده‌اي غريبة پرسروصدا مي‌رقصيدند، هنوز گيلاسهاي خالي نوشيدنيشان در دستشان بود. هري مال خودش را سر كشيد و گيلاس را بر روي ميز كوچكي گذاشت. موسيقي در سكوي رقص پر سروصدا بود و به نظر مي‌آمد كه اوقات خوشي را سپري ميكنند، ولي او تصميم گرفته بود كه آنها را با خود ببرد.
او به سمت در رفت جايي كه قرار بود سارا و اسنيپ را ملاقات كنند، به يكباره ترسي وجودش را فرا گرفت. هري ميدانست كه بايد جلوي خروجي منتظر آنها باشد، همانطوري كه او خواسته بود ولي او رون و هرمايني را به طبقة بالا برد،‌راهشان را از ميان مردمي كه جلويشان بودند باز ميكردند، اگر لازم بود مي‌كشيدند يا هل ميدادند. او بايد ميفهميد كه او به مقصدش رسيده. زخمش نمي‌‌سوخت ولي حس ميكرد كه مشكلي پيش آمده. آن را حس ميكرد. از آن جاي شلوغ به مكان خلوت‌تر رسيدند. سارا آنجا بود بار ديگر به گوشه‌اي خزيده بود، خشمگين ولي كاملاً ترسيده بود.
 « مالــــفــــــــــوي.» هري زير لب اين را گفت و قدمي به جلو گذاشت. او يقة داركو را گرفت و او را به عقب پرتاب كرد. سارا سعي كرد كه فرار كند و به سمت رون و هرمايني برود ولي مالفوي از او سريعتر بود و تصميم گرفت كه جلوي سارا را بگيرد.
  «من بتو اخطار كرده بودم ، مالفوي.» هري با عصبانيت گفت.
او مچ دستش را گرفته بود و نميگذاشت كه او به سمت هري بيايد. « بمن اخطار دادي؟؟ و ميخواي چيكار كني پاتر؟ من اين دختر رو ميشناسم. ما فقط داشتيم صحبت ميكرديم.»
 « اون نميخوادكه با تو صحبت كنه.» هري گفت.
  « اوه آره؟ و تو در اين مورد چي ميدوني پاتر؟» مالفوي يكدفعه دست سارا را كشيد و او به طرفش خودش انداخت. او را گرفت و دستانش را دور او حلقه كرد طوري كه او نميتوانست تكان بخورد. « دوست توئه، مگه نه؟»
رون به كنا هري آمد.« يه كاري بكن!!» او گفت: « وگرنه خودم يه كاري ميكنم!!»
هري از ميان دندانهاي به هم فشرده‌اش صحبت ميكرد.« دستت رو از اون بكش!»
 « من اينطوري فكر نميكنم.» او اين را گفت و سعي كرد كه او را ببوسد، سارا صورتش راا برگرداند و بيهوده تلاش ميكرد. هري از عصبانيت ميلرزيد. او سارا را گرفت و آزادش كرد. او به سمت هرمايني رفت و رون هم در مقابل  آن دو دختر ايستاد. مالفوي نيشخند ميزد.
  « يك بار ديگه بهش دست بزني.........» هري اين را گفت و بسيار سريع و ناگهاني دستش بالا رفت با بيني مالفوي برخورد كرد.خنده از لبهاي او محو شد و او به به روي زمين افتاد، دهانش كاملاً خوني شده بود و قطرات خون از چانه‌اش ميچكيد. مالفوي شوكه شده بود ولي هري پيش خودش فكر مي‌كرد كه او ترسيده.
 « اينجا چه خبره؟؟؟» همة سرها به سمت اسنيپ برگشت كه چند قدمي با مالفوي فاصله داشت و هري را خطاب قرار داده بود كه با دستش گارد گرفته بود و خون از آن ميچكيد و ورم كرده بود، بنظر موقعيت ناجوري مي‌آمد. هري دستش را پائين آورد.
  « اون دوباره به سارا حمله كرد.»
اسنيپ به سارا نگاه كرد كه ايستاده بود و در دستان هرمايني ميلرزيد، رون ايستاده بود و از هردوشان محافظت ميكرد. « چرا منو خبر نكردين؟»
 « من خودم مشكل رو حل كردم.»
  « چه دليرانه و وحشيانه.»اسنيپ ابروهايش را در هم كشيد و به سمت مالفوي برگشت كه هنوز بر روي زمين بود و با دستانش بينيش را گرفته بود. « بلند شو دراكو، اين بلا حقت بود.»
مالفوي بر روي پاهايش بلند شد و به اسنيپ خيره شد.« تو داري از پاتر طرفداري ميكني؟» او از پشت دستانش فرياد زد.« واقعاً كه! پروفسور! اون بيني منو شكست! بدون هيچ دليل درستي!»
 « اون دليل درستي براي اين كار داشت، اون داشت از دختري كه تو اذيتش كردي محافظت ميكرد. من چشم دارم، آقاي مالفوي. اگه يك بار ديگه هم مزاحمش بشي با من طرفي.»
  « اون كيه؟» مالفوي پرسيد.« من ميشناسمش ، ولي من نميتونم كه به خاطر بيارم.»
 « اون دوست دختر هريه!» رون با صداي بلند خود را وسط صحبت انداخت.
  « دستياره، پروفسور تريلاني.» اسنيپ زير لب گفت.« حالا بيا، من نميتونم كه جلوي خونريزي رو بگيرم. پاتر؟ بقيه رو ببر بيرون، ما از اينجا ميريم.»
مالفوي همينطور كه اسنيپ داشت او را به سمت اتاق مردان ميبرد به عقب نگاه ميكرد.« تو جواب اين كارتو ميگيري، قسم ميخورم.»
هري نگاه مرگباري را تا موقعي كه مالفوي از ناپديد شد نثار او كرد.


بعد او به سارا نگاه كرد كه به هرمايني چسبيده بود.« حالت خوبه؟» او پرسيد.
  « آره.» اين را گفت و او را بغل كرد.« خوشحالم كه اون زدي، هري. اون منو ميترسونه. من نميتونستم از جادو استفاده كنم، اينجا نميشد. نميدونستم چكار بايد بكنم، اون خيلي از من قويتر بود.»
 « شيش سالي بود كه من ميخواستم اين بلا رو سرش بيارم.» رون گفت: « كارت عالي بود هري.  ولي فكر ميكيني اشكالي داشته باشه كه منو هرمايني يك كمي بيش اينجا بمونيم؟ زياد دور نيست، پياده برميگرديم.»
 « اگه هم نتونيم پياده بيايم.» هرمايني پوزخند زد، پاهايش لرزان بودند. « تاكسي ميگيريم.»
  « فردا صبح ميبينمتون.» سارا لبخند زد.« ولي فكر كنم كه منو هري تا اون موقع خواب  باشيم.»
 « شما تنها نيستيد.» رون خنديد.« پس غذا رو با هم ميخوريم.» ( اصل كلمه Brunch است كه به معناي غذايي است كه هم به جاي صبحانه و هم ناهار خورده ميشود و ما در فارسي تقريباً معادل آن را نداريم.)
  « يا (همون) ناهار.» هري خنديد.« هرمايني، اونو از اين وضع نجات بده.»
 « من هيچ قولي بتو نميدم هري. بعداً ميبينمت!» و با اين حرف رون و هرمايني در ميان مردم ناپديد  شدند.
 «بيرون حالمون بهتر ميشه.» هري اين را گفت و سارا را از پله‌هاي پائين برد.« شرط ميبندم اسنيپ الان واقعاً از من متنفره آخه هر چي باشه، مالفوي مايه مباهات و خوشحالي اونه.»
  « پس من هم همين‌طور.» سارا نيشخندي زد.« حداقل براي آشتي بين شماها.»
سارا به محض اينكه در پياده‌رو رسيدند، ايستاد تا هواي تازه را استشمام كند. او از مرد غريبه‌اي با موهاي بنفش كه لباس چرم پوشيده بود سيگار خواست. فندك را به او داد و او هم تشكر كرد.
 « نميدونستم كه سيگار ميكشي.» هري اين را گفت، بيشتر شوكه شده بود.
  « نميكشم، جدي نيست.» سارا توضيح داد: « ميخواي امتحان كني؟» سيگار روشن را به او داد.
 « فكر كنم كه ازش خوشم نمياد.»
  « پسر خوب،» او گفت، « عادت بديه،»
هري خنديد.« كاشكي اسنيپ زود بياد. اون مالفوي رو به حال خودش بذاره، تا همينطور خون ازش بره.»  او سارا را تا وسط با خودش برد.« گذشته از اينها، من به اون سه‌تا دوستت گفتم كه تو رو بعد از همة اين حرفها ميبرم خونه. نمسخوام كه نا‌اميدشون كنم.»
 خنديدند و متوجه شدند كه توجه مردم را به سوي خودشان جلب ميكند، پس از كنار ورودي كنار رفتند در جلوي ساختمان ( بديوار) تكيه دادند.
  « نميتونم تا اون موقعي كه مال من بشي صبر كنم.» او به آرامي اين را گفت و او را بوسيد.« خسته شدم از اينكه صبر كنم و هنوز هم معجون رو دارم.»
 « فكرخوبيه.» با بوسه‌اي پاسخش را دا.« بريم پيداش كنيم.»
  « ميدوني كه چه فكر خوب ديگه‌اي هم هست؟ تكيلا( نوعي نوشيدني الكلي مكزيكي قوي). اسنيپ كه تمام روز رو طولش ميده.»
او با هري به كلوپ رفت و از مامور آنجا خواست كه به مرد زشت، موسياه و پير اين پيغام را برساند كه آنها زود برميگردند.
نزديكترين بار از آنجا زياد دور نبود. سارا چهارتا جوانة تكيلا را سفارش دادو دوتاي ن را به هري داد. هري با تعجب به چاشني‌هاي همراه آن نگاه ميكرد، بنابراين او در موردشان توضيح داد كه:
  « دستت رو ليس بزن و شصتت رو نمكي كن. ليمو رو با يك دست بلند كن و گيلاس رو با دست ديگه. خوب، خيلي تند، ليس‌بزن ، نوشيدني، ليمو. آماده‌اي، جايگيري ، حالا.»

صورت اسنيپ وقتي كه دوباره آنها را ديد كه دوباره از كلوپ بيرون مي‌آمدند، در هم رفته بود. وضعيت آنها نسبت به بار قبل بدتر شده بود و اسنيپ به حد انفجار رسيده بود.
 « بهتون گفتم كه همين جا بمونيد!»
  « من فقط يه تكيلا ميخواستم.» سارا خودش را جلو انداخت كلماتش كمي نا مفهوم بود. « توي هم كه همش وقت تلف ميكني. بخاطر همينه.  من ديگه با تو نميام بيرون!» حرفش را با خندة مستانه‌اي به پايان برد.
اسنيپ چشمانش را گرداند.
  « حيف شد. من از خودم راضي هستم. ميتونم هر لذتي رو كه ميخوام بچشم. ميبينم كه تو ترشيدي.»
هري تلو تلو ميخورد، سعي ميكرد كه سارا را سرپا نگه دارد.« پروفسور، شما ميتونيد رانندگي كنين؟»
 « البته كه ميدونم كه چطور رانندگي كنم، تو ... اَه... بياين.»
اسنيپ دو قدم جلو گذاشت و ايستاد،« براي دومين بار، اينجا بمونين. كليد رو به من بده. و به هيچ دليلي هم دوباره به اونجا بر نگردين. فقط منتظر بمونين.»
هري خنديد:« ولي اگه وقتي رفتي ولدمورت پيداش شد و ما رو كشت چي؟»
 « من ميگم كه اين بهترين پايان براي امشبه.» اسنيپ را با همان لحن كسل كننده و تحريك كنند گفت، « پاتر ماشين هم نزديكه، من هنوز ميتونم شما رو ببينم.» او از خيابان عبور كرد، دستانش را تكان ميداد و با خودش صحبت ميكرد.
سارا و هري روي لبة پياده‌رو نشستند و  اسنيپ را مسخره ميكردند، تا موقعي كه ماشين جلوي پايشان ايستاد مدام ميخنديدند. سعي ميكردند كه بر روي پاهايشان بايستند. وقتي كه سعي ميكردند كه هميديگر را بلند كنند چندين بار بر روي زمين افتادند، بعد از آن با سر خود را روي صنلي عقب انداختند. اسنيپ يكدفعه حركت كرد و تا موقعي كه نصف بلوك را طي نكرده بود با آنها صحبت نكرد.
 « ميشه تمومش كنين؟؟ منزجر كننده‌اس.» او در آينه به آنها نگاه ميكرد كه ديوانه‌وار همديگر را ميبوسيدند.« اين وسيلة مسخره سقف نداره! همه ميتونن شما رو ببينن.»
سارا از روي صندلي بلند شد، دستش را بدور گردن اسنيپ انداخت و گونه‌اش را بوسيد.
 « ممنون، من هيچ كدوم از اون ميكروب‌هاي پاتر رو نميخوام.»
  «اَه... خفه شو سيوروس. مگه تو اصلاً جوون نبودي؟؟؟»
 « هيچ وقت.»
صدايش زا پائين‌تر آورد،« هيچ وقت عاشق هم نشدي؟؟؟»
 « دهنت بوي ليكور ميده.»
  « تو اصلا شاد نيستي ، سيوي.»
موهاي او را به هم ريخت و بر روي صندلي عقب افتاد. آنها بايد به پاتيل درزدار ميرسيدند.

هري در را قفل كرد و افسوني را بر روي در گذاشت كه كسي مزاحمشان شود. سارا دكمه‌هاي پيراهنش را باز ميكرد، هنگامي كه هري داشت كفشهايش را در مي‌آورد او به سمت پائين خم شده بود. « بيا كاپيتان، دست از سر در بر دار.» اين را گفت و لبانش را بر روي لبش فشار داد، پيراهنش را ابتدا و بعد از بازوي ديگر خلاص كرد و آن را به زمين انداخت. هري  چوبدستيش را روي نزديكترين صندلي انداخت و او را به گوشة تاريكي از اتاق هدايت كرد، او را بوسيد و كمي تلو‌تلو ميخورد. لباسهايش را دستمالي ميكرد.
با جنوني ناشناخته بر روي رختخواب افتادند، اطراف را فراموش كرده بودند. چيز ناعلومي آنها را به اين كار تشويق ميكرد و مانند كبريت روشن شد، دستانشان جسارتي پيدا كرده بودند كه تا بحال آن را حس نكرده بودند. بر روي تخت جابجا ميشدند. پيچ و تاب ميخوردند و از گوشه‌اي به گوشة ديگر ميرفتند و تنها بر يك كار تمركز كرده بودند، آن اينكه لباسهايشان را بدون اينكه در كارشان خللي در بوسه‌هايشان بوجود بيايد در بياوردن. سارا در اين كار پيشرفت كرده بود ولي هري مشكل پيدا كرده بود. لباسهاي زنان پيچيدگي‌هاي خاص خودش را داشت و هري هر چه ميكرد نميتوانست، در آخر هم دست كشيد.
 « اينطوريه.» به‌ آرامي گفت، نفسي تازه كرد.« غير ممكنه. من ميرم چوبدستيمو بيارم.»
سارا كمي خنديد و بلند شد. «  كمكت ميكنم. نميخوام كه تصادفاً ترتيبم رو بدي. منم به فرصت احتياج دارم، هري. يه كمي سرم گيج ميره، فكر كنم دو سه دقيقة ديگه حالم خوب بشه.»
پاهايش را به سمتي چرخاند و سعي كرد كه لباسش را در‌آرورد،  ولي هري وقتي كه ديد او مشكل پيدا كرده جلويش را گرفت. چون پشتش به او بود هري براي در‌وردن تاپش به او كمك كرد. او زيپ دامن را هم باز كرد و بعد پيژامه‌اش را به كنار تخت انداخت.
 « سارا دراز بكش. ميرم برات كمي آب بيارم.» به كمك كرد تا سرش را بر روي متكا بگذارد، بعد به آرامي دامنش را در آورد و آن را به روي زمين انداخت، صورتش رنگ پريده بود و او متوجه شد كه نميتواند درست چشمانش را متمركز كند. « فكر كنم كه زياد مشروب خوردي.» او قبل از اينكه با آن شلوارك كوتاهش از روي تختخواب بلند شود و تلو‌تلو خوران به سمت دستشوئي برود، موهاي او را با مهرباني نوازش كرد. او ليواني را كنار دستشوئي پيدا كرد و آب را تا موقعي كه كاملاً سرد شد باز گذاشت. به خودش در آينه نگاه ميكرد و متوجه شد كه رنگ خودش هم پريده و چشمانش هم قرمز و پژمرده است. رويش را برگرداند از قيافة خودش بدش آمد. وقتي كه ليوان كاملاً پر شد شير را بست و به سمت رختخواب رفت و ديد كه سارا خوابيده است. هري دراز كشيد ديگر نميتوانست بر روي پايش باايستد، آب را خورد. هري نا‌اميد شده بود، براي كاري كه ميخواست انجام دهد، كمي هم از عذابش كاهش پيدا كرده بود.  تذكرات دامبلدور تمام شب در سرش ميچرخيد، پيش خودش فكر ميكرد كه تمام سعيش را كرده بود كه از آن نداي عاقلانة درونش صرف نظر كند. مواظب خيالات باش، هري. اونها جلوي قضاوت صحيحت رو ميگيرن و تو رو به كارهاي احمقانه وادار ميكنن. هيچ گناهي بالاتر از افسوس خوردن نيست. هري شك داشت كه آنها افسوس ميخوردند. اما امشب بيشتر از همه لذتهاي فيزيكي بود تا اينكه حرفي از عشق دو نفرشان باشد. او متوجه اين شده بود كه حتي در همين موقعيت هم ميخواست كه اولين بارشان چيزي بيشتر از لحظه‌هاي مستي و نيمه فراموش شده در هنگامي كه صبح از خواب بيدار ميشدند باشد. او دلش ميخواست كه كمي بيشتر براي آن صبر كند. او شمع را خاموش كرد و كنار سارا حلقه شد، بخواب فرو رفت.

ادامه دارد...

لینک مطلب


:بازديد

لینک دوستان
دختري در برج
جستجوگر فارسی

ليست وبلاگ هاي فارسي

  RSS 2.0